۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

هُمای بخشایندگی (رحمت) و سرور آزادگان کیست؟




علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را....
که نگین پادشاهی، دهد از کَرَم گدا را!؟

پیشگفتار: خشایار رُخسانی
از دورانِ کودکی به شیعیان میآموزند که:« علی ابن ابوطالب نماد دادگری، آزادگی، بخشایش، جوانمردی، خَرَد ... و ده ها فروزه-ی (صفت) والا و آدمیک (انسانی) دیگر بوده است و اینکه کمتر آدمی در این جهان پیدا میشود که از چنین ویژگی هایی برخوردار باشد»؛ و با بربستن ویژگی های آسمانی به علی ابن ابوطالب از او یک «اَبَرمَرد» ساخته اند. گُروهی دیگر از دلبستگان علی او را نه تنها تا جایگاه خدا بالا بُرده اند ونکه (بلکه) او را خودِ پروردگار میپندارند. ولی بدبختانه همه-ی این داوری ها و بازگویی ها در باره-ی علی بیشتر ریشه در پنداشت هایی (تصورهایی) دارند که دلبستگان او در یاده (ذهن) خودشان ساخته و پرداخته اند، بدون اینکه علی ذره ای از چنین ویژگی هایِ پسندیده برخوردار بوده باشد و یا پیروان علی از چیستی (ماهیت) و ویژگی هایِ رفتاری و راستین علی آگاه بوده باشند. از آنجا که علی و فرزندانش در جایگاهِ «اشوکان» (مقدسان) مردم شیعه ایران ستایش میشوند، و بخش بزرگی از مردم ایران ویژگی های او و خاندانش را الگوی رفتاری خود کرده اند، و هر سال از بهر زایش و مرگ علی و فرزندانش نیمی از چرخ ترازداریک (اقتصادی) کشور خوابانده میشود تا برای خاندان علی جشن یا سوگواری برپا کُنند، نیاز است که ویژگی های این شخصیت نامدار شیعه و فرزندانش زیر ذره بین گرفته شوند، با دیدی سُخن سنجانه (انتقادی) بازبینی شوند و همچنین بر گُذشته-ی تاریک و پنهان مانده-ی آنها پَرتو افکنی شود تا روشن گردد که آیا آنها براستی شایستگی اینهمه ستایش را دارند یا نه؟ مردم ایران این هاگ (حق) را دارند که آگاه شوند که چگونه علی و خاندان او رَخن بُردار (میراث بر) این کشور شده اند که برای نمونه امروز حکومت اسلامی این کشور را «کشور امام زمان»، مینامد. و دیگر اینکه از آنجا که حکومت اسلامی در برخوردِ بیدادگرانه اش با مردم ایران از رفتار علی الگو برداری میکُند، موشکافی و بازبینی ویژگی های علی و خاندانش برای مردم ایران دارای مَهَندی (اهمیت) چند برابری میشود. زیرا آگاهی از ویژگی های راستین علی و خاندانش و زیر پُرسش بُردن جایگاه «اَشُویی» (مقدس) آنها میتواند نقش کلیدی در ایستادگی سرسختانه-ی مردم ایران در برابر بیدادگری های حکومت اسلامی داشته باشد؛ ولی ناآگاهی از آن، میتواند به ادامه-ی ستم پذیری و بُردباریِ آنها در برابر ستمگری های حکومت اسلامی و کنار آمدن با آن به سرانجامد.
برای موشکافی شخصیت علی بهترین بُنمایه-یِ اُپَستام مند (قابل اطمنیان) که میتوان به آن روی آورد، تاریخ تبری است که بازه-ی (فاصله) زمانی او با رویدادهای آغاز اسلام، بسیار اندک بوده است. و دیگر اینکه از راه سنجش ویژگی های علی با ویژگی های کوروش بزرگ که همگی از دوست و دُشمن به نیکی از ویژگی های او یاد کرده اند، میتوان به پایه-یِ دُرُستی و یا نادُرُستی آن فروزه هایی (صفت هایی) پی بُرد که به علی بر میبندند.
نخستین پرسش این است که شیعیان چه ویژگی هایِ نیکی در علی یافته اند که او را «سرور آزادگان» مینامند و چه فروزه هایی (صفت هایی) آدم را شایسته-ی چنین باژنامی (لقبی) میکند؟
1) یک آدم «آزاده» کسی است که دستکم برده داری و برده کشی را یک آیین فرومایه و ننگ آور بداند و با همه-ی توانش با آن مبارزه کُند. با روی آوردن به تاریخ تبری برای پژوهش در زندگی علی، ما نه تنها چنین ویژگی هایی در علی نمبینیم، ونکه (بلکه) او را در جایگاه کسی میابیم که برای پاسداشت و گُسترش باورهای دینی خودش، مردم آزاده و خُداپرست کشورهای دیگر را به گُرم (جرم) بُت پرستی برده میکرد و آنها را از هاگ های (حقوق) مردمی شان بی بهره میساخت؛ و او در خانه برده داشته است. ولی شیعیان دو آتشه این رفتار نامردمیک (غیر انسانی) علی را چنین ماله کشی میکنند که: «درست است که علی برده داشته است، ولی هنگامیکه او با برده-ی خودش برای نمونه با «قنبر» به بازار میرفت، همیشه جامه-ی زیباتر را برای او میخرید»، ولی شیعیانِ علی نمیخواهند بپذیرند که هاگ (حق) آزاد بودن آدم را نمیتوان به هیچ سرمایه ای تاخت زد. یکی از آیین هایِ پَسندیده و هومَنیکِ (انسانی) ایرانیانِ باستان که باید به آن سرفراز بود این است که آنها هیچگاه سربازان کشورهای بیگانه همانند روم باستان را که در جنگ گرفتار میآمدند برده نمیکردند، ونکه (بلکه) آنها را شهروند ایران با همه-ی هاگ هایِ برابر شهروندی میساختند. اکنون ایرانیان مسلمان باید از خودشان پُرسش کُنند که در پیوند با فراپُرسش برده داری کُدامیک از این دو فرهنگ ایرانی و اسلامی به ارزش هایِ مَرُدمیک (انسانی) نزدیکتر هَستند و دین اسلام چه آیین بهتری را توانسته است برای آنها به ارمغان بیاورد، که هزینه-ی آن باید برایِ چهارده سده اشغال ایران و واپسماندگی از پیشرفت و شهریگری (تمدن) باشد؟ از دیگر ویژگی های آزادگی، بُردباری است و گرامیداشتن باورهای دینی مردم، و این درهالی است که بررسی تاریخی ویژگی هایِ علی، واژگونه-ی چنین رفتاری را نشان میدهد، علی نه تنها به باورهای دینی مردم دُوتاکمان ها (قبیله ها) و کشورهایِ دیگر را گرامی نمیداشت ونکه (بلکه) هدف زندگی او نابودی همه-ی آدم هایی بود که به دین او باور نداشتند.

