۱۳۹۱ فروردین ۲, چهارشنبه

کسروی؛ حلاج زمان



 مهدی خلجی
به پاسِ گرامیداشتِ یادِ جاوید نام احمد کسروی و سالروز کُشته شدنِ او که جانش را فدای روشنگری هم میهنانِ دین زده اش کرد.

چکیده:
 یکی از شَوَندهای (علت های) دُشمنی آخوندها با احمد کسروی شیوه-ی گذشتهنگاریِ نوین او بود، زیرا گذشتهنگاری نوین، رویدادهای تاریخی را با پاشن های (سندهای) روشن و بدور از افسانه و گزافگویی به نگارش در میآورد. آخوندها از اینرو دُشمن گذشتهنگاریِ نوین هَستند که آنها در پیوند با عاشورا و افسانه-ی امام زمان، تنها آن گُزارش هایی را میپسندند که ساخته و پرداخته-ی ذهن خودشان است. آخوندها نمیخواهند مردم با رویداد راستینِ عاشورا و دروغ هایی که افسانه-ی امام زمان بر آنها سوار شُده است، آشنا شوند، زیرا نان آنها به بازگویی هایِ گزافگونه و یک کلاغ چهل کلاغ کردنِ افسانه-یِ کربلا و امام زمان گره خورده است؛ این بهترین راه برای به گریه اندختن توده های دین زده و فریفتن آنهاست.

سرآغاز:
 احمد کسروی کشتهء‌ روحانیت است. فقیهان نام‌داری در نجف و مشهد و قم آرزو و طرح قتل او را در ذهن پروردند. سرانجام سید مجتبی میرلوحی، معروف به نواب صفوی، جوان آتشین مزاج عوامی را برانگیختند تا او را بکشد. قتل کسروی، قتل جریان نقد تاریخی مذهب و روحانیت در آن دوره است.
رسول جعفریان، مورخ رسمی جمهوری اسلامی نوشته است: "قتل کسروی، آب پاکی بود که روی دست این قبیل افراد ریخته شد و تقریباً بیشتر آنان از ترس گرفتار شدن در پنجه‌ قهر فدائیان اسلام، از نگارش این قبیل مقالات خودداری کردند."
روحانیان از کمتر کسی چون کسروی این اندازه کینه به دل گرفتند. نام کسروی هنوز هم نماد دشمنی سرسخت با روحانیت است. این همه کینه و کدورت از چه بود؟

جنبش اصلاح مذهبی در عصر پهلوی
کسروی در عصری پر تنش می‌زیست. دوران رضاشاه - که بیشتر فعالیت‌های قلمی پرجنجال کسروی در آن گذشت - برای روحانیان گوارا نبود. بسیاری از مدرسه‌های علمیه و اوقاف به تصرف دولت درآمده بود. روحانیان مجبور به پذیرفتن نظم تحمیلی دولت در پوشیدن لباس و رفتن به نظام اجباری وظیفه شده بودند. دادگستری از روحانیت گرفته شده بود. دانشگاه تأسیس شد و به طور جدی انحصار آموزش را از چنگ روحانیت به درآورد. قوانینی مانند کشف حجاب زنان به تصویب رسید. فضای روشن‌فکری بیشتر ایدئولوژی ناسیونالیسم و ایران باستان‌گرایی را پرورش می‌داد. دیانت و خرافات یکجا آماج انتقادهای رسمی بود.
با رفتن رضاشاه از ایران در سال 1320، روحانیان مجال را برای فعالیت تازه و گسترده باز دیدند. روشن‌فکران بسیاری، سخت از بازگشت روحانیت به عرصه عمومی اندیشناک گشتند. آنچه رضاشاه به کمک روشن‌فکران و نهادهای تازه بنیاد مانند دانشگاه و دادگستری در اصلاح مذهبی به دست آورده بود، با رفتن او و ضعف جانشینش و نیز آغاز دوره‌ای از هرج و مرج، آماجِ تاراج بود. عصر رضاشاه‌زدایی آغاز شد. فهم انقلاب ایران، بی‌گمان، بدون مطالعه‌ تاریخی این عصر ممکن نیست.
کتاب مناقشه‌برانگیز کسروی، شیعی‌گری، در بهمن ماه سال 1322 به چاپ رسید؛ یعنی دو سال پیش از جان باختن اش در صحن دادگاه. در مهرماه همان سال، کتاب اسرار هزارساله‌ علی اکبر حکمی‌زاده در پیوست روزنامه‌ پرچم نشر یافت. این دو کتاب در حافظه‌ء روحانیان سخت زنده و گزنده باقی مانده است. آیت الله روح الله خمینی، بنیادگذار جمهوری اسلامی، کتاب کشف اسرار را در نقد اسرار هزارساله نوشت و در آن بارها به کسروی و آرای او نیز تاخت.
روحانیان نه تنها کسروی، روشنفکران همدل او و نیز پیروان آن‌ها را لشکریان بازمانده‌ فرهنگ عصر رضاشاه می‌دانستند که هم‌چنین نقد آنان از مذهب و روحانیت را اثرپذیرفته از اندیشه‌ وهابی و بهائی می‌پنداشتند. وهابیت و بهائیت هر دو در آغاز جنبشی برای اصلاح دین بودند؛ یکی در جزیرة العرب سنی پرورش و از آن‌جا گسترش یافت و دیگری نیز در ایران شیعی زاده و سپس به اقصای عالم گسترده شد.
روشن‌فکران و روحانیان شهری از آغاز جنبش مشروطه به این سو به مطالعه‌ آثار نوگرایانه‌ی عربی اشتیاق داشتند و کتاب‌ها و مجله‌های چاپ مصر و شام را به دست می‌آوردند و می‌خواندند. اندیشه‌ وهابی از این راه وارد ایران شد. روحانیان برای از میدان به در کردن منتقدان سرسخت خود آن‌ها را به بهائیت و وهابیت، بدعت و فرنگی‌مآبی متهم می‌کردند. محمدحسن شریعت سنگلجی، حکمی‌زاده و کسروی و مانند آن‌ها نیز از این برچسب‌ها در امان نماندند.
روحانیان در این دوره خود را در محاصره‌ منتقدان می‌دیدند: مارکسیست‌ها، بهائی‌ها، روشنفکران علم‌گرا، دولتیان فقه‌ستیز و دیگران. اما حساب کسروی و هم‌پیمانان او جدا بود. اینان از دل حوزه‌های علمیه برآمده بودند و بر تاریخ و سنت شیعی چیرگی داشتند. خطری که اینان برای اقتدار روحانیان می‌آفریدند بسی بیشتر بود، زیرا امکان اثرگذاری‌شان بر طیف مذهبی و نسل جوان شیعیان معتقد اما حقیقت‌طلب، بدیل نداشت.

