۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

فراخوان به کارزار نافرمانی شهریگری (مدنی)


خَشایار رُخسانی

آزادیخواهان! اگر چه ما دارای آرزوها و دیدگاه هایِ گوناگونی از ساختار کشورداری هَستیم، ولی با اینهمه در گرامیداشت چند ارزش باهم همنگر هستیم و همانند یکدیگر میاندیشم، و آن اینکه همه-ی ما آزادیخواه، میهندوست و خواستار بازپس گرفتن ایران هستیم و پایبند به مردمسالاری، هاگ هایِ مَردُمیک (حقوق بشر) و پاسداری از یکپارچگی مرزی کشور میباشیم. و ما یک دُشمن انباز (مشترک) داریم که آن حکومت اشغالگر اسلامی است؛ همین دیدگاه های انباز (مُشترک) خمیرمایه ای هَستند که میتوانند همچون شیرازه ای ما را در راه آزاد سازی ایران به هم پیوند زنند و یار هم سازند.
همانگونه که در جریان هَستید حکومت اسلامی توانسته است در سه دهه گذشته بدون نگرانی از داشتن یک اُپوزیسیون نیرومند، همچنان به جَنوری ها (جنایت ها) و بیدادِ خودش ادامه بدهد. اکنون فَرنودِ (دلیل) پانگرفتن یک اُپوزیسیون نیرومند در برابر حکومتِ اشغالگر اسلامی در سه دهه گذشته هرچه که بخواهد بوده باشد، ولی یک چیز روشن است و آن اینکه با دُنبال کردنِ مبارزه با روش و شیوه هایِ گذشته ما هیچگاه نخواهیم توانست این اپوزیسیون نیرومند را بسازیم و یک دردسر جدی برای حکومتِ اسلامی شویم. کوروش بزرگ میگوید:« اگر هر روز همان کاری را کردید که دیروز انجام دادید، نباید شگفت زده شوید که بازده-ی کار شما همانند دیروز باشد». با الهام گیری از این رهنمودِ ارزشمند، برای خودداری از لغزش هایِ گذشته، گذر کردن از این گامه (مرحله) سرگذشتی و بی برنامگی و پا گذاردن در یک گامه-ی (مرحله-ی) تازه از مبارزه-یِ هدفمند، نافرمانی شهریگری (مدنی) بهترین راهکار برای یک مبارزه-یِ کامگارانه (موفقیت آمیز) با حکومت اشغالگر اسلامی است.
هدف ما از مبارزه با حکومت اشغالگر اسلامی روشن است، برپایی یک اِسپاش (فضای) باز سیاسی و آسوده در ایران تا مردم بتواند با رای آزادِ خودشان، ساختار سیاسی آینده-ی کشورشان را از راه یک همه پرسی آزاد نشاخت کُنند (تعیین کُنند).
برای اینکه مردم بتوانند از اینچنین شایشی (امکانی) برخوردار بشوند، باید حکومت اشغالگر اسلامی را ناگُزیر کرد که به رای مردم گردن گُذارد. و از آنجا که این حکومت تنها زبان زور را درمیابد، بهترین کار برای به سُتوه آوردن این حکومت، زمینگیر کردن چرخ ترازداریک (اقتصادی) آن از راه انجام نافرمانی شهریگری (مدنی) است که نه هزینه جانی برای مردم دارد و نه داراکی.
مبارزه نافرمانی شهریگری (مدنی) یکی از مَهندترین (مهم ترین) ابزارهایی است که همبودگاه میتواند به کمک آن، با کمترین هزینه های جانی و داراکی، سرسخت ترین خودکامگان را سرنگون کُند. نافرمانی شهریگری را میشود از راه ایزانیدن (تشویق) مردم به خودداری از پرداخت مالیات ها، رسیدهای آب و برق، گاز و تلفن و همچنین سازماندهی ایستکاری های (اعتصاب های) سراسری کامگارانه پیشبُرد. برای انجام اینکار نُخست باید گُفتمان نافرمانی شهریگری در همبودگاه ایران یک گُفتمان چیره گردد تا همه درباره-ی آن گفتگو کُنند؛ دامن زدن به این گفتگو ها کُمک خواهند کرد تا روانِ همبودگاه و خَرَدِ هَمگانی به نیازین بودن این شیوه از مبارزه پی ببرد و آماده-ی همراهی با آن گردد.
از آنجا که برای پیشبُرد کامگارانه (موفقیت آمیز) این برنامه ما به همراهی فراگیر مردم ایران نیاز داریم، گام نخست در این راستا این است که بتوانیم با فرارسانی (تبلیغ) گُسترده، این پیام را به مردم برسانیم که برای دستیافتن به آزادی و یک دگرگونی ساختاری در ایران، نه چشمداشتی به کمک هایِ آسمانی داشته باشند و نه به کشورهای بیگانه. و هتا با مرگ خامنه ای هم دگرگونی ای در این کشور روی نخواهد داد؛ تنها آن نیرویی که بتواند سبب ساز این دگرگونی شود اراده و خواست خودِ مردم است که میتواند از راه همراهی با برنامه-ی نافرمانی شهریگری (مدنی) ساخته شُده و آشکار شود. اگر بتوانیم با کوشش های فراگیر، اندیشه و روان همبودگاه (جامعه) را به این پایه از خودباوری برسانیم که مردم بپذیرند که برای دستیافتن به آزادی و دگرگونی ساختاری در ایران، چشمداشتی از آسمان و کشورهای بیگانه نداشته باشند، آنگاه خَرَد همگانی بجای دستبُردن به آسمان و یا امید بستن به کشورهای دیگر، توانِ نوآفرینی (خلاقیت) و ابتکار خودش را برای سازماندهی بکارخواهد گرفت. هم اکنون ما در گامه-ی (مرحله-ی) نُخست برای رساندن این پیام به مردم برای بیدار کردنِ این خَرَدِ هَمگانی هَستیم که آن نیرویی که بتواند سبب ساز دگرگونی شود در دستِ خود مردم است و بیهوده در آسمان به دنبال آن نگردند.
از سویی دیگر مردم زمانی در برابر حکومت اشغالگر اسلامی دست به یک ایستادگی جانانه خواهند زد که باور کُنند که کشورشان برای سه دهه بدست یک نیروی اَنیرانی (خارجی) و اشغالگر فروگرفته شده است. با آنکه ستمی که حکومت اشغالگر اسلامی در سه دهه گذشته به مردم ایران زده است سدها برابر بیشتر از آسیبی است که عرب ها و مغول ها با تازش به ایران به این کشور وارد کردند، ولی مردم ایران این حکومتِ تازی زاده را به شَوَند (علت) یک سری پیوندهای دینی، هنوز دُشمن خونین خود نمی پندارند و تنها ناُخرسند از خودکامه بودنِ آن و از دست رفتن یک سری از آزادی هایشان هَستند. ولی اگر مردم ایران براستی باور کُنند که حکومت اسلامی یک حکومتِ اشغالگر بیگانه و اَنیرانی (خارجی) است، آنگاه مبارزه-ی مردم با حکومت اسلامی رنگ دیگری خواهد گرفت، و هدف مبارزه-ی آنها دیگر تنها بدست آوردن آزادی هایِ از دست رفته-یِ هَنجُمَنی (اجتمایی) و خودویژه (شخصی) نخواهد بود، ونکه (بلکه) افزون بر آن بازپس گرفتن ایران خواهد بود. کسی که چنین بیاندیشد، بیگمان مبارزه با حکومت اسلامی را سدها برابر فرسخت و جدی تر خواهد گرفت و به آن از نان شب هم بیشتر بها خواهد داد. و این خویشکاری (وظیفه-ی) ماست که بتوانیم در گامه-یِ (مرحله-ی) نُخستِ مبارزه-یِ نافرمانی شهریگری (مدنی) این پیام را به مردم ایران برسانیم.
درخواستی که من از شما دارم این است که اگر شما نیز به کارومَند بودن (موثر) این شیوه از مبارزه باور دارید، با پیوستن به این کارزار در گفتگوهای نافرمانی شهریگری بهُماسید (شرکت کُنید) [1] و دوستان خودتان را به این گفتگو ها فرابخوانید و در پخش پیام ها و گزارش های نافرمانی شهریگری ما را یاری دهید. هرچه زودتر جُستار (موضوع) نافرمانی شهریگری به یک گفتمان چیره و فراگیر در فیس بوک، تارکده، روزنامه های اینترنتی ایرانی فراروید، این پیام زودتر در ایران فراگیر خواهد شُد، و همبودگاهِ بَخت بیشتری برای سازماندهی خودش و رهایی از سه دهه نکبتِ حکومت اشغالگر اسلامی پیدا خواهد کرد.
گامه-ی (مرحله-ی) نخستِ نافرمانی شهریگری آگاهی رسانی و فرارسانی (تبلیغ) از راه فیس بوک، اینترنت و به درون ایران برای آماده ساختن خَرَدِ همگانی در همراهی با این کارزار بُزرگ است. و درگامه-ی دوم این کارزار، برنامه-ی خودداری از پرداخت مالیات ها و سازماندهی ایستکاری ها (اعتصاب ها) دُنبال خواهد شُد.

با سپاس از رویکرد (توجه) شما با این پیام.