2) در پیوند با فروزه-ی «جوانمردی»، که به علی برمیبندند، جوانمرد کسی است که گذشت داشته باشد و با گذشتن از هاگ (حق) خودش دست ناتوانان و تنگدستان را بگیرد و از هاگ (حق) آنها پدافندی کُند. آیا براستی علی دارای چنین ویژگی ای بوده است؟ در تاریخ تبری میخوانیم که پس از شبیه خون زدن به دژ خیبر علی به فرمان محمد یک مرد یهودی به نام «کنانه» را با آتش شکنجه میکند زیرا محمد بن عبدالله هم چشم به زن او «صفیحه» دوخته بود و هم به سرمایه هایِ «کنانه» که محمد میپنداشت میبایستیکه در جایی پنهان باشند. پس از اینکه «کنانه» به دست علی با آتش زجر کش شُد و آنها اندک پولی را هم که «کنانه» داشت، بدست آوردند، محمد دستور میدهد تا سر او را در پیشاپیش زنش ببرند، تا محمد هم به «صفیحه» زن «کنانه» برسد و هم به اندک سرمایه-ی او. اکنون شیعیان باید از خودشان بپرسند، که این رفتار ددمنشانه و ناجوانمردانه-یِ علی کجا با فروزه-ی «جوانمردی» سازگاری دارد که آنها علی را «جوانمرد» مینامند؟ در اینجا ماله کشان شیعه برای پدافندی از این رفتار ناجوانمردانه-ی علی میگویند که اگر علی سر کسی را میبُرید، اینکار را همیشه با مهربانی و گرامیداشتِ آن آدم نگون بخت انجام میداد!!!
  3) در پیوند با «دادگری و بخشندگی»، چگونه علی میتواند «دادگر و بخشنده» باشد، هنگامیکه او همگی زندگیش را در کاروان زنی و دُزدی دارایی های مردم بینوا و تنگدست سپری کرد. در اینجا ماله کشان شیعه میگویند که:« آن سرمایه هایی که علی در نبردهایش بدست آورده است، پروه هایی (غنیمت هایی) بوده اند که الله به مسلمانان در جنگ با دُرووَندان (کافران) مُژده داده است. ولی این کوردلان دینی هرگز نمیاندیشند که نُخست اسلام چه تُخم دو زرده و یا آیین تازه ای به ارمغان آورد بجز اینکه همه-ی آیینش رونوشت برداری از آیین یهود، ترسایی و زرتشتی هست که هزینه-ی آن بخواهد این همه راهزنی، دزدی، تاراج و کُشتار باورمندانِ دین های دیگر باشد؟ و دوم اینکه اگر دُزدی و راهزنی و سرگردنه گرفتن و کُشتن آدم های بیگناه بدست علی و ییشوایان اسلام کاری نیکو بوده است،پس چرا نباید اینگونه تبهکاری ها برای همه-یِ مردم کاری روامند باشد؟
 4) علی و فرزندانش بویژه حسن و حسین در تازش به ایران، کُشتار مردم بیگُناه تبرستان (مازندران) و غارت سرمایه های این کشور (شهر تیسپون) از سران و فرماندهان عرب در این لشکرکشی ها بوده اند. و خداوند میداند که چه شماری از جوانان ایران بدست آنها کشته و به بردگی برده شده اند. خون فرزندان ایرانزمین از شمشیر علی و فرزندانش میچکد و دست آنها تا آرنج در خون نیاکان ما آغشته است. چگونه یک ایرانی میهندوست که اندکی مهر میهندوستی در دل داشته باشد، میتواند چنین آدم های جانی را الگوی زندگی خود سازد و روز زایش آنها را جشن بگیرد و در مرگ چنین کسان سوگواری کُند.؟ در اینجا ماله کشان خاندان علی چنین از این خاندان پدافندی میکنند که:«هرکس به تیغ خاندان علی کشته شود، جایش در بهشت است». یا در یک گفتگویی که من با یک ایرانی پاکباخته از ایران در فیس بوک داشتم، میگفت:« اگر حسین ایرانیان را کُشته است، دمش گرم، برای هدفش کُشته است!!!» ایرانی باید یا نادان و یا بی رگ باشد که از گُزارش جَنوَری هایی (جنایت هایی) که بدست علی و فرزندان او بر ایرانیان رواداشته شده است، آگاه شود، ولی او همچنان این تبهکاران را به نام اشوکان خویش ستایش کُند.
اکنون ایرانیان مسلمان و شیعه باید از خودشان بپرسند که اگر علی که باید از پیشوایان دین اسلام باشد، از کمترین ارزش های فرخویی (اخلاقی) بی بهره بوده است، با چه فرنودی (دلیلی) آنها چنین کسی را الگوی رفتار خود کرده اند؟ اگر آنها میپذیرند که یک آدم دزد، نیرنگباز که دیگران را فریب میدهد (خدعه میکند)، از گفتن راستی خودداری میکند (تقیه میکند)، زنان و مردم آزاده را برده میسازد، به باورهای دینی مردم را نه تنها بهایی نمیدهد ونکه (بلکه) آنها را به گُرم (جُرم) دگر اندیشی گردن میزند و زنان و سرمایه هایِ آنها را میدُزدد، زیرا آنها را در جایگاهِ پروه (غنیمت) جنگی، هاگ (حق) خود میداند، آیا چنین کسی از این شایستگی برخوردار است که الگوی رفتاری و فرخویی (اخلاقی) مردم ایران در زندگی باشد؟
سرور آزادگان کوروش بُزُرگ است که نه تنها برده داری را پست ترین آیین میدانست ونکه (بلکه) برای برانداختن این رسم ستمگرانه به امپراتوری آشور لشکر کشید و بیش از پنجاه هزار یهودی را از بردگی آزاد ساخت و در منشور هاگ های مردمیک (حقوق بشر) که به فرمان او برنهاده شُد، او آزادی دین و آزادی در گُزینش جایگاهِ زندگی را نُخستین هاگ (حق) آدمی میدانست. در بازدید از کشورهای بیگانه و انیرانی، کوروش برای گرامیداشتِ باورهای دینی کشور میزبان، نُخست از بُزرگترین نیایشگاه آن کشور بازدید میکرد و در آنجا او به درگاهِ خُدای کشور میزبان نیایش میکرد.  با آنکه کوروش داوش پیامبری نداشت، ولی در رفتارش از آنچنان ویژگی های مردمیک (انسانی) برخوردار بود که به سربازان خود سفارش میکرد که در جنگ هتا به بهای از دست دادن جانشان هرگز دروغ نگویند، جان مردم روامند (عادی) و ناسپاهی (غیر نظامی) را پاس دارند و این درهالی است که محمد «امین» پیامبر مسلمانان به علی سفارش میکند که: «دُروغ گفتن در سه جا نیکوست، در میدان جنگ، در هنگام بستن پیمان با زنان و برای سازش دادن میان مردم.» سنفون در نَسگ (کتاب) «زندگینامه-ی کوروش بزرگ میگوید:«در هنگام فروگرفتن شهر ساردیس، هنگامیکه کلدانیان که بخشی از ارتش کوروش را میساختند، در ناسازگاری با فرمان کوروش که شهر را نباید تاراج کرد، به غارت شهر پرداختند، کوروش آنها را بیدرنگ فراخواند و پس از سرزنش، آنها را از ارتش بیرون کرد.» [1]
ویژگی جوانمردی برازنده-ی کوروش بُزُرگ است؛ هنگامیکه در جنگ با کرُزوس زیبای شوش، پانتآ گرفتار آمد، کوروش بجای اینکه او را که زیباترین زن در آسیا بود، همسر خود سازد، از او همانند زن برادر خودش نگهداری کرد، با آنکه کوروش شوهر پانتآ، اَبراداتاس پادشاه شوش را نمیشناخت. اَبراداتاس هنگامیکه این گُزارش را از همسرش پانتآ شنید، آنچنان شیفته-ی رفتار جوانمردانه-ی کوروش بزرگ شُد که جانش را در جنگ با کشور آشور فدای کوروش کرد.