تاریخ در دو روایت
روحانیان انگیزه‌های چندی برای بیزاری و برآشوبی از کسروی داشتند. از آن میان یکی رویکرد تاریخی کسروی به تشیع بود. این رویکرد پس از او تداوم چندانی نیافت.شاید واپسین نمونه، شهید جاوید نوشته‌ نعمت الله صالحی نجف‌آبادی باشد که می‌کوشید با روش سنتی نقد متون، روایت اساطیری و آیینی از عاشورا را پس بزند و روایتی تاریخی به جای آن بنشاند. از قضا همین کتاب نیز شعله‌های خشم روحانیان را به آسمان برکشید.
در سال‌های اخیر کتاب مکتب در فرایند تکامل، ترجمه‌ فارسی کتابی از حسین مدرسی طباطبایی اعتراض‌های چندی را در قم برانگیخت. جالب آن‌است که در ایران نقد تاریخی متون و رویکرد تاریخی به سنت بیشتر به دست دانش‌آموختگان حوزه‌های علمیه انجام شده تا دانشگاهیانی که روشن‌فکران دینی خوانده می‌شوند. روشن‌فکران دینی معمولاً با تاریخ و نگاه تاریخی انسی نداشته یا آگاهانه از آن اجتناب کرده اند. اما چرا روحانیت این اندازه با نگرش تاریخی به سنت - قرآن و حدیث و روایت‌های تاریخیِ سنت‌ساز - بیگانه و از آن هراسناک است؟
احمد کسروی تاریخ‌نگار بود. او در زمینه‌ تاریخ‌نگاری آموزش دانشگاهی نداشت؛ ولی جدا از شیفتگی به این رشته، نگاه انتقادی و فاصله‌گذار را که لازمه‌ نگرش و نگارش تاریخی است به دست آورده بود. او هم تاریخ سیاسی نوشت هم تاریخ جغرافیایی؛ هم کوشید هویت فرهنگی ایران شیعی را از چشم‌انداز تاریخی بسنجد.
اگرچه در سده‌های بالنده‌ تمدن ایرانی- اسلامی، دانشمندان آثار تاریخی فراوانی – به سبک سنتی – پدید آوردند، اما تاریخ در سده‌های اخیر در حوزه‌های علمیه هیچ جایگاهی نداشت. نه تنها مطالعه در تاریخ جهان که حتا تاریخ اسلام، و حتا بالاتر، تاریخ علوم اسلامی از جمله فقه و تفسیر ضرورت شناخته نمی‌شد. نگاه روحانیان به خود، به نهاد خود، به دانش‌های سنتی کلام و فقه همه ناتاریخی بود و هم‌چنان هست.

زمان آیینی- اساطیری و زمان تاریخی
زمان و در نتیجه "گذشته" در اندیشه‌ پیشامدرن مفهومی متفاوت با این مقوله‌ها در اندیشه‌ مدرن دارد. در اندیشه‌ سنتی ارجاع به گذشته، سرشتی اساطیری دارد. در گذشته رخدادی بنیادگذار اتفاق افتاده و همه چیز در بازگرداندن به آن عصر طلایی بررسیده و ارزیافته می‌شود. میان آن آغازِ اساطیری و امروز خطی صاف، بی‌گره و گرفت، کشیده شده است.
به اصطلاح لوی استراوس، ویژگی اندیشه‌ سنتی ناتاریخمندی آن است. این اندیشه می‌خواهد جهان را "هم‌هنگام چونان کلیتی هم‌زمانی و درزمانی" دریابد. (اندیشه‌ وحشی، ص. 348) این‌جاست که نقش آیین‌ها و مناسک برجسته می‌شود. شعائر و آیین‌ها رابطه‌ خاصی را میان گذشته و اکنون برقرار می‌کنند. "تاریخ‌های اسطوره‌ای دربردارنده‌ ناسازه‌ای هستند: هم‌زمان به اکنون پیوسته و از آن گسسته‌اند... آیین‌ها هم گذشته‌‌ اسطوره را جدا از امروز و در بُعد زمان زیستی‌اش فرامی‌نمایند هم آن را گذشته‌ای مربوط به اکنون وامی‌نمایند که نسل در نسل مردگان و زندگان را به هم می‌پیوندد." (همان. ص. 313. به نقل از ژاک لوگوف، تاریخ و حافظه، پاریس، انتشارات گالیمار، 1981، ص. 40)
تاریخ‌نگاری در فرهنگ شیعی، کلامی (تئولوژیک) و در نتیجه اسطوره‌ای است. ولی تاریخ‌نگاری جدید استوار بر آن‌چیزی است که فرانسوا شاتله در کتاب زایش تاریخ؛ شکل‌گیری اندیشه‌ تاریخی در یونان، آن را "روح تاریخی" می‌خواند.
در تاریخ‌نگاری کلامی، مقولات بنیادین مانند زمان، تاریخ، اراده‌ بشری، زبان و روایت همه بر شالوده‌هایی کلامی – اسطوره‌ای می‌ایستند. روایت کلامی از تاریخ، پیش‌فرض‌های فرقه‌ای و مذهبی را اساس کار خود می‌گیرد و پشتوانه‌ای برای نظام فقهی – آیینی آن فرقه فراهم می‌آورد.
داستان کشته شدن حسین بن علی در کربلا و نیز وجود امام دوازدهم شیعیان نمونه‌هایی روشن برای شناخت تاریخ‌نگاری کلامی در فرهنگ شیعی است. مؤرخ شیعی نمی‌تواند روایتی تاریخی از ماجرای عاشورا به دست دهد که سنت آیینی عاشورا را بر هم زند یا دیگر بُن‌پاره‌های کلام شیعه را به پرسش گیرد. یا بحث درباره‌ وجود فرزند حسن عسکری، امام یازدهم شیعیان نمی‌تواند از منظر شیعه‌ دوازده امامی روایتی دیگر جز آنچه در سنت بوده است بیابد. این روایت تاریخی با آیین‌های مربوط به آن پیوند دارد. این آیین‌ها هستند که می‌توانند تصویر گذشته‌ای دور را آن قدر نزدیک ‌بنمایاند که از هر اکنونی "اکنون‌تر" به نظر آید.