خشایار رُخسانی
يکشنبه‏، 2011‏/01‏/16
یاداشت:

۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

علی شریعتی هَندازگر (مهندس) حکومت اشغالگر اسلامی


وبلاگ گُمنام گُمنامیان

چکیده:

علی شریعتی سال ها پیش از انقلاب هَندازگر (مُهندس) و پایه گذار اندیشه ولایت فقیه بود که میگوید:« اداره-ی کشور باید بدستِ یک فقیه سپرده شود». و از آنجا که جو سیاسی پیش از انقلاب جو آزادی نبود، اندیشمندانِ آزاده و گیتیگرا (سکولار) نمیتوانستند بدونِ سیج (ریسک) زندان رفتن، پاسُخ شایسته و دندان شکن به اندیشه هایِ ویرانگر و پلید علی شریعتی بدهند. نویسنده میگوید که اگر شادروان محمد رضا شاه گفتگو درباره-ی دیدگاه هایِ شریعتی را آزاد میگذاشت، آنگاه جوانان میتوانستند اندیشه های ایران ویرانگر او را از راه گفتگو باهم سبک سنگین کُنند و با خَرَد خودشان آنها را ارزیابی و رد کُنند، بدون نیاز به این که حکومت اسلامی سرکار بیاید تا مردم با دادنِ هزینه هایِ بسیار سینگین به چیستی (ماهیت) و سرشتِ واپسگرایانه و ددمنشانه-یِ اسلام پی ببرند. در اِسپاش (فضای) بسته-ی آن دوران که از بهر جنگ سرد میان باختر و خاور پدید آمده بود، کشورهای باختر از ترس از روسیه شوروی برتری خودشان را در این جستجو میکردند که همبودگاه ایران بیشتر دین زده شود تا مردمسالار و دمکرات. به این فرنود (دلیل) بود که آخوندها میتوانستند با گُشاده دستی و بدون مرزینی (محدودیت) از مَزگت ها (مسجدها) به جایِ پایگاه های ژاژپراکنی (خرافه پراکنی) بهره ببرند و با دُژکاربُردی (سواستفاده) از باورهای دینی مردم به ژرف کردن اِسپاش (فصای) دینی در کشور بپردازند. به سخن دیگر از آنجا که بجز آشنایی با اندیشه های دینی شایش (امکان) دیگری برای آشناشدن با اندیشه های آزاده و گیتیگرا بدون ترس یا سیج (ریسک) زندان رفتن نبود، زمینه برای پذیرفتن چرند و پَرندهایِ علی شریعتی در میان جوانان آماده شُده بود

 
سرآغاز:


این چند خط را از کتاب تشیع علوی و صفوی شریعتی بخوانید:

نوعی جدید و تیپی تازه در میان گروه علمای اسلامی پدید آمده اند که فقیه نیستند، اما مثل همین فقها حرف میزنند، یعنی حرف نمیزنند، که در رشته منبر نیستند. نمینویسند، که اهل تصنیف و تالیف و ترجمه نیستند، قرآن و سیره تعلیم نمیدهند، زیرا که کار تفسیر نمیکنند. صدر اسلام و نهضت اسلام را نمیشناسند، زیرا که سیره پیغمبر و شرح حال ائمه و اصحاب را نمی دانند، زیرا که این چیزها مربوط به تاریخ است ، به علوم دینی مربوط نیست. مباحث اعتقادی و استدلالی اصول فکری اسلام را نمیشناسند، زیرا که این رشته علوم عقلی است و ویژه متکلم و فلسفه خوان و اهل جدل...
خلاصه آقا مفسر قرآن نیست، محدث نیست، متکلم نیست،فقیه نیست، فیلسوف نیست، عارف نیست، خطیب نیست، مدرس نیست، تاریخ اسلام را نمیداند، اقتصاد اسلام را نمیداند، پیشوایان اسلام را نمیشناسد، تمام عمر دست به قلم نبرده، هیچوقت زبان به سخن نگشوده، یک نفر یک کلمه حرف تازه یا کهنه ای درباره اصل یا فرع اسلام از او نشنیده است، هیچکس هم از او توقع هیچ چیز ندارد. خود به خود این سئوال پیش میآید که : پس آقا چکاره است؟
آقا "روحانی" است! مجموعه آثار ۹ / تشیع علوی و تشیع صفوی / ص ۱۹۱
و همینطور به یاد داشته باشید که دکتر علی شریعتی در سخنرانی در تاریخ هشتم آبان سال 1350 است که در حسینه ارشاد ایراد کرده ( و در کتاب «انتظار؛ مذهب اعتراض» که در پیرامون موضوع مهدودیت و تاثیرات معنوی و اجتماعی آن است منتشر شده است.)، شریعتی موضوعی را که سال ها بعد در انقلاب اسلامی ایرانی تحت عنوان «ولایت فقیه» مطرح شد با همان شیوه و ساز و کاری که در قانون اساسی آمده یعنی تشکیل «مجلس خبرگان رهبری» و با همان ظرافت های سیاسی – اجتماعی آن مطرح کرده است. (منبع)
معتقدم نقشی که شریعتی در انقلاب و به وجود آمدن رژیم منحوس ج.ا. داشت، اگر از خمینی بیشتر نباشد، کمتر نیست! شریعتی لباسی زیبا بر قامت نازیبای دین اسلام کشید و با توجیهی مضحک موفق شد که اشکالات عدیده اسلام را بپوشاند، در نتیجه غیر از قشر سنتی جامعه ایران که همیشه از روحانیت پیروی می کردند، بخش عمده ای از فعالین سیاسی و دانشجویان آن زمان نیز از خمینی حمایت کردند و در نتیجه جلادی به نام خمینی موفق شد که بر گرده مردم ایران سوار شود و کشور ایران را به یک خرابه تبدیل کند.
شریعتی چون نمی توانست تمام پلیدی و زشتی اسلام را بپوشاند، اسلام را به دو بخش صفوی و علوی تقسیم کرد و هر جا اعمال زشت اسلام را می دید و توجیهی برای آن نمی یافت، می گفت این مال اسلام صفوی است. به مانند دختر بچه چهار ساله ای که وقتی کار بدی می کند می گوید (ساناز بده این کار را کرد!!)
مثلا اعمال قشری مفت خور به نام روحانی را به این نحو توجیه کرد که اصولا اینان متعلق به تشیع صفوی هستند و در اسلام علوی اینها را نداریم. اما در عین حال به وجود فقه در اسلام اعتراف می کند و در نتیجه قشر فقیه را به رسمیت می شناسد.
در جواب شریعتی باید گفت که : تصور کنیم که روحانی بد است و در اسلام واقعی وجود ندارد، می شود به من بگویید که چرا در متن قران قوانین برده داری و قطع دست و پا و فرمان به کشتن کسانی است که چون مسلمانان فکر نمی کنند ؟!فرض کنیم که روحانی در اسلام نیست، آیا خود محمد و قرآن نیز جزوی از اسلام نیست؟!
چگونه شریعتی موفق شد که به این سادگی سر مردم را شیره بمالد ؟!
متاسفانه همزمان با شریعتی و قبل از شکل گیری انقلاب، این فضای آزاد نبود که کسی از شریعتی این سوال فوق را بپرسد، چه آنکه به دلیل حماقت پهلوی دوم، فضای آزادی وجود نداشت، امکان نقد آزادانه افکار شریعتی نیز در آن دوره میسر نشد و نتیجه آن ولایت فقیه شد که الان می بینم.
اگر محمد رضا شاه پهلوی ، مطبوعات و کتاب های مخالف را قلع و قمع نمی کرد و اجازه می داد مخالفین به آزادی به نقد و گفتگو بپردازند، قطعا کسانی پیدا می شدند که جواب اباطیل شریعتی را بدهند و شریعتی فرصت نمی یافت که سر بخشی از جوانان آن دوره را (شیره اسلام) بمالد.
خوشبختانه به مدد اینترنت و دیگر رسانه ها و شجاعت نسل جوان و همینطور سی سال جنایات جمهوری اسلامی ، مردم ایران چهره واقعی اسلام را به شفافیت دیده اند و دیگر امثال شریعتی ها نمی توانند با عنوان روشنفکر دینی در صدد توجیه اسلام برآیند.
شریعتی به صراحت ساختار ولایت فقیه را قبل از انقلاب تبیین کرده است، او در هشت آبان سال 1350 در حسینه ارشاد سخنرانی کرد و در کتاب (انتظار؛ مذهب انتضار) نیز به صراحت ساختار ولایت فقیه و مجلس خبرگان را معرفی کرده است.