از دیگر ویژگی هایِ جوانمردی کوروش بزرگ این بود که او هنگامیکه نشانه های پیروزی در جنگ نمایان میشدند از ریختن خون سربازانِ دُشمن پیشگیری میکرد و جان آنها را پاس میداشت. در جنگ با آشور هنگامیکه کشور آشور کشور مصر و نیمی از جهان را برای نابودی همایه-ی (ائتلاف) کشور ایران و ماد، همبسته-ی خودش کرده بود، پس از تار و مار شُدن لشکر های دُشمن، کوروش سربازان مصری را ستایش کرد، که با آنکه از سویِ ارتش پارس پَروَستیده شُده بودند (محاصر شده بودند)، و زیر رگباری از تیرهای ارتش پارس که از بالای بُرگ های (برج های) روان به سوی آنها پرتاب میشُدند، گرفتار آمده بودند، سربازان مصری واپسین ایستادگی جانانه را برای پیشگیری از شکست میکردند. با آنکه کوروش چند تن از بهترین سردارانش را در این جنگ از دست داده بود، ولی او به اندازه ای جوانمرد بود که بجای کین خواهی، ارتش پارس را از ادامه-یِ تازش به سربازان مصری بازداشت و با مصریان پیمان آتشی بست و در ستایش از سلهشوری و دلاوری سربازان مصری در جنگ، کوروش آنها را شهروند ایران با همه-ی هاگ هایِ (حقوق) برابر شهروندی کرد.
آدم جوانمرد کوروش بُزُرگ است که میتوانست همانند پیشوایان دین اسلام با سواستفاده از نیروی فرمانرواییش و در لشکر کشی هایش به زنان بیشماری دست پیدا کُند، با جدا کردن آنها از شوهرانشان، آن زنان دربند را کنیز خود سازد، و در پَرده سرا (حرم سرا) هزاران زن را به همسری بگیرد، ولی او در همه-ی زندگیش تنها با یک زن توختار ماند (وفادار ماند) به کاساندان دختر پادشاه ماد، سیاکسارس.
همای بخشندگی کوروش است که همگی سرمایه های خودش را بجای اینکه در گنج خانه-ی خودویژه اش (شخصیش) پنهان سازد، آنها را درمیان همه-یِ یارانش بخش میکرد، زیرا کوروش باور داشت که این دارایی ها ازآن کسانی هستند که بیشتر از همه به آن نیاز دارند، و دیگر اینکه اگر این دارایی ها در چرخش باشند و با آنها کار شود، بهتر نگهداری خواهند شُد تا اینکه هَمیست بمانند (راکد بمانند) و بکار گرفته نشوند. سنفون میگوید که کرُزوس پادشاه ساردیس، به کوروش میگوید: «اگر شما همه-ی دارایی هایی را که داشتید نگه میداشتید، اکنون میلیون ها سکه تلا در گنج خانه-ی خود انباشته داشتید» کوروش در پاسخ به او نشان میدهد که از بهر اینکه او این سرمایه ها را در گنج خانه-ی خودش نگه نداشته است و درمیان دوستانش بخش کرده است، اکنون با کاری که دوستان او با آن دارایی ها انجام داده اند، چند برابر آن سرمایه ای که کرُزوس میپنداشت، دوستان کوروش آماده-ی بازگرداندن آن به کوروش بودند تا او آنها را هزینه-ی بهبودِ همگانی در کشور کند.
«همایِ بخشندگی و سرور آزادگان» تنها برازنده-ی کوروش بزرگ است که از بهترین ویژگی های مَردُمیک (انسانی) برخوردار بود تا اُلگوی رفتاری مردم ایران و بهترین آموزگار فرخویی (اخلاقی) برای آنها در زندگی باشد.
سرآغاز:
پرتویی بر گذشته-یِ تاریک اسلام
عبدالمطلب پدر بزرگ (جد) علی، جارو کش بتکده تازیان، همان خانه کعبه بود، و با فروش نان و آب و جارو کردن بتهای آنجا، روزی میگذراند. او با زنانی که برای مَسیتارش (زیارت) بتها می آمدند، پیوند جنسی ناروا پربا میساخت، و با چند تن از آنها، همبستر شده، که بازده-یِ آنها، ده پسر و شش دختر بود.
او، به "هبل"، یکی از بتهای بزرگ در کعبه، بسیار دلبستگی داشت، و با او پیمان بسته بود که اگر دارای ده پسر بشود، یکی را به پایِ "هبل" قربانی کند. هنگامی که، دهمین فرزند پسر او بدینا آمد، از زنی بدکاره بود که آن زن خُرسَند نبود که عبدالمطلب، فرزندش را در پای بت "هبل" سر ببرد، از اینرو به وی پیشنهاد کرد تا از پس انداز پول تن فروشی خود، شتری خریده و بجای آن فرزند، در پیش پای بت "هبل" سر ببرد. عبدالمطلب نیز پذیرا شد. عبدالمطلب، در پایان زندگی خود، کور شد و بینایی اش را از دست داد، و چون اندوخته یی نیز نداشت، در همان خانه کعبه، بگدایی سرگرم شُد و با درد و رنج بسیار درگذشت.
پس از مُردن عبدالمطلب، آب و جارو کشی خانه کعبه و بتخانه تازیان، به پسرش ابوطالب رسید. ابوطالب (پدر علی) چون از توان داراکی (مالی) برخوردار نبود، از برادرش "عباس" پولی وام گرفت، که هیچ گاه نتوانست آنرا باز پس دهد، و این ریشه ناسازگاری در میان علویان و عباسیان شد. نام کوچک ابوطالب (پدر علی)، "عبد مناف" (بنده مناف، یکی دیگر از بت های خانه کعبه) بود. از ابوطالب چهار پسر به نام های "جعفر"، "طالب"، "عقیل" و "علی" ، و دو دختر بنام های "اُم هانی" (مادر هانی) که وی را فاخته نیز می نامیدند، و همسر ابو وهب مخزومی شد، و دختر دیگر بنام "حُمامه"، که همسر ابوسفیان پسر حارث شد. تا اینجا دانستیم که همه-یِ قریش، از امویان و عباسیان و علویان، باهم هم تیره (قوم) و خویش اند، و باهم پسر اَپدَر (عمو)، دختر دایی، پسر خاله، زن اَپدَر (عمو) هستند.
ابوطالب، چون بسیار تنگدست شُد، ناچار شُد فرزندانش را برای سرپرستی به دیگران بسپارد؛ که طالب و جعفر، در خانه عباس ماندند، و علی نیز، به محمد بن عبدالله (پیامبر تازیان) سپرده شُد. گرسنگی و خَشکسالی در آنزمان در گُزیره دیس (شبه جزیره )عربستان بیداد می کرد، بگونه ایکه که زنان، شیر برای فرزندان خود نمی توانستند، فراهم آورند، از این رو، بسیاری از آنها را، زنده بگور می کردند تا نان خوری از میان دُوتاکمان (قبیله) کمتر شود. پسران هم برای راهزنی پَرورده میشدند تا به کاروانها و خانه های مردم دستبُرد بزنند، و خوراکی برای خود و یا دُوتاکمانِ (قبیله-ی) خود پیدا کنند.