تاریخمند دیدن چیزها
تاریخ‌نگاری استوار بر "روح تاریخی" یا بینش تاریخی، سرشت گذشته را از اکنون متفاوت نمی‌داند. گذشته در شیوه‌ بودن‌و درون‌مایه‌اش فرقی با اکنون ندارد. درست است که گذشته، زمانی سپری شده و توماری فروبسته است، اما آن‌چه در آن زمان رخ داده و آن‌چه اکنون زیر چشم ما رخ می‌دهد هر دو از یک واقعیت برخوردارند. نمی‌توان گذشته‌ای را فرض کرد که سرشار از عجائب و غرائب و معجزات و کراماتی است که در زمان ما دیدنی و حس کردنی نیست. اگر کره‌ ماه امروزه با نگاه کسی دو نیم نمی‌شود، نمی‌توان تصور کرد که روزگاری با نگاه مردی دو پاره می‌شده است. گذشته واقعیت است نه تخیل یا فراواقعیت.
در عین حال، به معنایی دیگر، گذشته در تقابل با اکنون می‌ایستد. سپری شدگی رخدادی در گذشته آن را از رخدادی مشابه در اکنون یا آینده به شکلی بنیادی متمایز می‌کند. از این روست که در بینش تاریخی خطاست گفتن اینکه "تاریخ تکرار می‌شود"، "زیر آسمان هیچ چیز تازه‌ای نیست" یا "باید از گذشته عبرت آموخت". این انگاره‌ها تنها در ذهنیت غیرتاریخی می‌تواند معنا و مبنا داشته باشد.
سرانجام بینش تاریخی اقتضا می‌کند تنها با کمک ابزارهای شناخته شده در علوم جدید به سراغ تاریخ برویم؛ از باستان‌شناسی و مردم‌شناسی گرفته تا زبان‌شناسی و هرمنوتیک مدرن.
در جهان جدید، گفتمانی که درباره‌ گذشته سخن می‌گوید باید بتواند به شیوه‌ای مستدل و بر پایه‌ اسناد و شواهد نوع روایت تاریخی خود را توضیح دهد و بگوید چرا در روایت خاص آن رویدادهایی اصلی و رویدادهایی فرعی انگاشته می‌شوند، برخی رویدادها برجسته و شماری دیگر فرونهاده می‌شوند و چرا زنجیره‌ رویدادها به این شکل روایت می‌شود. گسستگی ‌و پیوستگی رویدادها در گذشته باید نه بنابر عقیده‌ مذهبی یا مشیت الاهی، بلکه بر پایه‌ استدلال‌هایی تبیین شود که داوری درباره‌ راستی و ناراستی‌ها آن‌ها برای همگان – فارغ از عقیده‌ مذهبی‌شان - ممکن باشد.

تاریخ بسته، تاریخ باز
تاریخ‌نگاری بر پایه‌ بینش تاریخی که تبار آن بیشتر به سده‌ نوزدهم بازمی‌گردد، در مقام کنشی فردی با پیدایش سوژه‌ مدرن ممکن شده است. اما تاریخ‌نگاری کلامی بیشتر بر زمین خاطره‌ جمعی فرقه‌ای یا مذهبی می‌روید. تاریخ در این زمین، خادم الاهیات فرقه و فاقد استقلال است. مقام مؤرخ کلامی یا فرقه‌ای با جایگاه تاریخ‌نگار جدید از بّن فرق دارد.
 هم‌چنین در تاریخ‌نگاری کلامی، روایت تاریخی از یک رویداد با عواطف جمعی پیروان فرقه یا مذهب پیوند نزدیک دارد. این پیوند از راه شعائر تناور و نیرومند می‌شود. روایت تاریخی در چنین بستری باید دست‌کم در دوره‌ای طولانی دست‌نخورده و ثابت بماند. هر تغییری در آن می‌تواند به روان‌رنجوری جمعی بینجامد یا خشم و خشونت برانگیزد.
روایت تاریخی کلامی بسته و پایان‌پذیرفته است؛ درحالی که تاریخ‌نگار جدید، محدودیت سند و زبان و نیز مرزهای افق تفسیر متن‌ها و نشانه‌ها را به رسمیت می‌شناسد. برای او هر روایت تاریخی، موقت و گشوده به روی بازنگری است. دستیابی به سندهای تازه، روش‌ها و چشم‌اندازهای علمی نو و نیز دگرگونی در فهم متن هر یک می‌تواند قفل زندان روایت تاریخی را بشکند و آن را در چارچوب باز هم محدود تازه‌ای قرار دهد.

تاریخ ‌نگاری به مثابه‌ کنشی سیاسی
تاریخ‌نگاری کلامی را بدون فهم مسأله‌ "اقتدار" (اتوریته) نمی‌توان شناخت. در تاریخ‌نگاری پیشامدرن روایت تاریخی معمولاً بر مدار اقتداری ویژه می‌گردد. روایت تاریخی به سلطه‌ی جنسیت خاص (مرد)، قوم خاص، تمدن خاص، فرقه‌ خاص، طبقه‌ خاص یا گروه خاصی مشروعیت می‌بخشد. روایت تاریخی کلامی از این جنس است. روایتی مشروعیت بخش برای اقتداری خاص است. از درون روایت شیعی جز اقتدار شیعی بیرون نمی‌آید. روایت شیعی از تاریخ از جمله به اقتدار انحصاری طبقه‌ روحانیت مشروعیت مطلق می‌بخشد.
کسروی در پژوهش و داوری ‌تاریخی خود کاستی‌ها و ناراستی‌های فراوان دارد؛ اما دارنده‌ بینش تاریخی است و از تاریخ‌ نگاری کلامی فاصله می‌گیرد. اهمیت کارش بیش‌تر در روش اوست تا یافته‌هایش. رویکرد کسروی به تاریخ، اقتدار سنتی برآمده از روایت شیعی تاریخی را درمی‌شکند.
روایت شیعی از تاریخ مقدس ‌ساز است؛ متن‌ها، رویدادها، انسان‌ها و گروه‌های خاصی را تقدس می‌بخشد؛ شالوده‌ای اخلاقی و استوار بر دوگانه‌ خیر و شر دارد، آیینی و مناسک ‌پرور است.
روایت تاریخی کسروی عرفی است و اقتدار عناصر مقدس یادشده را می‌زداید. کسروی نه تنها با کارکرد و امتیازات ویژه‌ی روحانیان مخالف بود که شیوه‌ نگریستن او به گذشته نیز مشروعیت روحانیت را به پرسش می‌گرفت. روحانیان همین کینه را از خاورشناسان و اسلام‌شناسان دانشگاه‌های غربی هم داشتند و دارند. آن‌ها هم در زبان پرخاش‌گر و ستیهنده‌ روحانیان، استعمارگر و صهیونیست و اسلام‌ستیز توصیف می‌شوند. مسأله اما دشمنی با بینش تاریخی است. تاریخمند دیدن متن‌ها و رویدادها به اقتدار سنتی روحانیت پایان می‌دهد.
کسروی را به هیچ روی دین‌ستیز نمی‌توان خواند. او تاریخ‌نگاری سراپا تاریخی‌نگر و عرفی است. با این نگاه، علم حوزوی چیزی جز انگاشت‌هایی ناتاریخی دربارهء‌ گذشته به نظر نمی‌آید.
او در شیعی‌گری درباره‌ روحانیان نوشت: "ایشان مردان بی‌دانشی هستند که از جهان و کارهای آن به اندازه‌ی کودک ده‌ساله آگاهی نمی‌دارند و چون مغزهایشان انباشته از فقه و حدیث و از بافندگی دور و دراز و اصول فلسفه است، جایی برای دانش یا اگاهی باز نمی‌باشد. در جهان این همه تکان‌ها پیدا شده، دانش‌ها پدیدآمده، دیگرگونی‌ها رخ داده؛ آنان یا ندانسته‌اند و یا نفهمیده‌اند و یا فهمیده پروایی ننموده‌اند. در این زمان می‌زیند و جهان را جز با دیده‌ی هزار و سیصد سال پیش نمی‌بینند." (شیعی‌گری، به کوشش محمد امینی، ص 226)
کسروی حلاج‌وار از گفتن آنچه بدان باور داشت پروا نکرد تا آنجا که سر در پای بی‌باکی باخت. او به مشروطه و قانون عرفی و این‌جهانی سخت باور داشت و نوشتن تاریخ را به درستی کنشی سیاسی دریافته بود. بدون نوشتن درباره‌ گذشته با نگرش تاریخی، به دشواری می‌توان جامعه و سیاستی این‌جهانی داشت؛ دور از اقتدارهای ناپرسیدنی و مقدس‌های پرستیدنی.