اینجا می توانید بخش هایی از آن کتاب را ببینید:
مذهبی های عادی هیچ لزومی نمی بینند که اعتقاد به عمر طولانی امام زمان را با اصول و قوانین زیست شناسی جدید توجیه کنند، آنها معتقدند که خداوند چنین رسالتی را به فردی از انسان واگذار کرده و برای انجام رسالتش استعداد زنده ماندن بیش از عمر بشر معمولی را به او عطا کرده و این اراده خداوند است و خدا بر هر کار تواناست و توجیه فیزیولوژی و بیولوژیک آن لازم نیست. اعتقاد به امام زمان در این گروه آخری یعنی مذهبی هایی که نمی خواهند معتقداتشان را با اصول علمی جدید توجیه کنند، خیلی روشن است و آن اینکه امام زمان از ذریه پیغمبر اسلام و به طور دقیق فرزند امام حسن عسگری و یکی از اوصیای به حق پیغمبر است که او را پس از خودش در فهرست اسامی 12تن نام برده که به دنیا آمده و بعد غایب شده است، غیبت کرده است، نه از دنیای مادی و از بین چشم ها، او را "نمی شناسند" اما "می بینند" شاید بسیاری دیده اند و هم اکنون در کوچه و بازار می بینند. اما بازش نمی شناسند. این غیبت از چشم هاست، نه از ماده، نه از طبیعت و نه از زمین. این است که برخلاف عیسی که بنابر مشهور به آسمان رفته و سوشیانت که به عقیده پیروانش در عالم دیگر است و امام محمد حنیفه که در کوه رضوی مخفی است، مهدی - موعود - در میان مردم زندگی عادی دارد و همه او را می بینند؛ اما نمی شناسند.
اما دو دوره غیبت داشته است: اول، غیبت صغرا (کوچک) که در این دوره چهار "باب" یا "نایب خاص" – که اختصاصاً خودش تعیین کرده- واسطه میان او و شیعیان بوده اند.
دوم پس از این دوره و پس از مرگ چهار نایب خاص، دوره " غیبت صغرا" (که مدتش عمر یک نسل است) تمام شده و " غیبت کبرا" (بزرگ) فرا رسیده است که اکنون، در این دوره هستیم. در این دوره دیگر "باب" یعنی واسطه ورود و تماس، یا "نایب خاص" – یعنی نماینده ویژه یا کسی که به جای امام کار می کند و با مردم تماس دارد و به دست امام منصوب شده – وجود ندارد و تنها راه تماس مردم، با او که رهبر است و زنده و حاضر "نایب عام" است.
این نایب عام را چه کسی انتخاب می کند؟ بر خلاف آن چهار تن که امام آنها را شخصاً نصب کرده، اینان را مردم با کمک «اهل خُبره» انتخاب می کنند؟ چگونه انتخاب می کنند؟
در اینجا یک مسأله بسیار اساسی و حساس مطرح می شود. مسأله ای که از نظر تاریخی و به ویژه از نظر اجتماعی و سیاسی و هم از نظر فکری و مرامی سخت عمیق و شگفت آور است و در عین حال، مثال بسیار روشنی است که تشیع را تا چه حد وارونه کرده اند و این پوستین را از رویه دیگری -که بد منظره و ترس آور و زشت و بیزار کننده است (و این رویه دیگری خودشان است) – بر اندام روح و اندیشه و شعور و احساس و جهان و زندگی ما پوشانده اند!
در عصر غیبت کبرا یعنی دوران نامحدود تاریخی که از قرن سوم هجری آغاز می شود و تا خدا بخواهد ادامه دارد، شیعه یک فلسفه سیاسی و مکتب اجتماعی ویژه ای پیدا می کند که به همان اندازه که امروز منحط و ذلت آور و ضد مردم و نسبت به انسان و اراده و آزادی و اندیشه انسانی، اهانت آمیز و نفی کننده مسوولیت های اجتماعی و یاس آور و تسلیم بار نشان داده می شود و جز برای توده سر به زیری که عمل می کنند اما فکر نمی کنند و می پذیرند ولی نمی فهمند، اساساً قابل دفاع نیست. آری، درست به همین اندازه، مترقی و عزت آور و مردمی و نسبت به انسان و اراده و آزادی و اندیشه انسانی حرمت آمیز و تثبیت کننده مسوولیت های اجتماعی و بخشنده خوشبینی تاریخی و استقلال عقلی و روحی است:
با آغاز دوران غیبت بزرگ و خاتمه کار نواب انتصابی -که امام به وسیله آنها، در نهان، بر مردم خویش حکم می ران، مردم، از طریق این باب های تعیین شده، با شخص رهبر تماس داشتند و وظیفه اجتماعی خود را از او کسب می کردند و حقیقت اعتقادی مذهب خویش را از او می پرسیدند - رابطه قطع می شود و مسوولیت امام به مردم واگذار می شود و دوران انتصاب پایان می گیرد و عصر "انتخاب" فرا می رسد.
" توقیع، (فرمان) مشهور امام –که پیش از ورود به دوران "غیبت بزرگ" صادر شده است- نظام ویژه ای را که جانشین نظام "امامت" می شود به این گونه اعلام می دارد: اما الحوادث الواقعه، فارجعوا فیها الی رواة احادیثنا، فانهم حجتی علیکم و انا حجة الله علیهم. ( اما درباره پدیده ها و رویدادهایی که در مسیر زمان و در طی تحولات و تغییرات اجتماعی، وقوع می یابد، به روایان سخن ما -دانشمندان ومتفکرانی که به سخنان ما هم ، دانایند و هم آشنا- رجوع کنید که آنان حجت منند بر شما و من جحت خدایم بر ایشان).