علی، به نام پیشیار (خدمتکار) پیش محمد بن عبدالله ماند؛ محمد هنوز داوش (ادعای) پیامبری نکرده بود، و تنها از پولهای خدیجه برای خودش بریز و بپاش داشت. در آنجا محمد، دختر ناتنی خود (دختر خدیجه) "فاطمه" را به علی داد. محمد، خود نیز آن گونه که وانمود می کند، نخستین کسی نیست که نام "الله" را در میان تازیان رواگ داده است (رواج داده است). پدر او، عبد الله (بنده الله) نام داشت، و الله، یکی از 360 بت سنگی خانه کعبه بود، که پدر محمد، سَرسپُردگی (ارادت) ویژه یی به این بت داشت. الله، بت سنگی سیاه رنگی بود که از زمان های بسیار دور و دراز، برجای مانده و زایک های (نسل های) پیشین عرب به درگاه آن نیایش میکردند؛ آنرا گرامی میداشته اند و دست بدست به تازیان حجاز رسیده بود. "تبری" می گوید که پدر بزرگ محمد، میخواست سر "عبدالله"، پدر محمد را، پیش پای همین بت الله ببرد، ولی با پا در میانی زنی، از اینکار سر باز زد.
عمر بن خطاب، خلیفه-یِ نُخستِ تازیان، و جانشین محمد، می گوید؛ اگر با چشمان خود ندیده بودم که محمد، بُت الله، این سنگ سیاه را بوسیده باشد، هر آینه آنرا از میان دو نیم می کردم و به کناری می انداختم. علی نیز، از عمر خواست که در این پیوند کوتاه بیاید، و دست از سر «الله» بردارد. تازیان بی فرهنگ، هتا، سنگ های تراشیده –یِ دستِ خویش را، نه تنها در جایگاه خدا و آفریدگار زمین و زمان و کیهان میپرستیدند، ونکه (بلکه) از آنها داوری نیز میجستند. شیخ کلینی نوشته است: «هنگامی که میان محمد حنیفه، پسر علی بن ابی طالب، و زین العابدین (پسر حسین بن علی – تقریبا عمو زاده و پسر پسر عمو)، بر سر جانشینی حُسین پس از کشته شدن او در کربلا، پَتکاری (مشاجره) و کُخشش (دعوا) در گرفت، هر دو پذیرفتند که داوری این کار با سنگ سیاه خانه کعبه باشد و هر آنچه را که آن سنگ داوری کند، هر دو بپذیرند.»
در تاریخ هایِ بجا مانده، یاد شده است که علی بن ابی طالب، روز سیزدهم ماه رجب تازی، که سی سال از سال فیل (عام الفیل) گذشته بود، از مادرش فاطمه دختر اسد (فاطمه بنت اسد)، در میانِ خانه-یِ کعبه، همانجایی که پدرش، آب و جارو می کرد، زاییده شُد. نیاز به یادآوری است که در آن زمان، خانه کعبه، مَسیتارش کُنندگان (زیارت کنندگان) بسیاری از دور و نزدیک حجاز داشت، و گاه، شب را در چادر هایِ پیرامونِ خانه کعبه میگُذراندند. گروهی از زنان تن فروش بودند، که با برافراشتن پرچم سبز، بر رویِ چادر خود، با بخشی از مَسیتارش کُنندگان (زیارت کنندگان)، همخوابگی می کردند. [نمونه آنچه؛ امروز در حکومت اسلامی در مشهد و قم و دیگر جایگاه های «وَرجاوَند» (مقدس)!! رواگ (رواج) داده شده است. به هر روی، زاده شدن یک بچه، آنهم در جایی که جایگاهِ آمد و شد زنان بدکاره بود، برای علی، شگون خوبی نداشت، و همبازی هایش پیوسته، او را که در کعبه (جایگاهِ آمد و شد زنان بدکاره) زاییده شده بود، سرزنش می کردند.
می گویند، نادر شاه افشار، که در میهن پرستی و ایران پرستی او شکی نیست، از کسی خواست تا داستان های ابراهیم و محمد و علی و عمر را برایش بازگویی کُند. او پس از شنیدن، خنده ای زد و گفت: « اینها، که بسیار کمتر از من شمشیر زدند، و توان برابری با نیروی شمشیر مرا نداشتند، این همه نامور شدند، باش تا بینید، که جهان، چگونه از نادر یاد خواهد کرد.»....... ولی، نادر یک چیز را فراموش کرده بود و آن این که ایرانی، بیگانه پرستی را، بر ستایش خودی برتر میداند. او آماده است روزی 17 بار، به سوی بُتکده-یِ تازیان دولا راست بشود، ولی آگاه نشود، که آریو برزن و نادر، کجا به خاک سپرده شده اند. او آماده است دریوزگی و ستایش علی را بکند، ولی، از اشو زرتشت و کوروش و خشایارشاه و ماندان و گردآفرید و بابک و مردآویج، چیزی نداند، نگوید و هتا نشنود.
به هرهال، علی، در خانه-یِ خدیجه و محمد، در کنار فرزندان آنها بزرگ شُد. "زینب" دو ساله، "رقیه" پنج ساله، ام کلثوم و فاطمه که شیر خواره بود، در یک اتاق می خوابیدند. علی، در کنار اینها، روزگار خوبی میگذرانید، و هنگامی که بزرگتر شُد، بیشتر زمانش را با محمد، در کوه و کمر و گوسفند چرانی و خرید از بازار میگُذراند. دلبستگی محمد به علی تا بدان اندازه شد، که عایشه، واپَسین زن محمد، یکروز بر سر علی داد زد:« من هر ده روز یکبار، برایی دیدن پیامبر میآیم، ولی تو که هر روز اینجا هَستی!؟»
در بازگُفت هایِ (روایت های) تاریخی بسیاری، علی را، یکی از ترسناکترین، خونخوارترین، دژخیمان و شکنجه گران دستگاه محمد نام برده اند. یک بازگُفتی (روایتی) است که می گوید علی چشمان 70 مرد را از قبیله "زط" در خانه کعبه درآورد. هنگامیکه این گُزارش به "فاروق رضی الله" سرایدار کعبه رسید، در پاسخ گفت: «چه توانم گفت که دست خدا (ید الله) در خانه خدا! چشم در می آورد!!!»
چهره-یِ علی، آنگونه که از نگارگری هایِ (نقاشی های) موجود بر روس سنگ ها و پوست شتر و گاو بجای مانده و امروز در موزه-یِ میهنی کشور ترکیه نگهداری می شود، گویای این است که او، مردی کوتاه اندام، با شکمی فربه و جلو آمده، بازوانی زمخت و دستانی کوتاه بوده است. مردی از علی پرسید: «راز کوتاهی اندام، برآمدگی شکم، و ریختن موی سرت در چیست؟» علی پاسخ داد:«اندام من نه بلند است، نه کوتاه. شمشیر در میانه-ی سر کوتاه اندامان میزنم، و بدو نیم شان می کنم، و بر کمر بُلند اندامان می زنم، و آنها را از کمر به دو نیم می کنم. و بزرگی شکم من برای این است که پیغمبر، دری از دانش بروی من گشود، که از آن هزار در دیگر، باز می شود!!! و ولی، ریختن موی سر من، از برای کلاه خودی است، که همیشه بر سر دارم.