http://www.newsecularism.com/2012/03/21.Wednesdat/032112.Mehdi-Khalaji-Kasravi.htm
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/think/more/36137/

۱۳۹۱ فروردین ۱, سه‌شنبه

خُجسته باد نوروزي


اُستاد فريدون جنيدي


اَنَغر رَئوچَنگه؛‌ روشني بي پايان
جان جهان را فراگرفت . . .
تيرگي ها، از پس يكديگر
در روشني بي پايان فروريختند
و تيرگي، از جانشان برفت
ستاره پر فروغ تيشتر
از سوي خراسان
از فرازِ درياي فراخكرت
به سرتاسر كشتزارهاي جهان روشني افكند
آبخيزهاي خُرد و بزرگ
جان درياها را فراگرفتند
و سرودخوان و جان افشان
روشنايي را تا ژرفاي جان
فرو بردند . . .و به آسمان رفتند
جان ابرها را، درخش فراگرفت
و سرشك سرشك
بر روي كشتزارهاي هفت كشور جهان
فروريختند
و سرتاسر جهان را
گل و شبنم
و خيزش و جنبش
و رويش و بالش
فروگرفت.
و گردونهء مهر
با غرش ابر
و با سرشگ و سرود
و رويش و جنبش
و لبخند گل
بسوي خوان نوروزي ايران
روان گشت

نوروز ايران بر شما خجسته باد
فريدون جنيدي
بنياد نيشابور – نوروز 3750 دین بهی

نویابی (کشف) نوروز بدست ایرانیان



 دانش پور

فریدون جنيدي: ايرانيان ۸ هزار سال پيش بر پايه دانش انگارش (رياضي) و ستاره شناسي نوروز را کشف کردند
 نشست همگانی سازمان ملل در ۲۳ فوريه ۲۰۱۰ روز ۲۱ مارس را به نام روز جهاني جشن نوروز، با ريشه ايراني به رسميت شناخت و آن را در گاهنامه-ی خود جاي داد. در متنِ برنهاده شُده-یِ نشست ِهمگانی سازمان ملل، نوروز جشني با ريشه ايراني که دیرینگی بيش از ۳ هزار سال دارد شناسانده شده است که امروزه بيش از ۳۰۰ ميليون نفر آن را جشن مي گيرند. افزون بر اين در تاريخ ۸ مهر ۱۳۸۸ خورشيدي، نوروز از سوی سازمان جهاني يونسکو، به نام اَپَرماندِ (ميراث) ناملموس جهاني دفترینه شُد (به ثبت رسید). با اين هال دکتر فريدون جنيدي ايران شناس و شاهنامه پژوه برجسته ايراني بر این باور است که «برخي از ویژگی های مهم نوروز آن گونه که بايد از رویکرد (توجه) به دور مانده  اند.» وي در گفتگو با خراسان مي گويد: «آن چه در ثبت پرونده جهاني نوروز، در يونسکو يا سازمان ملل توجه نشده است، اهميت نوروز از جنبه-یِ دانش ايرانيان در دانش انگارش (رياضيات) است. براستی نوروز جشن بزرگي بر پايه دانش انگارشی (رياضي) و اخترماري است.» .وي ادامه مي دهد: «هزاران سال پيش نياکان ما با کارآزمودگی که در دانش ا نگارش (رياضي) و ستاره شناسي داشتند روز آغاز بهار را شناخته بودند. آن ها اين نهاده (موضوع) را هوشیدند (فهمیدند) که جهان در اين روز رو به سبزي ميرود و اين پُرسمان (مسئله)، ورزیدگی ايرانيان را در دانش ستاره شناسي نشان ميدهد.» .وي یادآوری ميکند: «شگفت انگيز اين است که ما زماني جشن نوروز را برگزار کرديم، که توانستيم به کمک آوندی (ظرفي) که با پُر و تُهی شدن آبِ آن و چکه هایی که از درون اين آوند (ظرف) به بيرون ميریخت، تسو (ساعت) را کشف کنيم؛ و بدینسان براي همگان روشن شد که شب و روز هر يک ۱۲ تسو (ساعت) دارند و با هم برابر هَستند. و پس از آن ايرانيان با نگاه به آسمان ها برج هاي دوازده گانه را پيدا کردند.» وي همچنین میافزاید: «گاهشماري خورشيدي که برآیند تلاش دانشمندان ايراني است يکي از موشکافانه ترین گاهشماري ها در درازای تاريخ بوده است، بگونه ایکه نوروز به دُرُستی در آغاز موسم بهار جاي مي گيرد. ايرانيان به اين راز شگفت انگیز ۸ هزار سال پيش پي بردند و اکنون زمان آن است که ما به نیاکانمان ببالیم». استاد فریدون جنيدي مینگیزد (توضیح میدهد): «هزار سال پيش دو برادر ايراني تسویی (ساعتي) را درست کردند که سر هر تسو (ساعت) يک خروس از آن بيرون ميآمد و آواز مي خواند. در زماني که «شارلمان» فرانسه را بُنیانگزاری کرد، خليفه عرب اين ارمغان را براي آن ها فرستاد. به ناگاه در همان سال فرانسه دچار خشکسالي شد، مردم فرانسه با بروز اين رویداد خروسي را که از آن تسو (ساعت) بيرون ميآمد اهریمن دانستند. آن ها مي گفتند اين خروس را بکشيد تا خشکسالي برود. هزار سال پيش ما تسویی (ساعتي) به اروپا داديم که سر تسو (سر ساعت) از آن خروس بيرون مي آمد و مردم فرانسه آن تسو را به گُناه اهریمن بودن نابود کردند. ايرانيان بدانند که جشن نوروز جشن بزرگداشت دانش انگارش (رياضي) و اخترماري است، در زماني که این دانش در ايران وجود داشت همه-ی جهان در خواب بودند.»