اما اینها چه کسانی اند؟ و چگونه و چرا انتخاب می شوند؟

ضوابط و شرایط انتخاب آنان را امام صادق برای توده مردم اعلام کرده است: امّا، من کان من الفقها صائناً لنفسه، حافظاً لدینه، مخالفاً لهواه، مطیعاً لامرمولاه، فللعوام ان یقلدوه.(اما از دین شناسان، آنکه نگه دار خویشتنش بود، نگهبان ایمانش، مخالف هوسش، فرمانبردار خدا و مطیع امر مولایش، برتوده مردم است که تقلیدش کنند.) و این هم طبیعی است و هم منطقی و هم ضروری.
تقلید نه تنها با تعقل ناسازگار نیست، اساساً کار عقل این است که هر گاه نمی داند، از آنکه می داند تقلید می کند و لازمه عقل این است که در اینجا خود را نفی نماید و عقل آگاه را جانشین خود کند. بیمار خردمند کسی است که در برابر طبیب متخصص خردمندی نکند، چه، خردمندی کردن در این جا بی خردی است و اقتضای تعقل، تعبد است و تقلید. مهندس، طبیب، حقوقدان و رهبر یک تشکیلات انقلاب یا حزبی، همیشه تربیت شده ترین و فهمیده ترین افراد را در میان مراجعان و اعضای خود مطیع تر و مجری تر از همه یافته اند . زیرا شعور، این فضلیت علمی و عقلی را به آنان آموخته است که ابراز فضل در آنچه نمی دانند فضولی است و این شیوه عقل است که در یک رشته علمی، از متخصص تقلید کند و این قانونی است که در همه رشته های زندگی جاری است و هر جامعه ای که پیشرفته تر و متمدن تر است، اصل تقلید و تخصص در آن استوار تر و مشخص تر است.
بنابراین می بینیم که در این دوره غیبت کبرا، یک نظام انتخاباتی خاص به وجود می آید و آن یک انتخابات دموکراتیک است برای رهبر، اما یک دموکراسی آزاد نیست، گرچه این انتخاب شونده به وسیله "مردم" انتخاب می شود، اما در برابر "امام" مسوول است و در برابر مردم نیز. بر خلاف دموکراسی که منتخب به وسیله "مردم"، فقط در برابر "خود مردم" که انتخاب کنندگان و موکلین او هستند، مسوول است.
این است که مردم "نایب عام" را خودشان ، با تشخیص و آرای خودشان، براساس این ضوابط انتخاب کرده و رهبری او را می پذیرند، و او را جانشین امام تلقی می کنند، و این جانشین امام در برابر امام و مکتب او مسوول است یعنی بر خلاف نماینده ای که با نظام دموکراتیک انتخاب شده ، مسوول این نیست که ایده ها و ایده آل ها و نیازهای مردمی که او را انتخاب کرده اند بر آورده کند، بلکه مسوول است که مردم را براساس قانون و مکتبی که امام رهبر و هدایت کننده آن مکتب است هدایت کند و آنها را براساس این مکتب تغییر و پرورش دهد.
البته این انتخاب که یک "انتخاب مقیدی" است، به این معنی نیست که همه مردم بیایند رای بدهند و هر کس آرایش بیشتر بود، به جانشینی امام منتخب شود و در مسند نیابت امام قرار گیرد، بلکه چون این فرد یک شخصیت اجتماعی است و در عین حال یک شخصیت علمی، بنابراین توده نا آشنا با علم، خود به خود شایستگی انتخاب او را ندارند و عقل حکم می کند کسانی که آگاهی و علم دارند و می دانند که عالم ترین و متخصص ترین و آشنا ترین فرد به این مکتب کیست، یعنی "عالِم شناسان" به این انتخاب مبادرت ورزند. و مردم هم که خود به خود با فضلا و وروحانیان و علمای مذهب خودشان تماس و به آنها اعتماد دارند و از آنها پیروی می کنند، طبعاً رای آنها را برای انتخاب نایب امام می پذیرند و این یک انتخاب طبیعی است، همان طور که درباره متخصصان دیگر این کار را می کنیم، مثلاً من که بیماری قلب دارم و شخصاً هیچ گونه آگاهی طبی ندارم، بزرگ ترین متخصص قلب را خودم انتخاب نمی کنم و معمولاً از دانشجویان پزشکی ، اطبا داروسازان و یا کسانی که آگاهی به این مسایل دارند استخبار می نمایم که بهترین متخصص قلب کیست و بنابر اعتقادی که به ایشان دارم، رای ایشان را به عنوان رای خودم می پذیرم، یک نوع انتخابات دو درجه ای طبیعی.
این امام، در دوره غیبت، مسوولیت هدایت خلق و پیروانش را برعهده علمای روشن و پاک و آگاهان برمذهب خود می گذارد تاظهورش فرا رسد و آن هنگامی است که رژیم های حاکم و نظام های اجتماعی در سراسر زندگی انسان ها به خصیض فساد رسیده باشد.
او در کنار کعبه ندا در می دهد و انقلابش را از آنجا آغاز می کند، و بعد دو نیروی عاصی بر نهضت او در زمین به وجود می آیند: یکی دجّال، مرد مسخ شده افسونگری که در دل ها و اندیشه ها، اختلال و انحراف ایجاد می کند و یک چشم است، با چشم چپ، که در میانه پیشانی دارد و شراره از آن می تابد و دیگر مردی است که سفیانی که نیروی جمع و فلسطین و اردن را اشغال می کند و از آنجا مقاومتش را در برابر این نهضت آغاز می نماید ولی نیروی او میان مکه و مدینه نابود می شود.
امام پس از ظهور و اعلام نهضت خویش در کعبه با 313 تن که نخستین گروندگان و همگامان او هستند به کوفه می آید و آنجا را مرکز قدرت خویش قرار می دهد و در پشت کوفه به قدری از علمای فاسد می کشد که جوی های خون روان می شود و مبارزه با شمشیر و جهاد و کشتار آغاز می نماید و حکومت عدل را "در سطح جهانی" استقرار می دهد و از همه ستمکاران تاریخ انتقام می گیرد، شکست کربلا را جبران می کند و تمام رهبران و پیشوایان به حق ، انبیا، ائمه شیعی را که نتوانستند هدف خودشان را تخقیق بخشند، و پایمال و شکست خورده ظلم و زور شدند به حکومت حقه خویش می رساند و نظام عدالت به جای زور، و تقوا به جای فساد،و برادری به جای نفاق و خصومت ، چنان در دنیا مستتر و استوار می شود که گرگ و میش از یک آبشخور آب می خورند.
پرچمی که به دست دارد پرچم مسلمانان در جنگ بدر و شمشیرش، شمشیر علی ( ذوالفقار) است، زرهی که بر تن دارد زره رسول خدا پیغمبر اسلام، و پایتخت قدرتش کوفه و آغاز ظهورش کعبه است، و بعد از استقرار حکومت جهانی عدل، کشته می شود. این تمام کلیات طرز تفکر شیعه امروز درباره امام زمان است.
من شخصاً به این طرز تفکر، و طرح این شکل اعتقادی بیش از از طرحی که در ذهن تحصیلکرده های روشنفکر مذهبی است و می کوشند تا اصل امام زمان را با اصول فیزیولوژی و فیزیک و شیمی و بیولوژی اثبات کنند معتقدم.
یکی از دانشجویان اخیراً از من پرسیده بود که آیا "به دلیل اینکه علوم طبیعی عمر محدودی برای انسان قایل نیستند و یا آن چنان که بعضی ازنویسندگان دانشمند -که من شخصاً به آنها احترام می گذارم- اخیراً می خواهند اثبات کنندکه: چون عمر انسان محدود نیست، پس می توان یک عمر چند هزار ساله را پذیرفت، برای امام زمان می شود چنین استدلالی را به کار برد؟"
در جوابش عرض کردم من کار ندارم که می شود یا نمی شود. بیاییم به جای حل این مسأله و به جای اینکه اذهان و افکار را به این مطالب ذهنی و کلامی -به صورت قدیم و یا جدیدش– متوجه کنیم به یک مسأله بزرگ تر توجه کنیم و آن اینکه "اعتقاد به این اصل چه فایده ای دارد؟ مهم این است که دریاییم اعتقاد و یا عدم اعتقاد به این اصل چه نقش مثبت و یا منفی می تواند در رسالت، مسوولیت، سرنوشت و وظیفه فردی و اجتماعی ما داشته باشد؟ یا در زندگی امروز ما چه تاثیری می تواند به جای گذارد؟
من در تحقیقات اسلامی به یک اصل معتقدم و این اصل را در تمام بحث هایی که راجع به مذهب و اسلام می شود، صادق می دانم و آن این است که به جای اینکه -مثل علمای قدیم یا جدید– اعتقاد به یک اصل را از راه های علمی و منطقی و یا تئوری های فیزیک و شیمی و کلام و فلسفه اثبات، و حق باطل آن را به این شکل ها و با این وسایل تحلیل کنیم، بیاییم یک ملاک مطمئن تر از نظر حقیقت یابی و مفید تر از نظر زندگی اجتماعی بیابیم و بکار ببریم.
ما که مسلمانیم، آدم و بهشت و نبوت و وحی از اصول اعتقادیمان است، به طور مشترک، و اختلافمان در برداشت و نوع تلقیمان از این اصول است، تو جوری برداشت می کنی، من جور دیگر و سومی جور دیگر، آیا برداشت من از این مسأله اسلامی درست است؟ یا برداشت تو؟ و یا آن طوری که دیگری می فهمد؟ و یا اصلاً هیج کدام؟
یکی استدلال فیزیک و شیمی و فیزیولوژی و بیولوژی می کند، دیگری –استدلال کلامی، و دیگری استدلال عقلی و فلسفی، دیگری عرفانی و اشراقی و.... به سادگی می توان فهمید کدام درست است. اگر دیدید که استباط من مثلاً از اصل "امامت" و اعتقاد به آن، با طرز تحلیلی که می کنم و جوری که می فهم، در زندگی شخص معتقد به این اصل، و جامعه ای که به این اصل اعتقاد دارد تاثیر مثبت و سازنده ومترقی دارد، پس این استباط درست است، حقیقت دارد. و اگر استباطی که ما از این اصل می کنیم و برای آن پنجاه تئوری علمی هم از قول علما و حامعه شناسان و شیمی دانان و فلاسفه قدیم و جدی هم داریم دیدیم که در زندگی ما اثر سازنده ای ندارد، در بینش و تفکر اجتماعی و روشنی فکر ما تغییر نمی دهد. باید در درستی نظیه مان شک کنیم.
اگر در یک جامعه عده ای امامت را به این شکل که تو استدلال و اثبات کردی پذیرفته و معتقد شدند چه تغییری در سرنوشتشان حاصل و چه اثری در وظیفه شان خواهد داشت؟ سرتوشت کسانی که به این اصل معتقدند با آنهایی که اعتقاد ندارند چه تفاوتی دارد؟ بعد می بینیم که من و تو به امامت معتقدیم ولی ملت های دیگری هستند که اعتقادی به این اصل ندارند و وضع زندگیشان با ما چندان فرقی نداشته و حتی از ما هم بهتر است. وقتی آثار این عقیده به کیفیتی است که می بینیم ، باید دید عیب در کجاست. آیاد اعتقاد به امامت اصل درستی نیست؟ نجات نمی دهد؟ عزت نمی دهد؟ مسوولیت نمی دهد؟ آگاهی نمی دهد؟ ارزش انسانی نمی دهد و انحطاط می آورد؟
این را نمی توان گفت، به دلیل آن که همه ما مهتقد به این اصل هستیم که اسلام و تشیع، مذهب زندگی ساز و عزت بخش است، یا آن طوری که ما این اصل را می فهمیم غلط است؟ نمی شود اصل امامت یک اصل حقی باشد -چنان که واقعاً هست- و ما به این حقیقت به درستی آگاه شده باشیم و در عین حال، سرنوشتمان عبارت از بدبختی و ذلت است.
علی(ع) شخصیتی است که ملت ما به او معتقد است، معتقد بودن به او یا دلبستگی و عشق و ایمان به فرزندش حسین، یک اصل است می بینیم ما به حسین معتقدیم، اما زندگیمان از آخرت یزید هم بدتر است. آیا اعتقاد به رهبری علی و اعتقاد به نهضت حسین به درد شب اول قبر و سوال و جواب آن جا می خورد؟ و بعد که سرما را توی قبر گذاشتیم و زندگی پس از این جهان را آغاز کردیم فرق بین ما و کسانی که اساساً به این اصل معتقد نیستند پدیدار می شود؟ هرگز: من کان فی هذه اعمی فهو فی الاخرة اعمی و اضل سبیلا (هرکه اینجا کور باشد، در آخرت نیز کور است و بلکه گمراه تر است): پس امامت و ولایت باید به درد اینجا بخورد تا در آنجا هم نتیجه بدهد.
آیا می توانیم در این شک کنیم که اصولا اعتقادی به رهبری علی، انحطاط آور است؟ یا دلبستگی به نهضت و رسالت حسین خمودی و سستی و ذلت می آورد؟ نه، حتی یک روشنفکر صغیر مذهبی هم اگر آزادیخواه باشد چنین شکی نمی کند. پس هزار و یک دلیل هم اگر در اثبات عقیده و تلقی فعلی مان از تشیع علی و عشق به حسین بیاورید مسلم است که نوع تلقی ای که از این دلبستگی ، از این نهضت و این نوع تصویری که از چهره علی یا حسین در ذهن داری غلط است. این را باید تصحیح کنی، جز این امکان ندارد. پس می بینیم که یک ملاک محکم و روشن که همه می توانند به سادگی بهفمند و درک آن فلسفه و کلام و فیزیم و شیمی نمی خواهد، به اصول اسلامی یا شیعی معتقدیم ولی این اصول در سرنوشتمان، اثری نداشته و چنانچه منکر هم باشیم باز در وضع و مسوولیت وجبهه گیری های اجتماعی مان و زندگی فردی و جمعی مان فرقی نمی کند، معلوم می شود در نواع شناختی که از این اصول داریم باید شک کنیم . زیرا همه ما به این اصل اعتقاد مشترک داریم که امکان ندارد یک ملتی مسلمان باشد و به رهبری علی و راه او معتقد، ولی این اعتقاد هیچ فایده ای در زندگیش نداشته باشد.
بدیهی است که، به قول عیسی" هر درختی را از ثمرش باید شناختگ و ثمرات شجره اعتقادی ما این نیست، پس بیاییم به جای اینکه به حل مشکلات ذهنی و کلامی –که غالباً خودمان آنها را می تراشیم- بپردازیم، از دید دیگری مسأله را مطرح کنیم.
به این ترتیب که از همان اول از خودمان و از کسی که یک عقیده اسلامی را بیان می کند، بپرسیم: فایده اش چیست؟ برای چه گفته شده؟ چه تاثیری بر جامعه و سرنوشت فردای ما دارد؟ و اعتقاد یا عدم اعتقاد به ان علاوه بر آثار اخروی در زندگی پیش از مرگ ما چه اثری را داراست؟
چون معتقدیم که اسلام دین زندگی است و کهنه نشده، یعنی هر قصه ای که در قرآن هست و هر عقیده ای که در اسلام و مذهب تشیع مطرح است، باید در زندگی امروزی و سرنوشت فردی و جمعیمان، در آگاهیمان، در عزت و شخصیت و استقلال مان نقشی داشته باشد که کسانی که به آن معتقد نیستند از اثرش محروم هستند.
اگر چنین بود پس نوع برداشت مسأله درست است، والا اگر هزار دلیل هم داشته باشد غلط است، زیرا "و انتم الاعلون ان کنتم مومنین- لله العزه و لرسوله و للمومنین (وشما، اگر ایمان داشته باشید، برتر و بالار از همه اید، عزت ویژه ی خدا و رسولش و مومنان است.)
پس اگر دیدیم مومنین عزت ندارند بلکه ذلیلند و از نظر شعور و فرهنگ و اقتصاد و تمدن و قدرت نظامی، کفار بر آنها برتری و بالایی دارند، باید یقین کنیم که ایمانمان عوضی است و اسلام را وارونه به ما فهمانده اند!
حال به سادگی می توان فهمید که در مورد امام زمان بهتر است به جای اینکه این مسأله را طرح کنیم و بااستدلال های ذهنی و شرح و بسط های کلامی و فسلفی و عرفانی شده و الان کجاست و چه جور زندگی می کند و چه می خورد و چه وضعی دارد و غیب چیست و غایب شدن چگونه است و... مسأله را به این شکل مطرح کنیم که اصولاً اعتقاد یک فرد، یک گروه، یک ملت به امام زمان، به انتظار و همچنین به اصل انقلاب آخرالزمان، چه ارزشی از نظر زندگی اجتماعی امروز دارد؟ و مفاهیم و هدف هایی را که در این اصل اعتقادی هست استخراج کنیم، مسوولیت های خود را در برابر این عقیده و در عصر غیبت بفهیم، بفهمانیم، و بدان عمل کنیم.
این یک "پیشنهاد" نیست، "نظریه" من نیست، بینش و روح اسلام نخستین این است. این دو امام زمان، دو امامت، دوشیعه و دو اسلام است. یکی اسلام به عنوان "ایدئولوژی (یعنی، مکتب اعتقادی، اعتقاد مرامی و هدایتی، یعنی دین) که مسایل اعتقادی و مراسم علمی و حتی عبادی آن، عاملی است برای تکامل معنوی و اسنان و عزت و رشد اخلاقی و فکری و اجتماعی و "سلاحی" است برای ترقی زندگی نوع انسان و جنبه علمی دارد و برای پیش از مرگ هم مفید است. دیگری که مجموعه علوم و معارف و دانش ها و اطلاعات بسیار از قبیل فلسفه و کلام و عرفان و اصول و فقه و رجال و... است. اسلام به عنوان یک "فرهنگ".
اسلام، به عنوان ایدئولوژی، ابوذر می سازد، اسلام، به عنوان فرهنگ، ابوعلی سینا؛ اسلام به عنوان ایدئولوژی –یعنی عقیده- روشنفکر می سازد و به عنوان فرهنگ، عالم. عقیده اسلامی است که مسوولیت و آگاهی و هدایت می دهد. علوم اسلامییک رشته خاص علمی است که یک مستشرق نیز می تواند فرا گیرد، یک کج اندیش مرتجع یا بداندیش مغرض هم ممکن است آن را واقعاً داشته باشد. این است که یک فرد تحصیل نکرده ممکن است اسلام را درست تر فهیمده باشد اسلامی تر فکر و زندگی کند و مسوولیت اسلامی را تشخیص دهد تا یک فقیه یا عالم اصول یا فیلسوف و عارف. کسی که مثلاً «رسائل» و «مکاسب» را خوانده است به احکام اسلام واقف می شود و اما آنکه شرح حال و زندگی پیغمبر را خوانده است، معنی اسلام را شناخته .
به هر حال عقیده من این است که کسی که مثلاً کتاب "اسفار" ملاصدرا" یا "شفا" ابوعلی را تحصیل کرده یک فیلسوف اسلامی است اما کسی که نهج البلاغه علی(ع) را می شناسد اسلام شناس است. اسلام به عنوان عقیده را باید در قرآن، زندگی پیغمبر، شناخت اصحاب و پروردگان نمونه مکتب اسلام شناخت ، یعنی همان منابعی که امروز حتی در میان دانشمندان اسلامی و برنامه رسمی تحصیلات اسلامی متروک مانده و در میان مردم مجعول است. اشعار شعرای جاهلیت عرب در مدارس اسلام به عنوان متن ادبی تدریس می شد و نهج البلاغه هرگز به هیچ عنوان! فلسفه یونانی ها و منطق ارسطو برنامه درسی بود و تفسیر قرآن نه، سیره پیغمبر اسلام و شرخ حال و افکار و شیوه زندگی و مبارزات ائمه مطرح نیست و اگر هم استثنائاً چند نفری به خواست فردی خود تحقیق کنند، علوم اصلی حساب نمی شود، فضل است! این است که متاسفانه طرز تفکر و بینش ما در مسایل اسلامی، با روش اسلامی و روح و اثر آن بیگانه است. قرآن و طرز فکر و شیوه ی زندگی پیغمبر و پرودگان وی همیشه می کوشند تا افکار مسلمانان را از مسایل ذهنی و طرح معماهای عیر واقعی و تفکر در مسایل غیبی و بحث از آنچه یا بی ثمر است یا غیر ممکن متوجه زمینه های عینی و عملی و مثبت کنند.


۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

سپاه پاسداران ، بزرگترین مافیای مواد مَدیان (مخدر) در جهان


Sunday, January 2, 2011
By Editorial Farsi

پیشگفتار:

هر روز در ایران شُماری جوان به بهانه-ی سوداگران مرگ و قاچاقچیان مواد مَدیان (مواد مُخدر) دار زده میشوند و این درهالی است که در پی گُزارشی که در پایین میخوانید سپاه پاسداران خودش بُزرگترین سوداگر مرگ با مواد مَدیان (مخدر) در جهان است. از آنجا که به هیچکدام از گفته های سرکردگانِ حکومتِ اشغالگر اسلامی نمیشود باور کرد، این شایمندی (احتمال) هست که بسیاری از این جوانان تنها به گُناه کُنشگری های سیاسی به پای چوبه دار فرستاده میشوند ولی حکومت اشغالگر اسلامی برای سرپوش گذاشتن بر جَنوریش (جنایتش) و ترس از ایستادگی فراگیر مردم ایران و جهان در برابر این کیفرهایِ ددمنشانه، سوداگری با اَپیون (تریاک) و هروئین را بهانه-یِ این کُشتارها کُند. کسانیکه از توی زندان و از نزدیک گواه گُرم ها (جرم ها) و کیفرهایی بودند که به قاچاقچیان اَپیون (تریاک) داده میشود، میگویند که هتا به قاچاقچیانی که چند تن مواد مدیان (مخدر) خرید و فروش کرده بودند، تنها کیفر زندان داده میشُد، از اینرو نیاز است که آزادیخواهان این خیزآب (موج) تازه-یِ کُشتارهای روزانه را زیر ذره بین بگیرند و بادپروا (بیتفاوت) از کنار آنها نگذرند.