از اندازه و درازایِ علی که بگذریم، به دانش او می رسیم. علی تا زمانی که از پدرش جدا شد و پیش خدیجه و محمد زندگی می کرد، هیچگاه آموزشی ندید، دبستانی نرفت، و دست به هیچ نَسکی (کتابی) نزده بود، و از هنگامیکه با محمد بیشتر آشنا شُد نیز، زندگیش بجز در جنگ و گردن زدن و شَلِه (قصاص) نبوده است. از این رو، هیچ تاریخ نویسی نَسکِ (کتاب) نهج الابلاغه و نهج الفصاحه را، از او نمی داند، و اینها را، به کسی بنام "شیخ رضی هاشمی"، برمیبندند (نسبت میدهند) که چهار سد سال پس از علی میزیسته، و خود را از خاندان او (هاشمی) می انگشاته، نوشته شده است. ولی، بازگُفت هایِ (روایت های) بسیاری از او هست که او پیوسته دست بر شکم خود می گذاشته و می گفته:« اینجا، سرچشمه-یِ آگاهی ها و دانش من است.» و یا این که:« پیغمبر فرموده، هنگامیکه من مُردم، دهانت را روی دهانم بگذار، تا دانش من، به تو اندر شود، و من نیز چنین کردم.».... آنچه که دانستنش دلچسب است این است که علی شریعتی تازی زاده (که هم دکترای او ساختگی بود و هم شهادتش)، در چند نَسکی (کتابی) که برای ستایش از اسلام و علی و حسین سیاه کرده است، در این باره می نویسد:«نه تنها در حجاز، ونکه (بلکه) در آغاز فرمانروایی اسلام، جز هفت تا دوازده تن کاغذ نویس فرودست در سراسر گُستره-ی زیر فرمان مسلمانان و جود نداشتند که آنها نیز در همبودگاهِ آن بادیه نشیان در رده-یِ (ردیف) پیشه وران خُرده پا و بی ارزش بشمار میرفتند، زیرا عرب از بیخ و بُن (اصولا) خامَک (قلم) و نویسندگی را خوار میداشت، و نویسندگان را میتَرمینیدَند (تحقیر می کردند)، و این جو، هتا پس از پیدایش اسلام نیز، در میان دُوتاکمانِ (قبیله-ی) قریش و دیگر دُوتاکمان های (قبیله های) عرب، رواگ داشت (رایج بود). آنچه در نزد آنان وَجاوَند (مقدس) بود، شمشیر بود و زن و اسب، نه خامَک (قلم) و نویسندگی.» 
آمار کشته شدگان، جان باختگان، بدست خود علی، در زندگی سیاسی – دینی او:
علی، در خانه کعبه، مردی بنام "عُروه" را از میان به دو نیم کرد، و یک بخش از او را، به چپ، و بخش دیگرش را به راست انداخت. هنگامی که پسر اَپَدر (عموی) او، در خشم آمد، علی، او را نیز، به سزای خویش رسانید.
"عمرو"، پیرمرد هشتاد ساله عربی، که زیر بار فرمانِ علی نمی رفت، علی او را، با نیرنگ بدام انداخت و گردن زد.
در تاخت و تاز به خیبر، علی پیرمرد روستا "مرحب" را گردن زد، و آنگاه در دژ قموص، که مردمانش از ترس او، درهای دژ را بر وی بسته و کلید کرده بودند، تازش نمود، کلیدان ها را شکاند، و بسیاری از مردان آنها را، سر برید.
"ربیع بن ابی حقیق"، "عنتر"، "مُره"، و "یاسر" از سران خیبر را با دست خویش بکُشت.
هفت سد تن از مردان، و یک تن از زنان دُوتاکمان (قبیله-ی) بنی قریظه را بدستور محمد، گردن زد.
در جنگ نهروان، هنگامی که معاویه تردستی کرد و قرآن ها را بر سر نیزه کرده، علی فریاد زد:«من قرآن گویا هستم، این ها بجز نوشته های من درآوردی نیست، گوش به اینها ندهید، و گرنه باید خود را پاسُخگوی من کُنید.» بسیاری از سپاهیان علی بسوی قرآن ها روی آوردند، و علی چون کارزار را تنگ دید، به لشکر خود یورش برد، و چهار سد تن را بکشت و گردن زد، بگونه یی که آنروز را، "یوم الله" (روز الله) نامید. علی، پس از این شکست، نامه ای به معاویه با این درونمایه فرستاد:« من همان ابوالحسنی (پدر حسن) هستم که جد تو، پدر هند جگر خوار، و برادرت "حنظله"، و دایی ات "ولید، و "عتبه" پسر ابی معط را کشتم، و بُرِش شمشیر من هنوز کنده نشده، و آنرا برای تو آماده نگاه داشته ام......
او، "طعهمه" پسر "عدی"، "ابو جردل"، "نوفل" پسر "خویلد"، "ابو جهل"، "نضر" پسر "حارث"، و هفتاد تن دیگر از سران قریش را، برای رسیدن به خلافت خود، سر برید و از میان برداشت.
علی، دژی را که "عبدالله خزرمی" به همراه هفتاد تن از یارانش بدان پناه برده بودند، دستور داد به آتش بکشند، و همه را زنده زنده بسوزانند، و خود نیز در میان بوی متعفن سوزاندن بدن انسانها، به اندازه ای در آنجا ماند تا بیگمان شود، که کسی زنده از آنجا نگریخته باشد.
در جنگ جمل، که با عایشه (جوانترین زن محمد) داشت، به اندازه ای از سپاهیان عایشه گردن زد، که سه بار شمشیرش، کُند شد، و هر بار شمشیر تازه ای می خواست.
در جنگ صفین، که برای بدست آوردنِ قدرت خلیفه گریِ مسلمین می جنگید، بیش از سی و شش هزار تازی بدستِ سربازان و سپاهیان علی، سربه نیست شُدند، که شمار فراوانی از آنان را، خود علی کَشته بود.
در بلندی های کوه "اُحُد"، و در کمین هایی که بر سر راه کاروان ها می نهاد، شمار فراوانی از مردانِ همراه کاروان را گردن زده، و زن و پَروه های (غنیمت های) دیگر را از آنها میربود. علی در یکی از این کاروان زنی ها، "ولید مغیره" عموی ابو جهل را بگرفت، و پس از بریدن بینی اش، گردنش را زد، و لاشه تن او را، در چاهی انداخت، که کاروانها، از آنجا، آب آشامیدنی می کشیدند. در یکی دیگر از کاروان زنی ها، که محمد پیغمبر الله نیز در آن هُماسیده بود (شرکت کرده بود)، محمد دستور داد تا علی، گردن "نضر پسر حارث" را بزند، و علی نیز چنین کرد، و سر او را پیش پای محمد انداخت. در رویدادِ همانندی، محمد دستور داد که سر "عتبه" پسر ابی محیط را، از بدن جدا کند. او فریاد می زد، به زن و فرزندانم بخشش داشته باشید. محمد گفت:« آنها، به دوزخ می روند، ولی نُخست گردن او را بزن»، و علی نیز چنین کرد.