خراسان - مورخ یکشنبه 1390/12/28 شماره انتشار 18082


۱۳۹۰ اسفند ۲۹, دوشنبه

نیایش نوروزی برگرفته از اوستا



موبد کوروش نیکنام


پروردگارا، تورا سپاس می گوییم
که هنجار اشا را بنیاد نهادی
زمین وآسمان، آب وگیاهان را آفریدی
با مهر خود، روشنایی و شادی را برای زندگی مردم پایدار ساختی
به ما آموختی تا با منش نیک به تو نزدیک شویم
با گفتار نیک، آیین راستی را گسترش دهیم
وبا کردارنیک، سازنده و سود رسان باشیم
 اکنون که با گردش زمان، روزگاری تازه فراهم گشته است
با دست های برافراشته تورا نیایش می کنیم
برآنیم تا با کارهای درست خود
که از دانایی و خرد سرچشمه می گیرد
روان هستی را خشنود سازیم
  ای اهورامزدا 
آرامش وآسایش را برای نیکوکاران جهان افزون گردان
دیر زیویم، درست زیویم ، شادزیویم
تازیویم به کامه زیویم،
گیتی مان به کامه باد به کامه تن،
مینومان به کامه باد به کامه روان،
اغنی اشوبیم، همازوربیم، همازورهما اشوبیم، اشم  وهو...    

دوشنبه، 29 اسفند 3749 دین بهی


۱۳۹۰ اسفند ۲۷, شنبه

جنگ اول به از صلح آخر



 دکتر اسماعیل نوری علا

چکیده:
 تاکنون اپوزیسیون حکومت اسلامی کوشش میکرد برپایه-یِ خواست های انباز (مُشترک) و همانند به یک همبستگی سراسری دستیابد، ولی از آنجا که تنها وجود یک دُوسُخنی (اختلاف) سبب ناکام ماندن چنین همبستگی هایی میشُد، در آینده بهتر است که پیش از هرگونه پیشگامی برای دستیافتن به یک همبستگی سراسری، این دُوسُخنی ها پیشکشیده شوند و به کُمک رسانه های گروهی همانند تارکده (اینترنت) و تلوزیون های ماهواره ای و تارکده ای (اینترنتی) درباره-ی آنها گفتگو شود. و در یک هَمایشِ بزرگ از راه روی آوردن به اندیشه-ی همگانی میتوان از مردم ایران درخواست کرد که پس از شنیدن دیدگاه های گوناگون، بهترین راهکار را برگُزیند. یکی از این موردهایِ پادیاری (اختلاف) در میانِ اپوزیسیونِ حکومتِ اسلامی، اداره-یِ ایران برپایه-یِ ساختار پیمانگانِ (فدراسیون) استانی است.