سرآغاز:

در پی اظهارات احمدی نژاد در سال 87 مبنی بر کشف باند بزرگ قاچاق سیگار و سر نخ دادن سایت رجانیوز مبنی بر اینکه باند مذکور در دست محسن رضایی بوده است و... برخورد سپاه و بیت خامنه ای با احمدی نژاد و اخراج مدیر عامل شرکت دخانیات طه طاهری(مسعود صدر الاسلام) که بعدها از مجرمان قتلهای کهریزک معرفی شد ، مشخص گردید که نه تنها قاچاق سیگار و کالا بلکه قاچاق مواد مخدر از مهمترین منابع درآمدي سپاه می باشد.
بگفته یک منبع مطلع ، اصلی ترین برنامه سپاه براي تامين منابع مالي اندروني خود ، قاچاق مواد مخدر بوده و این تنها در حوزه قاچاق سيگار محدود نمي شود بلكه شبكه موادمخدر كشور را نيز شامل مي شود. بگفته این منبع آگاه دلیل روی آوردن سپاه به قاچاق مواد مخدر از يك طرف هرینه بر بودن برنامه هاي فوق سري و عملياتي سپاه بوده و از طرفی سپاه عملا مسئول پيشبرد برنامه هاي استراتژيك پر هزینه نظام می باشد .
در پی کشف ۱۲ میلیون دلار مواد مخدر قاچاق در اندونزی که 8 زن با حجاب ایرانی آنرا انجام داده بودند ، مشخص شد که این عملیات از مرزهای هوایی ایران و از مبادی سوریه، قطر و مالزی به اندونزی صورت پذیرفته است . لازم به ذکر است که تصرف فرودگاه امام خمینی توسط سپاه به بهانه امنیت ملی ، بمنظور کنترل همین مواد مخدر و این باند مافیای بزرگ بوده است .
در سال ۲۰۰۵ دولت اکوادر اعلام کرد که سود یک حلقه بین المللی قاچاق مواد مخدر در این کشور نصیب حزب الله می‌شده‌است اکوادر اعلام کرد که این حلقه قاچاق بیش از یک میلیون دلار از قبال هر محموله موادمخدر درآمد داشته‌است که در این بین ۷۰٪ سود آن در اختیار حزب الله لبنان قرار می‌گرفته‌است. با تحقیقات صورت گرفته مشخص شد که حزب الله لبنان تنها یک شاخه از باند مافیای عظیم سپاه پاسداران ایران می باشد.
در اکتبر ۲۰۰۸ دولت ترکیه یک محموله دزدی شده توسط سپاه را به ارزش هیجده و نیم میلیارد دلار کشف و ضبط نمود ، این محموله توسط پاسدار اسماعیل صفاریان نسب فرزند عباس متولد ۱۳۳۷ که از اعضای سپاه بوده حمل می شده و علت خروج این حجم سرمایه از ایران پیش بینی بحرانی شدن اوضاع به دلیل کودتای برنامه ریزی شده توسط سپاه پاسداران بوده است.

۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه

پیشگیری از دار زده شدن یک همرزم


خشایار رُخسانی

حکومت اشغالگر اسلامی به یکی از همرزمان آزدیخواه ما به نام بانو زهرا بهرامی که در روز عاشورای پارسال دستگیر شُد، کیفر مرگ داده است و میخواهد او را دار بزند. تنها گُناه بانو زهرا بهرامی این است که یک واخواهی (اعتراض) آرام و شهروندی به رای دُزدیده-ی خودش در گُزیدمان پیشین داشته است. حکومت اشغالگر اسلامی از اینرو آهنگ کَشتن بانو زهرا بهرامی را در سر دارد زیرا برای این حکومت، کُشتن او نماد و نشانه ای از خاموشی و مرگ جُنبش آزادیخواهی مردم ایران خواهد بود. امروز هر کدام از ما میتوانستیم بجای بانو زهرا بهرامی در سلول زندان در پیوس (انتظار) مرگ نشسته باشیم. از همه-ی آزادیخواهان درخواست میکنم که برای پیشگیری از دار زده شدن بانو زهرا بهرامی همه-ی کوشش هایشان را بکار بگیرند تا با رساندن این گزارش به سازمان هایِ جهانی که از هاگ های مردمی (حقوق بشر) پدافندی میکنند، سازمان ملل و کشورهای دمکرات و آزاد، به این گزارش بیدادگرانه بازتاب جهانی بدهند، و از این کشورها درخواست کُنند که با پادرمیانی و یا زیر فشار گذاشتن حکومت اسلامی از این بیداد پیشگیری کُنند، زیرا کُشته شدن بانو زهرا بهرامی، نمادی از مرگ جنبش خواهد بود.
آزادیخواهان! تا زمانی که ما همبسته نشویم و بجایِ همکاری و گفتگو باهم در راستایِ برنامه ریزی برای نافرمانی شهریگری (مدنی) به فرسایش توان همدیگر بپردازیم، ماشین کُشتار حکومت اسلامی بدون مانیش (توقف) به نابودی آزادیخواهان ادامه خواهد داد. اگر ناُخرسند از سرنگونی حکومت اشغالگر اسلامی از راه تازش رزمی و اَتمی کشورهای بیگانه به خاک ایران هَستید، تنها و بهترین راه که بتواند این رژیم را با کمترین هزینه-ی جانی و داراکی سرنگون کُند، سازماندهی نافرمانی های شهریگری (مدنی)،از راه خودداری از همکاری با دولت و ازکار انداختن چرخ ترازداریک (اقتصادی) رژیم خواهد بود. از آنجا که تنگدستی، گرفتاری هایِ ترازداریک (اقتصادی) و هَنجُمَنی (اجتمایی) مردم ایران که از یک سو بازده-ی ناشایستگی حکومت اسلامی در اداره-ی کشور هَستند، و از سویی دیگر این رژیم برای کُنترل مردم، این گرفتاری های خودساخته را هدفمند به آنها میپذیراند، زندگی را بر مردم دوزخ و همبستگی میان آنها را سُست کرده است، این خویشکاری (وظیفه-ی) آزادیخواهانِ برونمرزی است که بجایِ سرگرم کردنِ خودشان با فراپُرسش هایِ (مسئله های) شاخه ای همانند زیر پُرسش بُردن گذشته-ی دیگر همرزمان همانند محسن سازگارا و بهرام مُشیری و ....و یا اینکه: «چه کسی دیروز همکار رژیم بوده است و یا ساختار سیاسی و ترازدایک (اقتصادی) آینده-یِ کشور چگونه باشد»، به گُشایش گرفتاری هایِ آسیم (عظیم) مردم ایران روی بیاورند و جستجو به دُنبال راهکار آنها را در دستور کار خودشان بگذارند. نقش سازماندهی نافرمانی شهریگری (مدنی) در سرنگونی حکومت اسلامی به اندازه ای مهم و سنگین است که تنها گُزارش نُخستین همبستگی ها برای آغاز ایستکاری های (اعتصاب های) سراسری ،خواهند توانست آنچنان آسیب روانی به سرکردگان این رژیم بزنند که ساختار خودکامگی حکومت اشغالگر اسلامی بیدرنگ همچون یک خانه کاغذی فروبریزد.

بگذارید تا به هر کاری در زمان شایسته-ی آن و در یک جو دوستانه و داتیک (قانونی) در یک ایران دمکراتیک رسیدگی کُنیم. امروز ما از هیچ شایستگی و توانی برای رسیدگی به لغزش دیگر همرزمان خود درگذشته، برخوردار نیستیم. آنچه که هم اکنون از ارزش و مَهَندی (اهمیت) برخوردار است، سرنگونی حکومت اسلامی با هدف آزادی ایران و برپایی گُزیدمان آزاد و مردمسالاری است. و این هدف که آرزویِ همه-ی ماست بدون بُردباری، گُذشت، رواداری، همبستگی و همکاری تک تکِ ایرانیان میهندوست و آزادیخواه دستیافتنی نخواهد بود. بیاد داشته باشیم که ایران ازآن همه-ی ایرانیانِ آزاده است.

ایدون باد

‏پنجشنبه‏، 2011‏/01‏/06

فرستادنِ پیام به دنباله Donbaleh


۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

نگرانی آیت الله ها از نسیم پارسی گرایی جوانان


پیر کیارتانو

رم،۱۲دی - (آکی فارسی) – روزنامه ایتالیایی «لیبرال» در شهر رم نوشتاری واکاوانه (تحلیلی) درباره-یِ سامه های (شرایط) سیاسی و فرهنگی ایران بازتاب داده است. برگردان این نوشتار که با خامک (قلم) پیر کیارتانو و در گُفتگو با یک ایرانشناس در اروپا با نام سِپَنجی (مستعار) «کورش فرخی» فراهم شده است، در پی میآید:

پیشگفتار:

هر کو دور ماند از اصل خویش

بازجوید روزگار وصل خویش


مژده به هم میهنان که شیر خفته-ی ایران پس از چهارده سده درهال بیدار شدن است، و این راستینگی (واقعیت) ترس بزرگی به دل آخوندهای تازی زاده افکنده است. کیستی (هویت) ایرانی در کشور روز به روز نیرومند تر میشود و بر هویت اسلامی سایه میافکند. میهندوستی بهترین خمیرمایه و شیرازه ای است که میتواند همه-ی ایرانیانِ پاک نهاد و پادگُهر (اصیل) را باهم همبسته کُند و مرز آنها را با دغابازان (خائنین) روشن سازد. در گُذشتهنگاری ایران هیچ رویدادی تلخ تر و غم انگیز تر از تازش عرب های مسلمان به ایران نیست که بی خردترین انگیزه را بهانه-ی تازش به ایران کرده بودند؛ یکتاپرستی. و این درهالی است که یکتاپرستی، شهریگری (تمدن)، و راه و رسم دُرُست زندگی را ما ایرانیان برای نُخسین بار به جهانیان آموختیم. ولی فرهود (حقیقت) این بود که مُشتی دُزد و راهزن بیابانگرد تازی که چشم آز بر گنج های ایران دوخته بودند، «صدور اسلام» را بهانه کردند تا با ناگُزیر کردن مردم ایران به پرستش بُت الله و پذیرش « آداب طهارت و نجاسات اسلامی»، گنج ها و سرمایه های این کشور را به یغما ببرند و مردم آزاده-ی ایران را به بردگی بکشانند که از بالاترین پایه-ی فرهنگی، دانش و آسایش در جهان برخوردار بودند.
هرچند که شاید این گفته-یِ من شگفت انگیز بنگر بیآید، ولی این رستاخیز و بیداری مردم ایران را ما تنها وام دار خُمینی گُجستک (ملعون) هستیم که از «هول حلیم» برپایی حکومت اسلامی ناخواسته سبب بیداری ایرانیان شد تا مرزبندی شان با دین اسلام را برای همیشه روشن کُنند!