"مغیر"، پیر مردی بود که نمی خواست اسلام بیاورد و مدام از محمد م گریخت. محمد دستور داده بود تا او را هر جا هست بیابند، و به سزای «گُناهش» برسانند. علی، او را در بیرون روستا، گیر انداخت، به زمین خواباند و همچون گوسپَند، با دشنه، سرش را از بدن جدا کرد، و سَرِ بریده را برای محمد آورد تا توختاریش (وفاداریش) را به پیامبر باُستواند ( ثابت کندت).
علی در یورش به دُوتاکمان (قبیله-ی) "هوازن"، چهل تن از مردان قبیله را در جلوی چشمان زنان و کودکان گریان شان، سر برید، و تلا و زیور آلات آنها را، با خود برداشت و رفت.
در نبرد "لیله الحریر" (شبی که باد زوزه می کشد) ، هفت سد تن از کسانی را که زیر بار ایمان به اسلام نمی رفتند، کشت.
"نوفل"، مردی که بهنگام فرار از چنگ محمد، به کَندَگی (خندقی) افتاده بود، او را از آب بیرون کشید، و روی زمین خوابانید، و سرش را از تن جدا کرد.
علی، "طلحه" پسر ابی طلحه، "مصعب" برادر طلحه، "صواب" یک برده حبشی، و گروهی از افراد خاندان "بنی عبدالدار" را، از وسط بدو نیم کرد.
کتابه بن ربیع، که در زمان علی، خزانه دار یهودیان بود، آورده است:« علی، پس از دستگیری یهودیان، آنها را به اندرون گَتَکی (اتاقی) میافکند، آتش می افروخت، و انگشتهای دست و پای آنها را می برید و در آتش می انداخت. او همچنین چند سد تن از افرادِ طایفه "اَزُد" را گردن زد.
همه-یِ کسانی که پس از شنیدن گُزارش مُردن محمد، به شادی برخاسته و دست های خود را حنا مالیده بودند، بدستور عمر و ابوبکر، شناسایی شدند، و بدست علی گردن زده شدند. همان کاری که با ایرانیان پس از مرگ خمینی میکردند.
علی شریعتی تازی زاده در ستایش از علی می نویسد:« مگر با واژگان میتوان از علی نوشت، او خود محمد بود ولی در پیکری دیگری، که در سیمای علی نمایان شده بود. علی خود را، "نبی السیف" (پیغمبر شمشیر) می نامید. »
هنگامی که "کتانه" پسر "ربیع خزانه دار" را پیش محمد آوردند، محمد از او، سراغ گنج ها و گوهرها را گرفت. او سُخنی نگفت؛ محمد به علی نماری کرد (اشاره ای کرد) که او را به سُخن آورد. علی او را به کنار کشید، و با کوبه های (ضربه های) پُرشمار لگد و دَشنه، او را وادار کرد تا جایگاهِ گنج هایِ پنهان شده را بگوید. محمد، و یارانش سراسیمه به آنجا رفتند، و پس از یافتن گنج ها، به علی گفت، به هر حال گردن او را بزند، تا دشمن زنده نماند.

شمشیر دو دَم (ذوالفقار) علی:
شمشیری که به علی برمیبَندند (نسبت می دهند)، از آن او نبود، ونکه (بلکه) این شمشیر را، محمد در جریان یک کاروان زنی، بدست آورد که از آنِ "عاصمه بن منبه"، کارواندار بود، که پس از کشتن او، شمشیر را محمد به همراه یک اَستَر (قاطر)، به علی پاداش داد. علی، آن اَستَر (قاطر) را، "دلدل" نامید.
کُشتارهایی که در بالا بر شمرده شدند، یک هزارم جَنوَری هایی ( جنایت هایی) هَستند، که علی، این «همای رحمت!!،» با دستانِ «مبارک» خویش بانجام رساندند؛ و اینها در برگیرنده-یِ یورش ها و تازش هایی که علی خودش فرماندهی یا سرپرستی آنها را پذیرفته بود، نیست.
کُشتار ایرانیان
چون اسيران را بياوردند، "قتيبه"، سردار عرب بگفت تا تخت وي را بيرون آورده و در ميان اسيران گذاشتند. آنگاه دستور داد كه 1000 اسير در پيش رو، 1000 اسير در پشت سر، و 1000 اسير در سویِ چپ و 1000 اسير در سویِ راست تخت او بایستانند، و همگي را گردن زنند. "مهلب" مي گويد در آنروز، آنقدر از ايرانيان گردن زدند، كه شمشيرها كند شده بود و ديگر سر را از تن جدا نميساخت و اسرا با درد و شكنجه جان مي دادند، از اينرو بناچار شمشير مرا گرفته و با آن گردن مي زدند كه بخواستِ الله جدا مي كرد و از اينرو برخی از كسان خاندان قتيبه بر من رشک میبُردند، تا جايي كه به دژخیم نمار کردند (اشاره كردند) كه آن را كج كن، و جلاد آنرا در دنده يك اسير نگونبخت فرو كرد، و پيچاند تا اين كه شمشير من نيز شكست ( برگرفته از تاريخ طبري).
در جنگ نهاوند، ايرانيان به پايداري در برابر تازيان سوگند خورده بودند كه تا واپسين دَم در برابر عرب ها بايستند، و از سرزمين و كيان خويش پَدافندی كُنند، ولی تازيان، آنها را با نيرنگ به ميداني كشاندند كه خود از پيش آماده ساخته بودند، در اين نبرد سهمگين، كه يكي از هولناك ترين جنگ ها در تاريخ آدمی نام بُرده شده است، آنچنان از ايرانيان كشته شدند، كه شمارشان را كس ندانست، و از دارایی ها و پَروه ها (غنیمت ها) و اسيران جنگي كه به بردگي گرفته شدند، چندان عرب ها بهرهمند گرديند كه اندازه آن در هيچ نَسکی (كتابي) آورده نشده است (برگرفته از.تاريخ طبري).
"يزيد بن مهلب" به خليفه هشام بن عبالملك در شام نوشت: در مازندران به اندازه ای اسير گرفته ام كه اگر آنها را به رده كُنم، يكسر آن، نزد تو در شام، و سر ديگرش نزد من، در تبرستان خواهد بود......
يزيد آنگاه در لشكر كشي به خوارزم، اسيران را برهنه ساخت و جامه از تن هاشان درآورد تا در سرماي زمستان، همه از سرما بمردند. و در تبرستان، اسيران را در دو سوي جاده و به اندازه-یِ دو فرسخ، به دار آويخت.
پسر "قتيبه" سردار ديگر عرب، در يورش به تالقان، در دوری ای (مسافتی) به درازاي 4 فرسنگ، ايرانيان را در كنار جاده به دار آويخت.....