سرآغاز:
 معلم های رياضی، اغلب، برای اينکه شاگردان به حل کردن مسائل تنها از يک روش تکراری استفاده نکنند و بدانند که راه های ديگری هم برای نزديگشت و بررسی مسئله و حل آن وجود دارد، خواهان آن می شوند که شاگردان مسئلهء مورد نظر را از راه «برهان خـُلف» هم حل کنند. و من، در اين آخرين جمعه گردی سالی که به پايان می رسد، دوست دارم اين سخن را، که بشکل های مختلف بيان کرده ام، ديگرباره تکرار کنم که حل مسئلهء «ائتلاف نيروهای اپوزيسيون سکولار، دموکرات و انحلال طلب حکومت اسلامی» همچنان منوط به کوشش برای اعمال روش «برهان خـُلف» در حل مشکلات ائتلاف است. چرا که راه های رفته و مفروضات بديهی انگاشته شده بر واقعيت های مثبت سپهر سياسی ما پرده ای از عادت کشيده اند و اين واقعيت ها نيز، به ناگزير، حضور مؤثر خود را از دست داده اند.
          در سالی که گذشت، هر کجا که نشسته ام و با هر که در مورد اين «ائتلاف» گفتگو کرده ام، شنيده ام که مخاطب، ارشميدس وار، به من گفته است که «طبعاً برای ائتلاف بايد به "اشتراکات حداقلی" اکتفا کرد و تصميم گيری دربارهء اختلافات را بايد به بعد از انحلال حکومت اسلامی واگذاشت». من خود، دو هفته پيش، از «فهرست دم افزون اشتراکات» نوشتم و به اين نکته توجه دادم که، در مقايسهء اين فهرست با اشتراکات نيروهای مخالف شاه در سی و سه سال پيش، می توان دريافت که اپوزيسيون کنونی تا چه حد از آن اپوزيسيون قديمی پيشرفته تر، گسترده تر و امروزی تر شده است و تعداد باورهای مشترک حداقلی اش به عددی دو رقمی سر زده است.
          اما نکته در اين است که اشتراکات (که وجودشان تصمين کنندهء هر ائتلاف بزرگی است)، مثل جرمی که بر ديوارهء درونی سماور می نشيند، تدريجی و پاورچين به دست می آيند و همين روند تدريجی در حوزهء عادت های ما نشسته و در نتيجه اهميت و تازگی و تأثير خود را از دست می دهند و، لذا، از نظر من، برای کارا کردن و بهره گيری از آنها در راستای «ائتلاف نيروهای اپوزيسيون سکولار، دموکرات و انحلال طلب حکومت اسلامی» چاره ای جز توسل به نوعی «برهان خـُلف» وجود ندارد. چرا که روش پايه قرار دادن آنها تا کنون جواب نداده است. براستی چند بار است که افراد و گروه هائی از اين اپوزيسيون در شهرهای مختلف عالم گرد هم آمده اند تا بر بنياد «مشترکات حداقلی» شان ائتلاف کنند و، نصف روز نگذشته، کارشان به ستيز و دعوا کشيده و هر کدام شان به راه «مستقل!» خود ادامه داده است؟
***
          اين داستان مرا به ياد يک مجلس «آشتی دادن» می اندازد که در ايام جوانی شاهد آن بودم. پدرم ريش سفيد خانواده بود و در اغلب دعواهای خانوادگی او را به حکميت می خواندند. شنيديم که دختر يکی از اقوام پدرم با شوهر خود اختلاف پيدا کرده و به خانهء پدر برگشته و شوهر هم دو بچه شان را پيش خود نگاه داشته است و مادر برای بچه ها و بچه ها برای مادر بی تابی می کنند. عاقبت قرار شد که پدرم پادرميانی کند و زن و شوهر را با هم آشتی دهد. من هم، بعنوان رانندهء پدر، در اين مجلس شرکت داشتم. زن و شوهر در دو طرف اطاق، همچون دو جبههء جنگ، با خانواده هاشان نشسته بودند و من و پدرم هم، همچون سفيران صلح سازمان ملل، قصد ميانجيگری داشتيم.
          پدرم سخنانش را با تکيه بر مشترکات طرفين دعوا آغاز کرد. از اين گفت که «شکر خدا هر دو طرف نجيب و سر به زير و خانواده دار و تحصيل کرده اند، دو فرزند مثل دستهء گل دارند، بهم علاقمندند، خانواده های همديگر را دوست دارند، و...» گفت و گفت. تا اينکه عاقبت پدر عروس به صدا در آمد که: «قربانت گردم، من هم می توانم ده مورد ديگر از اين اشتراکات را بشمارم. اما با اينها نمی شود اختلاف را رفع کرد. حضرتعالی آقائی بفرمائيد و از اين دو نفر بپرسيد که دردشان چيست و اختلاف شان چه ماهيتی دارد که در رفع آن عاجزند و ناچار به اين شده اند که ما را در کار فروبستهء خود دخالت دهند...»
          بقيهء داستان احتمالاً اهميتی ندارد. من اما آن روز چنين آموختم که «هيئت های صلح و آشتی» نمی توانند کارشان را صرفاً با «تکيه بر اشتراکات» انجام دهند و تنها پس از پرداختن به «اختلافات» و يافتن راه حلی برای رفع آنها است که می توان اميدوار بود ـ آن هم تا اطلاع ثانوی! ـ که بين طرفين صلح برقرار شود.
          ما از يکسو می گوئيم «نيروهای اپوزيسيون سکولار، دموکرات و انحلال طلب» پراکنده اند و با هم اختلافات گوناگون ايدئولوژيک، عاطفی، اولويتی و شخصيتی دارند» اما، از سوی ديگر، از آنها می خواهيم که بر بنياد «مشترکات» شان بنشينند و عليه حکومت اسلامی با هم ائتلاف کنند. و وقتی هم که در کوشش های مکررمان اين مهم اتفاق نمی افتد از بی خردی و مسئوليت نشناسی طرفين تعجب می کنيم و خشمگين می شويم و سر به حسرت تکان می دهيم که «اين هم از بدبختی های ملت عقب ماندهء ما است. در دنيای متمدن، گرگ و ميش هم کنار هم می نشينند و به سلامتی هم ودکا و ويسکی می خورند، اما ما فقط بلديم بر طبل تفرقه بکوبيم و بی خود و بی جهت گلوی يکديگر را بدريم».
          من اما می گويم تا زمانی که ننشسته و به بررسی اختلافات نپرداخته ايم هزار اشتراک را هم که بر بشمريم وجود تنها يک تک اختلاف می تواند همهء آنها را بی اثر و باطل کند. آن روز در آن جلسهء صلح جوئی هم، عاقبت زن به خانهء پدر برگشته بود که دهان باز کرد و گفت: «نمی خواستم اين را بگويم. اما حالا که اصرار داريد می گويم. بله، اين آقا خيلی خانواده دوست و مهربان و فداکار است. من و بچه هايش را هم دوست دارد، چند سال خوشی را هم با هم داشته ايم. اما اين آقا مدتی است که ترياکی شده است و من هم تحمل اعتيادش را ندارم!»
          و با گفتن چنين سخنانی بود که يکباره بحث به اين کشيد که «چارهء کار چيست؟» و عاقبت هم شوهر، که برای اعتيادش هزار و يک دليل محکمه ناپسند می آورد، رضايت داد که نزد دکتری رفته و در مورد ترک اعتيادش اقدام کند. يادش بخير، شش هفت ماه بعد، نوروز که شد، آنها با بجه هاشان به خانهء ما آمدند و مادرم، که داستان را فراموش کرده بود، با تعجب چند بار به مرد گفت که چه آبی زير پوست اش افتاده است!
***
          ما اين همه انرژی و وقت و گاه پول خرج گرد همآئی های متمرکز بر اشتراکات مان کرده ايم. حال چه می شود که يکبار هم به بررسی اختلافات مان بنشينيم تا ببينيم که ماهيت آنها چيست و آيا برای رفع شان راهی وجود دارد يا نه؟