سرآغاز:

نسیم پارسی گرایی هخامنشیان بر روی سرزمین کهن ایران زمین درهال وزیدن است و دارد سببِ دگرگونی های ریشه ای در درون این کشور میشود. دگرگونی هایی که هنوز از چشم جهانِ باختر پوشیده مانده اند. یکی از نخستین نشانه های نمایان شُدنِ یک زایَک (نسل) نو در ایران با ایده های میهندوستانه و گیتیگرا (سکولار) را میتوان در واکنش تُند و روشن رهبر گروه حزب الله لبنان، سید حسن نصرالله، تماشا کرد. این رهبر عرب شیعه در سخنرانی خود بتازگی به کیستی (هویت) پارسی ایرانیان تاخته است و گفته است که: «تمدن پارسی در ایران وجود ندارد». و رهبران جمهوری اسلامی «آیت الله روخ الله خمینی و خامنه ای ریشه-یِ عرب داشته و ایرانی تبار نمی باشند»؛ سُخنانی که واکنش تُند زایک (نسل) جوان ایران را در پی داشت که بر روی تارنماهای گوناگون، وبلاگها و با دستَنیدنِ (امضا کردن) درخواستنامه ها، رهبر جزب الله لبنان را بسیار سرزنش کردند و از او خواستند تا از پاتَرم (ملت) ایران پوزش بخواهد.
ترس حزب الله از رویش کیستی (هویت) ایرانی در کشور، چه بسا برای آن است که چنین گرایش اندیشمندی در درازایِ زمان میتواند ایران را به سویِ یک ساختار سیاسی گیتیگرا و میهنی (سکولار و ملی) بکشاند و در پی آن، پشتیبانی جمهوری اسلامی از حزب الله کاسته و یا به رسایی (کاملا) پرچیده شود.
بنابراین بنگرمیآید که در ایران، اسلامی گریِ آیت الله خمینی دیگر درهال فروکش کردن است و در «مرزهایِ تخت جمشید» بدستِ نوادگانِ کوروش بُزرگ به بُن بست رسیده است. رویش چنین اندیشه-یِ میهندوستانه ( ملی گرایی) درمیان جوانان ایرانی هَنایش های (تاثیرات) فراوانی را هم در سیاستِ برونمرزی و هم درونمرزی ایران خواهد داشت. کمااینکه از یک سو حزب الله، به نام یکی از هَمبستگانِ پایه نُخستِ حکومتِ اسلامی در خاور میانه، و از سویی دیگر بُنیادگرایانِ مذهبی و دینکاران (روحانی) در درونِ کشور، با این پدیده بسیار با تُندی رفتار میکنند و تلاش در خَنزَک کردن (خنثی کردن) آن دارند.
در این زمینه با کورش فرخی، یکی از ایران شناسان در اروپا، گفتگویی کرده ایم. دکتر فرخی میگوید: «بخش مُهمی از جوانان ایرانزمین خواستار جدایی دین از سیاست میباشند و پس از گُذشتِ بیش از سی سال خودکامگی سیاسی، که بر ایدئولوژی اسلامی پُشتگرم بوده است، جوانان خواستار «زایشی (تولدی) دیگر» هستند که به ارزش هایِ ایرانی تکیه داشته باشد. شیوه-یِ کشورداری کوروش بزرگ، فلسفه اشو زرتشت و اندیشه-یِ فردوسی از نمونه آخشیج هایِ (عنصرهای) بُنیادین این نمونه از آموزشگاهِ اندیشمندیِ (مکتبِ فکری) جوانان هستند که میتوان با نام «ایرانیزم» از آن نام برد. این گرایش جوانان را میتوان از آغاز سال میلادی ۱۹۹۷ تماشا کرد. درست از آن سالی که زایَک (نسل) نو یا «بچه های انقلاب» به سن هجده سالگی رسیدند و آنها به چالش کشیدن جمهوری اسلامی را آغازیدند. نخستین هَنایش (اثر) آن را در پشتیبانی آنها از دولت اصلاحات محمد خاتمی میتوان دید. خیزآب (موج) دوم این جنبش جوانان را میتوان در جنبش سبز دید. جوانانی که برای پدافندی از هاگ (حق) گُزینش خود به خیابانها ریختند و جمهوری اسلامی را به چالش کشاندند. از نمونه آرنَگ های (شعارهای) این جوانان «خودسالاری (استقلال)، آزادی، جمهوری ایرانی» و «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» بیانگر گرایش میهندوستی، آزادیخواهی و گیتیگرایی (سکولار) این جنبش است؛ این زایَک (نسل) جوان وابستگی ایدئولوژیکی ندارد و تنها خواستار بر پایی حکومتی مردمسالار، میهنی و گیتیگرا (لائیک) میباشد».
در ادامه کوروش فرخی میافزاید: «ایرانی گرایی و اسلامی گرایی همیشه در یک روند ناسازگاری و آشتی ناپذیری رو در روی هم بوده اند و در درازای تاریخ ایرانزمین همگی کسانیکه بر این سرزمین فرمانروایی کرده اند، ناگُزیر بودند که به شیوه ای درباره-یِ این نایکسانی (تضاد) تاریخی، میان ایرانی گرایی و اسلامی گرایی، سویگیری (موضعگیری) کرده و گرایش یا بیزاریشان را به کیستی (هویت) ایرانی بودن روشن میکردند. هتا جمهوری اسلامی هم، با آنکه بر پایه-یِ اندیشه و ایدئولوژی عربی-اسلامی استوار شده است، پس از سی سال حکومت دینی، ناگُزیر شده است که به کیستی (هویت) ایرانی بازگردد و از آن برایِ اندرکشیدن زایَکِ (نسل) جوان بهره ببرد.
نمومه-ی آشکار این نهشت (وضعیت) را میتوان در دگرگونی آهسته آهسته-یِ راهِ سیاسی و فرهنگی دولت دهم محمود احمدی نژاد دید. وی در درازایِ شش ماه گذشته، دارد از آیت الله علی خامنه ای دور میشود و تلاش در مَرزین ساختن (محدود کردن) قدرتِ دینکاران (روحانیت) شیعه در کشور میکند؛ از سویی دیگر او با دادنِ نیرویِ سیاسی فراوان به مُهره-یِ گیتیگرای (لائیک) دولت خود، اسفندیار رحیم مشایی، که در سخنرانی هایش از کیستی (هویت) ایرانی پدافندی میکند و از کوروش بزرگ به نیکی یاد میکند، دارد فرمانِ قدرت را از هَوادارانِ «اسلام گرایی» دور میکند و به پشتیبانان «ایران گرایی» نزدیک میکند. هر چند او این کار را با شایمندی (احتمال) فراوان برای پابرجا کردنِ قدرت سیاسی خود انجام میدهد و با «ایران گرایی» بگونه-ی ابزاری برخورد میکند، ولی همین اندازه که فرنشین دولتِ اسلامی باید برای اندرکشیدن (جذب) زایَک (نسل) جوانی، که در زیر سایه و بمباران رسانه ای و آموزش شاگردان آیت الله خمینی، رشد کرده و پرورش یافته اند، دم از کوروش بزرگ و هخامنشیان بزند، خود یک نکته بسار مَهَند (مهم) است که وَهاک (اهمیت) سیاسی کیستی (هویت) ایرانی را در نشاختِ (تعیین) راه سیاسی کشور آشکار میکند.
و این خود نشانه-یِ شکست پروژه اسلامی آیت الله خمینی است. کمااینکه، چند ماه پیش، رهبر حزب الله لبنان، با آوایی وابوس آمیز (قهر آمیز)، بر کیستی (هویت) ایرانی تاخت و آن را «مُرده» نامید. فرنود (دلیل) این هُجوم گُفتاری سید حسن نصرالله ترس او ست، و شاید بشود گفت پیشبینی او، از دگرگونی انجام شده در همبوگاهِ شهریگری (جامعه مدنی) ایران و در بخشی از دولتمردان ایران است؛ چنین دگرگونی، ایران را از پشتیبانی سیاسی و ترازداریک (اقتصادی) حزب الله دور خواهد کرد و ایران را در آینده ای نه چندان دور، به سویِ همکاری با دولت هایِ میهنی (ملی) و گیتیگرای (لائیک) خاور میانه همانند اردن و دولتِ بَرگُزیده-یِ لبنان، با رهبری سعید حریری، خواهد کشاند. بنابراین حزب الله از رستاخیز دوباره-یِ ایرانیزم و ایران گرایی میترسد و بر آن میتازد».
بنگرمیرسد که در درون ایران، چه در تراز (سطح) همبودگاه (جامعه)، چه در تراز حکومت، دگرگونی هایِ ژرفی درهال رُخ دادن هستند که هنوز از دیدِ کشورهای باختر بدور مانده اند. آیا ایران براستی درهال دگرگون شدن است؟ آیا ایرانیان، که در تاریخ کهن خود نمونه-یِ برجسته ای همچون کوروش بزرگ را دارند که نمادِ برابری و پایندانی (تضمین) آزادی بیان و دین در فرمانروایی خود بود، میتوانند دوباره به شکوفایی خود در جهانِ نوین امروزی برسند؟ آیا باغ های پردیس ایرانِ باستان میتوانند دوباره برویند و ایران را آباد کنند؟
هر چه است این نهاده (موضوع) کمابیش آشکار است. در ایران سُخن دینکاران (روحانیون) اسلامگرا دیگر از هیچ ارزش و آبرویی برخوردار نیست. اگر آیت الله های اسلامی در ماه شیخی را ببینند و آنرا به مردم نشان دهند، ایرانیان اینبار خواهند گفت: «هم اکنون که شب نیست که ماهی در آسمان باشد.»



۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه

واژهنامه-یِ پارسی سره اُستاد جلال الدین کزازی



استاد جلال الدین کزازی

میر جلال الدین کزازی از مترجمان ایرانی، استاد دانشگاه و نویسنده و پژوهشگر ادبیات است. وی مشهور به استفاده از از واژه‌های پارسی سره در نوشته‌ها و گفتار خود است.

ترجمه او از انه‌اید ویرژیل به فارسی، برنده جایزه کتاب سال ۱۳۶۹ شده‌است و تالیف او، نامه باستان، که تا کنون نه جلد آن به چاپ رسیده‌است، حائز رتبه نخستین پژوهش‌های بنیادین در جشنواره بین‌المللی خوارزمی شده‌است.

زندگی‌نامه

میر جلال الدین کزازی در ۲۸ دی ۱۳۲۷ در کرمانشاه در خانواده‌ای فرهنگی چشم به جهان گشود. از همان دوران کودکی به فرهنگ و ادبیات ایران علاقه وافری نشان می‌داد. دوره دبستان را در مدرسه آلیانس کرمانشاه گذرانید و از سالیان دانش آموزی با زبان و ادب فرانسوی آشنایی گرفت. سپس دوره دبیرستان را در مدرسه رازی به فرجام آورد و آنگاه برای ادامه تحصیل در رشته زبان و ادب پارسی به تهران رفت و در دانشکده ادبیات فارسی و علوم انسانی دانشگاه تهران دوره‌های گوناگون آموزشی را سپری کرد و به سال ۱۳۷۰ به اخذ درجه دکتری در این رشته نائل آمد. او از سالیان نوجوانی نوشتن و سرودن را آغاز کرده‌است و در آن سالیان باهفته‌نامه‌های کرمانشاه همکاری داشته و آثار خود را در آنها به چاپ می‌رسانیده‌است. او اینک عضو هیات علمی در دانشکده ادبیات فارسی و زبان‌های خارجی وابسته به دانشگاه علامه طباطبایی است. او افزون بر زبان فرانسوی که از سالیان خردی با آن آشنایی یافته‌است، با زبان‌های اسپانیایی و آلمانی و انگلیسی نیز آشناست و تا کنون ده‌ها کتاب و نزدیک به سیصد مقاله نوشته‌است و در همایش‌ها و بزم‌های علمی و فرهنگی بسیار در ایران و کشورهای دیگر سخنرانی کرده‌است. چندی را نیز در اسپانیا به تدریس ایران‌شناسی و زبان پارسی اشتغال داشته است. او گهگاه شعر نیز می‌سراید و نام هنری‌اش در شاعری زُروان است. گفتنی است، ایشان در سخن گفتن، هرگز از واژه‌های تازی بهره نمی برند.

پیوند دریافت واژهنامه:

http://www.divshare.com/download/13675293-54a

http://www.divshare.com/download/15569404-422

نوشتارها:

نام                                          نمونه                           تاریخ چاپ




از گونه ای دیگر                        شاهنامه شناسی              ۱۳۶۸


دُرّ دریای دَری                           تاریخ شعر فارسی             ۱۳۶۸


رخسار صبح                            خاقانی شناسی                  ۱۳۶8    


زیباشناسی سخن پارسی             جلد اول- بیان                   ۱۳۶۸


بیکران سبز                            دفتر شعر                         ۱۳۶۹


مازهای راز                            شاهنامه شناسی               ۱۳۷۰


زیباشناسی سخن پارسی            جلد دوم - معانی               ۱۳۷۰


رویا ، حماسه ، اسطوره           شاهنامه شناسی               ۱۳۷۲  


زیباشناسی سخن پارسی           جلد سوم - بدیع                ۱۳۷۳


تَرجُمانی و تَرزَبانی                 هنر ترجمه                      ۱۳۷۴


دیر مغان                              حافظ شناسی                   ۱۳۷۵


پارسا و ترسا                        عطارشناسی                   ۱۳۷۶


پرنیان پندار                           مجموعه مقاله               ۱۳۷۶


سراچه آوا و رنگ                  خاقانی شناسی               ۱۳۷۶


سوزن عیسی                        خاقانی شناسی               ۱۳۷۶


گذری و نظری بر آثار و احوال   زیست نامه                   ۱۳۷۷


پند و پیوند حافظ شناسی ۱۳۷۸


گزارش دشواریهای دیوان        خاقانی خاقانی شناسی   ۱۳۷۸


روزهای کاتالونیا                   گزارش سفر               ۱۳79

نامه باستان – جلد اول            شاهنامه شناسی          ۱۳۷۹


دیدار با اژدها                       گزارش سفر               ۱۳۸۰


نامه باستان – جلد دوم          شاهنامه شناسی           ۱۳۸۱

نامه باستان – جلد سوم        شاهنامه شناسی            ۱۳۸۲


آب و آینه                          مجموعه مقاله              ۱۳۸۴


نامه باستان – جلد چهارم     شاهنامه شناسی            ۱۳۸۴


نامه باستان – جلد پنجم       شاهنامه شناسی            ۱۳۸۴


نامه باستان – جلد ششم     شاهنامه شناسی            ۱۳۸۴


نامه باستان – جلد هفتم     شاهنامه شناسی            ۱۳۸۵


تندبادی از کنج                شاهنامه شناسی            ۱۳۸۶


از دهلی نو تا آتن کهن چهار گزارش سفر


دستانِ مستان دفتر شعر


خاقانی شروانی



• از اخگر تا اختر


• خشم در چشم (شاهنامه شناسی)


• در آسمان جان (مجموعه مقاله)


• فرهنگ نظریه و نقد ادبی


• نامه باستان – جلد هشتم (شاهنامه شناسی)


• نامه باستان – جلد نهم (شاهنامه شناسی)

فرستادنِ پیام به دنباله Donbaleh

۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

همبستگی بر سر مردمسالاری، گیتیگرایی (جدایی دین از حکومت) و نافرمانی شهریگری (مدنی)


خشایار رُخسانی

با شادباش سال نوی ترسایی به همه-ی هم میهنان آزادیخواه و میهندوست، پیشنهاد من برای یک مبارزه-ی کامگارانه (موفقیت آمیز) با حکومت تازی پرست اسلامی در سال آینده این است که نیروهایِ دمکرات، گیتیگرا (سکولار) و میهندوست بجای اندر شدن در گفتگوهایی زیانباری که به دُشمنی و فرسایش توانشان می سرانجامد، با بهرهمند شدن از ژایش ها (فرصت ها) تنها در باره-ی سه نهاده (موضوع) باهم همبسته شوند: باور به دمکراسی، گیتیگرایی (جدایی دین از حکومت) و سازماندهی نافرمانی  شهریگری (مدنی).  اگر که ما آزادیخواهان میپذیریم که  تنها آن سازمان های سیاسی که به دمکراسی و گیتیگرایی (سکولاریسم) باور دارند، از هاگ (حق) کُنشگری سیاسی در فردای پیروزی برخوردار خواهند بود، یکپارچگی بر سر «دمکراسی» و گیتیگرایی (سکولاریسم) نمیتواند یک خواست ناکَرویزی (غیرمنطقی) و رویایی باشد. و دیگر اینکه سازماندهی نافرمانی های شهریگری همانند ایستکاری های (اعتصاب های) سراسری، بهترین و بُرَنده ترین ابزاری است که اپوزیسیون حکومت اسلامی میتواند برای آسیب زدن به این حکومت و از کار انداختن چرخ ترازداریک (اقتصادی) آن از آن بهره ببرد؛ نافرمانی شهریگری (مدنی) ابزاری است که با کمترین هزینه-یِ جانی و داراکی (مالی) برای مردم ایران، میتواند جنبش آزادیخواهی آنها را به پیروزی برساند. نافرمانی شهریگری  (مدنی) زمانی میتواند آسیب سرنوشت ساز را همچون یک تیغ تیر بر دل حکومت اسلامی وارد آورد که سازماندهی و برنامه ریزی شود و از پُشتیبانی همگی مردم ایران برخوردار باشد. مردم ایران نیز درخواستِ به نافرمانی و ایستکاری های (اعتصاب های) سراسری را زمانی فرسخت و جدی میگیرند که نهادها و سازمان هایِ سیاسی اَپَستام مند (قابل  اعتماد) آنها را برنامه ریزی کُنند و پُشت آن باشند. از اینرو من از همه-ی آزادیخواهانِ میهندوستی که در فیس بوک کوشا هستند درخواست میکنم که به گُفتارود «همبستگی بر سر مردمسالاری، گیتیگرایی (سکولاریسم) و نافرمانی شهریگری (مدنی)» دامن بزنند و چنین نوشتارهایی را در فیس بوک بپراکنند؛ زیرا هرچه بیشتر در باره-ی نافرمانی شهریگری (مدنی) در فیس بوک و تارکده (اینترنت) گفتگو شود، این گفتگوها بیشتر در ایران فراگیر و سراسری خواهند شد و این بخت پدیدار خواهد گشت تا از میانِ این گفتگوها بهترین پیشنهادها و راهکارهای پسندیده بدست آیند

فرستادنِ پیام به دنباله Donbaleh