در تازش سپاه عرب به گرگان، مردم ايران چنان مردانه جنگيدند كه "سعد بن ابي وقاص" (سردار تازي) از هراس «نماز ترس» خواند، و سپس براي اين كه مردم گرگان را آرام كند، بدانها امان داد و سوگند خورد كه يك تن از مردم شهر را نخواهد كشت. ولی هنگامیکه ايراني ها، فريب او را خوردند، و سُتوهیدند (تسلیم شدند)، او همه را در شهر بجز يك تن بكشت؛ سعد بن ابي وقاص در اُوزوارش (توجيه) گفته و سوگند خود گفت: «من سوگند خورده بودم كه تنها يك تن از آنان را نكشم......
عرب ها، در تازش به شهر "سرخس"، همه-یِ مردم شهر، بجز يك سد تن از آنان را، قتل عام كردند.
در زمان "عثمان" جنگ سختي براي گُشایش تبرستان (مازندران) میان ايراني ها و عرب ها در گرفت، كه چند بار به شکست عرب ها فرجامید؛ "حسن بن علی" و "حسين بن علي" (همان سرور شهيدان) در دو يورش جُداگانه-یِ ديگر به گرگان در میانِ سركردگان عرب ها در اين نبردها بودند. و چون گرگاني ها، زير بار خلافت عرب نمي رفتند و همواره شورش ميكردند، يكبار "سليمان بن عبدالملك" به گرگان تاخت و بيش از 4000 گرگاني را از پاي درآورد، و در يورش دوم، "قحطبه بن شبيب" پس از وارد شدن پيروزمندانه به گركان، 30 هزار ايراني را به گُرم (به جُرم) سرکشی در برابر خلافت عرب، گردن زد.... (تاریخ طبری)
در نبردي كه در شهر "ري" میان اعراب و ايرانيان رویداد، مردم "ري" ایستادگی جانانه ای كردند، و در اين جنگ، يك چشم "مغيره"، سردار عرب كور شد و او با اعراب پيمان بست كه به جزاي از دست دادن يك چشمش، آنقدر از ايرانيان بكشد كه از شمارش بيرون باشد. سرانجام، عربها در اين جنگ پيروز شدند و شمار كشته هاي ايراني به اندازه ای فراوان بود كه آنها را با ني شماره مي كردند. پَروه های (غنیمت هایی) كه در آنروز، الله سپاه اسلام را از آنها بهرمند ساخت، به اندازه اي فراوان بود كه با پَروه های (غنیمت های) جنگ مداين برابري مي كرد.....
در تازش تازيان به شهر "همدان"، مردم اين شهر، همچون مردم نهاوند، از خانه، کیش و سرزمين شان پدافندیِ جانانه اي كردند، چندان كه پس از فرو كش كردن نبرد، ديگر كمتر كسي در شهر بجز سپاهيان عرب ديده مي شد. (تاريخ طبري ).
در شهر "شاپور" مردم ايران در برابر يورش تازيان ایستادگی جانانه ای كردند بگونه يي كه "عبيد الله" سردار عرب زخم سختي برداشت. او بهنگام مرگ سفارش كرد كه همگی مرد و زن و كودك را در اين شهر، از دم تيغ بگذرانند، و سپاهيان عرب نيز چنان كردند، كه "عبيد الله" سفارش كرده بود.
در تازش عرب ها به سيستان، "ربيع بن زياد"، چنان از ایستادگی مردم اين شهر خشمگين شد، كه پس از چيرگي، دستور داد تا از سرهاي بريده شده، منبري بزرگ بسازند، و او بر بالاي آن رفت و فرياد زد كه اسلام در سيستان، جایگیر شده است......
چون مردم بخارا، به اسلام روي خوش نشان ندادند، و از پذيرش آن سرباز زدند، معاويه، سردار خود، عبيد الله بن زياد" را براي سركوبي آنان روانه ساخت. "عبيدالله پس از نبردي سخت، بخارا را گرفت و افزون بر كشتار مردم، دستور داد درختان را از زمين ببرند و بكنند تا مردم در تنگدستی باشند. "خاتون" حاكم بخارا، پيام فرستاد و امان نامه خواست. عبيد الله پذیرفت كه به ازاي پرداخت يك ميليون درهم و چهار هزار برده، ديگر از مردم بخارا نكُشد، و بدين گونه آشتی در آنجا برپا شُد... ولی چند سال سپس تر، دوباره مردم بخارا، سر به شورش برداشتند، و اين بار، "سعيد بن عثمان" گومارتَک (مامور) سركوب آنان شد. او به بخارا شتافت و درگيري بزرگي روی داد، و نزديك به 30 هزار ايراني در اين جنگ کُشتار شدند و بسياري از بزرگ زادگان بخارايي، به بندگی عرب ها درآمده به شام و حجاز برده شدند... ولی گروه ديگري از ايرانيان، كه همه چيز خود را از دست داده و از اين همه خوارداشت به جان آمده بودند، به مقر "سعيد بن عثمان" يورش بردند، او را بکُشتند و خود نيز كُشته شدند....(تاريخ بخارا).
پايداري مردم فارس، بویژه شهر "استخر" بسيار بود. آنها سرسختانه ايستادگي مي كردند. در زمان عثمان، کَردگان هایِ (عملیات) همه سویه ای براي فروگیری "استخر" انجام گرفت، و سرانجام ایستادگی شهر فروریخت. "عبدا الله بن عمر" از پايداري مردم استخر چنان خشمگين شده بود كه سوگند خورد تا واپَسین تن از آنها را بكشد و ريختن خون زن و مرد و پير و جوان را، براي پايداري پرچم الله و اسلام، کاری نیکو کرد (مباح اعلام كرد). شُمار كشته شدگان در شهر استخر، بيش از 40 هزار تن بوده است. و اين سوایِ شُمار ناپدید شُدگان است....
در زمان خلافت علي ، امير المونين «همان همای رحمت و سرور آزادگان»، مردم ري، دوباره سر به شورش و سرکشی گذاشتند. اين بار علي، به سرداري بنام "ابوموسي" كه پيش از آن در زمان عمر، به جنگ آنها رفته بود، پَروانَکی (ماموریت) خاموش ساختن مردم ري را داد. و مردم فارس و كرمان نيز، به پیروی از مردم ري، سر به شورش برداشتند، كه هر سه اين شورش ها، بفرمان علي و سرداري "ابوموسي" و "زياد" در هم كوبيده شد....
پس از فروریختن ایستادگی ایرانیان و سركوب آنها در جنگ با عرب ها، شهرهاي استان خراسان، يكي پس از ديگري، فروریختند. نخست "عمر" و پس از او، "عثمان" و "علي"، شمار فراواني از عرب ها را به اين نیسَنگ (منطقه) خوش آب و هوا از ايران كوچ دادند تا با ايرانيان بياميزند، و رفتار آنان را زیر نگر داشته باشند. عرب ها، هتا در خوارزم، ايرانيان را ناگُزیر كرده بودند، كه يك گَتَک (اتاق) و يا نيمي از خانه خود را بايد در دسترس يك خانواده عرب بگذارند تا كردار و رفت و آمد آنها را زیر نگر داشته باشند. هجوم تیره های پاپتي عرب، به شهرهاي زيبا و سر سبز و پُر شیدان (پر نعمت) ايراني، سبب دشواريهاي بسياري شد. در پاره يي از شهرها، موبدان زرتشتي از اين كار پیشگيري مي كردند. سپاهيان عرب، براي زهر چشم گرفتن از مردمان ديگر شهرها و روستا ها، 70 موبد زرتشي را، در پیش دید همگانی سر بريدند تا آموزه-ی (عبرت) ديگران شود....(تاریخ طبری)
هنگامیکه "ابوموسي اشعري" والي بصره بود، "عمر" بوسيله يك پيك كاملا سري، يك نامه و بسته ای براي او فرستاد. "عمر" به "ابوموسي" نوشته بود: «اين نامه را موشکافانه بخوان، و بسته را باز كن؛ در بسته، من يك ريسمان قرار داده ام كه خویشکاری (وظیفه-ی) تو اين است تا ايرانيان را به درگاهت بخواني. هر كس از آنان که اندازه اش از ريسماني كه من فرستاده ام، بلندتر است، بايد گردن زده شود. اين نامه را علاوه بر "ابوموسي"، "ابن ابي معيط" نيز خوانده و يك نسخه نيز پيش خود نگاه داشته بود. ابوموسي، پس از دريافت نامه و بسته ارسالي "عمر"، سرگردان مانده بود كه چگونه اين فرمانِ ددمنشانه را براي مردمي كه خودش فرمانداری آنها را بدست دارد، انجام دهد. (عقد الفريد، و ناسخ التواريخ...)