          خيلی ها از انجام چنين کاری بدان دليل پرهيز می کنند که اعتقاد دارند طرح اختلاف، چه رسد به حل آن، خود امری نفاق افکن و وقت و هزينه بر است و ما نبايد فرصت های خود را در «اين راه» بسوزانيم. اما مگر ما اين همه وقت و فرصت و پول را در «آن راه ديگر» (تکيه بر مشترکات) از دست نداده ايم و هنوز همانجائي نيستيم که در آغاز بوديم؟ گفته اند: «صد بار بدی کردی و ديدی ضررش را / خوبی چه بدی داشت که يک بار نکردی؟» من گاه از اصرار بر امتناع نسبت به بررسی اختلافات حيرت می کنم و، از سوی ديگر، اين اعتقادات جزمی که در مورد معجزه گری اشتراکات وجود دارد به اعجابم وا می دارد. همچنين اين نظر که هرگونه حل اختلافی را بايد به پس از انحلال حکومت اسلامی موکول کنيم همهء سيستم خطريابی ذهنم را به کار می اندازد.
          بگذاريد فقط يک نمونه از اختلافات را که راه حل اش، به گمان من، بايد هم امروز پيدا شود مطرح کنم.
مردم ايران از اقوام و تيره های مختلفی می آيند، با زبان ها و رسوم و فرهنگ ها و مذهب های مختلف. اينها نه از ماه آمده اند و نه از مريخ. هزاره ها است که ساکن آن خاک بوده و در موطن خود با زبان و رسم و آئين و مذهب خود زيسته اند و اين زيستار هزاره ای در بين شان اشتراکات فراوانی را نيز ايجاد کرده است که نه به مرزهای سياسی کنونی اکتفا می کنند و نه به تاريخی که هم اکنون در دست باد حوادث ورق می خورد. «ايرانی» که می گوئيم طنين زبان های رنگارنگ فارسی و کردی و بلوچی و عربی و آذری در گوشمان می پيچد. در جمع هائی می نشينيم که حضارش هر يک با لهجه ای سخن می گويند و ما به مدد همان لهجه موطن اش را در جغرافيای ذهنی خود از ايران معين می کنيم. يکی شيعه است، يکی سنی، يکی بهائی، يکی مسيحی، يکی يهودی و يکی هم بی اعتقاد به کل ماوراء الطبيعه.
اما، مطابق حقوق بين الملل، اين همه آدم رنگارنگ که در داخل يک مرز سياسی شناختهء شده بوسيلهء کشورهای ديگر زندگی می کنند اجزاء يک کليت يکپارچه به نام «ملت ايران» اند. حال، دری به تخته خورده است و ضرورت هائی تاريخی موجب شده که، در پی انقلاب مشروطه، نظام ديوانسالاری  شکلی «متمرکز» پيدا کند و اين شکل متمرکز کوشيده است مسائلی «وحدت بخشنده» را بر اين رنگارنگی تحميل کند، آن هم اغلب ناشيانه و سرکوبگرانه.
مثلاً، برای «يک کشور ـ يک ملت شدن و بودن» به يک زبان مشترک اداری هم نياز است. در اين مورد انتخاب يک زبان در ميان زبان های جاری بر سرزمين ايران کار آسانی بوده است. قرن های قرن چنين بوده است که ترک و کرد و بلوچ و عرب به زبان فارسی سروده و نوشته و تکلم کرده و با هم در ارتباط بوده اند. پس اين زبان دارای گستردگی لازم بوده است تا زبان اداری کشور شود. اما چرا بايد برای اين کار تدريس به زبان های مادری را در مدارس ممنوع می کردند؟
يا اصلاً چرا مديران نواحی کشور بايد از مرکز و از ميان «غير محلی ها» تعيين می شدند؟ چرا ما بايد در قانون اساسی خود دارای مذهبی رسمی باشيم که صاحبان مذاهب ديگر را تبديل به شهروند درجه دوم کند؟ چرا ثروت های مردم ساکن نواحی مختلف کشور بايد در دست «مرکز» متمرکز می شده است؟ و چرا اين مرکز دست به توزيع عادلانهء ثروت نمی زده است؟ چرا... و آيا نه اينکه همين تمرکز عامل بازتوليد دائم استبداد بوده است؟ و اين استبداد نسبت به آنان که دور از «مرکز: بوده اند نمی توانسته جز به زبان سرکوب سخن بگويد؟
باری، می شود صدها چرای ديگر را هم مطرح کرد. اما مهم آن است که بدانيم بيش از 65 درصد از ملت ايران با وجود اين «نظم متمرکز» قرنی است که در معرض تبعيض قرار گرفته، رنج کشيده و متحمل شدائد بسيار مادی و معنوی شده اند و، طبعاً، از وضع زندگی خود بشدت ناراضی اند و این بی توجهی نسبت به حقوق طبيعی و مدنی بخشی از شهروندان ما نه با حقوق منتشر و جهانی بشر می خواند و نه با انصاف و عدالت و مروت؛ و، در عين حال می تواند ـ و متأسفانه توانسته است ـ عده ای سوء استفاده چی ماجراجو را هم به تحریک مردمان ستم کشیدهء ما وادارد و خيال مفسده انگيز جدائی طلبی را در برخی از ذهن های خام برانگيزد.
          در واقع، همين که ما، اغلب، در صدر فهرست مشترکات مان، مسئلهء «حفظ تماميت ارضی و يکپارچگی کشور» را می نشانيم خود نشانهء اين واقعيت است که در کارمان ه مشکلی واقعی وجود دارد که می تواند کار کشور ما را به فروپاشی و تجزيه و جنگ داخلی و هزار درد بی درمان ديگر بکشاند. در حال حاضر، من کسی را نمی شناسم که منکر وجود اين مشکل باشد. اما، با توجه به اينکه هر کس در ذهن خود برای حل اين مشکل راهی را مناسب تشخيص می دهد و اصل ختلاف نظرها نيز به همين «راه حل»ها مربوط می شود، می توان چنين نتيجه گرفت که اگر ما نتوانيم در يک بحث مشبع و روياروی راه حل هامان را بروی ميز بگذاريم، و به امکان تحقق يا منتفی شدن شان رسيدگی نکنيم، هيچ «وجه اشتراکی» نمی تواند ائتلاف و همدلی ما را ممکن سازد.
***
          حتی اهل «فرار از مسئله» هم منکر وجود اين مشکل نيستند اما معتقدند که اينگونه مشکلات را بايد به فردای فروپاشی حکومت اسلامی و با رجوع به افکار عمومی ملت ايران در انتخاباتی آزاد موکول کرد. اما بايد پرسيد که آيا چنين امری ممکن هم هست؟ من خود از نخستين کسان بوده ام که مسائل مختلف سد راه ائتلاف را به دو دستهء «اکنونی و اينجائی» و «فردائی و آنجائی» تقسيم کرده و همواره بر اين اعتقاد بوده ام که بايد اين تفکيک را بر پايهء واقعيت ها قرار داده و نگذاشت که راه حل های «فردائی و آنجائی» مانع ائتلاف اکنونی و اينجائی ما شوند. اما ديده ام که در نزد برخی از دوستانم اعمال اين «معيار» صورت عملی ديگر بخود گرفته است.
          مثلاً، دوستانی معتقدند که رسيدگی به خواستاری يک حکومت فدرال در ايران امری «فردائی و آنجائی» است. اما، در پی بيان اين سخن، خود عاجزند که با صرف نظر کردن و ناديده انگاشتن و احالهء اين موضوع به فردا، و تنها بر اساس اشتراکاتی که در نظر دارند، چهار تا و نصفی آدم را گرد هم آورند. چرا؟ زيرا انجام اقداماتی که در زير شرح می دهم، بدون توجه و رسيدگی به خواسته های اقوامی که اين روزها خود را «مليت» می خوانند و برای حل مشکلات اين مليت ها هزار راه حل پيشنهاد می کنند قابل برداشتن نيستند:
1. نمی توان با گذاشتن پيش شرط هائی همچون «از واژه های فذرال و مليت استفاده نکنيد» به گفتگو با بکار برندگان اين واژه ها نشست. اين پيش شرط بخشی از اپوزيسيون را کنار می گذارد.
2. نمی توان با احالهء کردن وارسی مسائل قومی (که اين روزها در موردش لفظ استالينی ِ «مسئلهء ملی» را بکار می برند) به «فردا و آنجا»، نظر بيش از 65 در صد مردم ايران را بخود جلب کرد و نمايندگانی از آنها را بر سر ميز مذاکره برای ائتلاف نشاند.
3. ممکن است که گفته شود نمايندگان برخی از احزاب منطقه ای تا بحال در هر همايش و کنفرانسی شرکت کرده اند و نبايد تصور کرد که با اعمال اينگونه پيش شرط ها و پيشنهادات، ائتلاف از حضور و وجودشان محروم می شود. اما واقعيت آن است که آنها به جستجوی اينکه برای مسئله شان راه حلی پيدا شود در هر همايشی شرکت می کنند ولی وقتی با آن درهای بسته که شرح دادم روبرو می شوند واکنش شان اعتراض و ترک مجلس و مسائلی از اين قبيل بوده و موجب ناکامی اغلب گردهمآئی ها شده است.
4. بگيريم که بدون حضور اين شخصيت ها و گروه ها ائتلافی در خارج کشور صورت پذيرد و حتی اين ائتلاف بتواند جانشين حکومت اسلامی شود. آيا، در فردای آن روز، اين ائتلاف و يا هر حکومتی که در تهران بقدرت برسد می خواهد با چه فرمولی مسائلی معوق شده را حل کند؟
5. بگيريم که نيروهای محلی سرکشی آغاز کنند و راه جدائی و استقلال را پيش بگيرند. امری که اغلب مخالفان گفتگو و طرح مسائل ما را از آن می ترسانند. آيا نه اينکه واکنش در برابر اينگونه اعمال تاکنون بصورت لشگرکشی و سرکوب نمودار شده است؟ اما ـ حتی اگر کسانی به اين راه حل ضد انسانی بيانديشند ـ آيا حکومت پس از فروپاشی اسلاميست ها دارای آنچنان قدرت و توانی هست که در دور تا دور ايران به سرکوب بپردازد؟ آيا رشته ای همچون «ايمان مذهبی» و چهره ای کاريزماتيک و مذهبی همچون خمينی وجود خواهد داشت که «فدائی اسلام» بيافريند و در قالب خلخالی به سرکوب کردستان و ترکمن صحرا بفرستد؟ و در صورت فراهم آمدن چنين اسبابی آيا کشور و مردم ما محکوم به آنند که از يک دندهء استبداد و سرکوب برخيرند و بر يک دندهء ديگر از همان استبداد و سرکوب فرو افتند؟
6. برخی می گويند ما جز به «عدم تمرکز» به چيزی تن نمی دهيم. روند «عدم تمرکز» (که اصلاحی غلط ترجمه شده از واژهء «دی سنتراليزه» است و معنای درست اش «تمرکز زدائی» است) در درون خود اين پيش فرض را حمل می کند که حکومت بعدی نخست حکومتی متمرکز خواهد بود که به تدريج دست به «تمرکز زدائی» خواهد زد و اختيارات محلی را بصورتی قطره چکانی گسترش خواهد داد. اما می توان پرسيد که شما آن حکومت متمرکز را با توجه به وضعيت ترسيم شده در پاراگراف بالا، از کجا خواهيد آورد؟ قانون اساسی آينده را با چه نيروئی بر بنياد حکومت متمرکزی تمرکز زدائی شونده خواهيد نوشت و اجرا خواهيد کرد؟
اين مطالب را نيز می توان همچنان ادامه داد. اما همين مقدار کافی است تا مرا به اين نتيجه برساند که يافتن راه حل هائی برای جلوگيری از بازتوليد تمرکز و استبداد در فردای سقوط حکومت اسلامی دقيقاً امری «اکنونی و اينجائی» است و، بدون رسيدگی به آنها، ائتلافی هم اگر صورت گيرد ائتلافی معوج در بين قشری کم جمعيت از اپوزيسيون خواهد بود.
اما اگر احکام پيش داورانه را کنار بگذاريم و بی هيچ پيش شرطی کنار هم بنشينيم و بی تکيه بر اشتراکات ـ يا حتی با قوت گرفتن از اشتراکات ـ به طرح و وارسی اختلافات پرداخته و از هم اکنون راه حل هائی منصفانه و مرضی الطرفين برايشان پيدا کنيم، هم ائتلاف ممکن می شود و هم در فردای فروپاشی رژيم با مشکلات گوناگونی که جلوی استقرار دموکراسی و برنامه های آبادانی و رفاه را می گيرند روبرو نخواهيم بود.
بر اين اساس، و در آستانهء فرارسيدن سال نو، پيشنهاد می کنم که بزرگان سياسی ما يکبار هم برای طرح و بررسی اختلافات شان گرد هم آيند و، بی هيچ پيشداوری و پيش شرطی، يکديگر را تحمل کنند و خواسته های يکديگر را بشنوند تا شايد بتوانند هم امروز برای غده های چرکينی که فردا سر باز خواهند کرد التيام و داروئی بيابند.
آيا براستی اختلاف بين جمهوری خواهان و پادشاهی خواهان جز از طريق «احاله به فردا» قابل حل و فصل نيست؟ آيا نمی توان بين فکر «عدم تمرکز» و «دولت فدرال» پلی از آشتی بست؟ آيا نمی توان بالاخره مسئلهء مواضع پيچيدهء انحلال طلبان در برابر اصلاح طلبان را به روشنائی کشاند؟
***
من فکر می کنم که پاسخ اين پرسش ها مثبت خواهد بود اگر توجه کنيم که برای چنين کاری وجود يک عامل ديگر تا کنون مفقوده هم اهميت حياتی دارد. نام اين عامل «افکار عمومی» است و نحوهء ميدان دادن به آن نيز به شفافيت مذاکرات در برابر دوربين ها و ميکروفن های رسانه ها و چشم ها و گوش های خبرنگاران و تحليل گران مربوط می شود. اگر بتوان اختلافات را در برابر مردم مطرح کرد و در موردشان به بحث نشست، آنگاه روشن خواهد شد که چه کس تجزيه طلب است و چه کس حق مردم خود را در زير سقف ايرانی يکپارچه می خواهد؛ يا چه کس ادای انحلال طلبان را در می آورد اما دل و ذهن اش با اصلاح طلبانی است که در بند نقش ايوان خانهء ويران شدهء حکومت اسلامی است. و يا چه کس منظورش از پادشاهی خواهی بازگشت به استبداد سلطنتی است.
«حضور مردم» مهمترين عنصر برافکندن اختلاف ها است. برای اين کار برگزاری همايشی وسيع و بدون پيش شرط، مرکب از حداکثر شخصيت ها و گروه های اپوزيسيون، لازم است؛ همايشی که بايد از مدت ها قبل در مورش تبليغ شوه تا مردم ـ در خارج و داخل کشور ـ در مورد آن آگاهی داشته باشند. نيز بايد وسائلی را فراهم کرد که مذاکرات اين همايش وسيعاً در رسانه ها منعکس شود.
می دانم که برای انجام چنين کار بزرگی هم همت لازم است، هم نيروی انسانی و فنی، و هم سرمايه ای که بدنبال «بازده مالی» نبوده و در راه سعادت آيندهء ملت ايران خرج شود.  اما اين واقعيت هم وجود دارد که انسان ها همواره فرصت خدمت به ميهن خود را ندارند. اينگونه فرصت ها از دل بحران های تاريخی نياز آور ساخته و پرداخته می شوند و جان های آزاده را به کمک می طلبند.
آيا در اين ميدان زنان و مردانی سزاوار چنين خدمتی وجود دارند؟
با ارسال اي ـ ميل خود به اين آدرس می توانيد مقالات نوری علا را هر هفته مستقيماً دريافت کنيد:
NewSecularism@gmail.com
مجموعهء آثار نوری علا را در اين پيوند بيابيد:
http://www.puyeshgaraan.com/NoorialaWorks.htm

نیایش نوروزی


نیایش نوروزی

با این آرزو که نوروز امسال ره آورد یک دگرگونی بُنیادین در سپهر سیاسی ایران را به همراه خواهد داشت، ارمغانی که به سرنگونی حکومت اشغالگر اسلامی، آزادیِ همه-ی زندانیان سیاسی و نهادینه شدن مردمسالاری در ایران بفرجامد، با نیایش نوروزی به پیشواز «روز نو» میرویم و جشن نوروز را همانند نیاکانمان در ایران باستان با شکوهی هرچه بیشتر برگُزار میکُنیم.
ایدون باد