از بس شمار اسيران ايراني دستگير شده بسيار بود، که عرب ها آنها را نه بگونه-ی فردي، ونکه (بلکه) بگونه-ی ده تا و گاه سدتايي ميفروختند. در موردي كه يك جوان ايراني، گُرمک (جرات) كرده و با يك دختر تهيدست و كنيز عرب در یک روستايي ازدواج كرده بود، جوانك را به ميدان آورده، موهاي ريش و سر او را تراشيدند، او را به شلاق و تازيانه بستند، و کیفر دادند، و پس از هِلیدن (طلاق گرفتن) همسر او، وي را به زندان افكندند....فرمانروایی و دادگُستری، همه جا ازآن عرب ها بود. ايرانيان، بنام "مولي" و يا "موالي" خوانده ميشدند، و از هيچ هاگ (حق) شهروندي برخوردار نبودند.... (عقد الفريد، ناسخ التواريخ.)
در نزدیکی سال 83 هجري... مردم اسپهان، كه در پي سال ها پرداخت گَزیتَک (جزيه) و خراج به عرب ها، دست تنگ شده و از دارایی و سرمایه تهي شده بودند، سر به ناسازگاری گذاشتند، و از دادن باج خودداری کردند. خليفه امير المومنين، "حجاج بن يوسف سقفي" را براي يافتن راه چاره به اسپهان فرستاد. حجاج وقتي به اسپهان رسيد، مردم شهر را گرد آورد و به آنان دو ماه زمان داد كه هر كس بدهي خراجي خود به امير المومنين را بپردازد و به ازاي اين كار، شُماری از بزرگان شهر را به نام گروگان، زندانی كرد. دو ماه بسر آمد، و باز اسپهاني ها، از دادن باج سر باز زدند. ماه رمضان بود. حجاج آن گروه زندانی شده را آورد، و بدانان گفت: تا اذان افطار نشده، حساب هر كس بايد پاک شده (تصفيه شده) باشد، و گرنه من حساب را جور ديگري پاک خواهم کرد (تصفيه خواهم کرد). در شب نخست، يكي از گروگان ها را پيش آورد و گردن بزد، و سر او را در كيسه يي گذاشت و بر آن نوشت: فلاني فرزند فلاني، رسید خود را پرداخت. به همين روش نفر دوم و نفر سوم كه مردم، به فرياد آمدند، و هر چه داشتند و نداشتند، گرد آوري كردند و به حجاج دادند....(مروج الذهب....)
هنگامیكه "حجاج بن يوسف سقفي" در سال 95 هجري در 54 سالگي بمرد، شمار كساني كه وي نه در جنگ، ونکه (بلكه) در شهرها و از مردم روامند (عادي) كشته بود، به 120 هزار تن رسيده بود، و شمار 50 هزار مرد و 30 هزار زن نيز، در زندانهاي او محبوس بودند.....
حجاج دستور داده بود تا كودكان زنان و مردان ايراني را، در پیش چشمانشان، با آب جوش بسوزانند و از گوشت تن آنها خورشت درست كنند، و به والدين آن كودك بخورانند. ... در نمونه هایِ ديگر نيز، زندانيان را به هالت گرسنگي زياد نگاه میداشت و هنگامي كه ديگر چيزي براي خوردن نداشتند، دستور مي داد سرگين (پِهِن) خر و گاو را نمك بزنند و به خورد زنداني ها بدهند...(مروج الذهب....)
سليمان بن عبدالملك" (خليفه اموي)، به رایزنان و فرمانروايان خود در ايران دستور داده بود: «تا مي توانيد شير ايراني ها را بدوشيد، و اگر شيرشان تُهی گشت، خونشان را بدوشيد»...بدستور او، سرهاي ايرانيان را مي بريدند، و در گرداگرد بلاد اسلامي مي چرخاندند. برای نمونه، پس از دسگيري "ديوانستي" فرمانرواي "سغد و سمرقند"، دستور داد تا سرش را از تن جدا كرده، به عراق ببرند، و دست راستش را، براي "سليمان بن ابي تراس" در تخارستان فرستاد، و پسرانش را كشان كشان به بارگاه خليفه اميرالمومنين بردند. (.تاريخ طبري....)
و جَنوری های (جنايت هاي) بيشمار ديگري كه در جلولا، مداين، تيسفون، شوش، استخر، كرمان، سيستان، مازندران، گيلان و همه جاي آن سرزمين پاك، مرتكب شدند.........
بی هوده نیست که سراینده ایرانی می گوید:
«اگر دین محمد این چنین گفته....
...اگر اسلام، این بوده ست، فرمانَش
چه خوش بودند، اعراب خر بدوی...
که بُت را، بر خدا، ترجیح می دادند؟
علی پرستی، و ستایش از علی، با همه-یِ جَنوری هایی (جنایت هایی) که از او برشمردم، به چند گروه و دسته بر می گردد:
نخست: نویسندگان، قلم به مُزدان، خود فروشان، و مجیز گویان تازی زاده چون سید حسین نصر، علی شریعتی، و بسیاری از ازاذل و اوباش، که گاه بنام دکتر و مهندس و پروفسور رخ می نمایند. اینان، از سر بی خردی، و همچنین از برای رَشک و کینه به نیاخاک خود، به ستایش از اهریمنی می پردازند، که پرونده-ی خوناشامی، ستمگری و بیداد او، پیش همه روشن و آشکار است.
دوم: پیروان دسته و گروهی که خود را، "علی الهی" می نامند، و چون درویشان رفتار میکنند، کشکول بدست میگیرند و این بازیها را درمیآورند. اینان، در خانقاهی گرد هم می آیند، مردم بیدانش و خرد باخته را، گرد هم میآورند، و با کشیدنِ فرتورهای پنداشتی (تصاویر خیالی) و بی پایه از علی، او را، تا منزلگاه و جایگاه "الله" (همان بت سنگی خانه کعبه) بالا میبرند، و با هو هو کردن، خرد ناداشته-یِ خویش را، به رخ همدیگر می کشند.
سوم: آخوندها، ملاها، و روضه خوان ها، که دکان دین شان، از علی گویی، باز و پُر مشتری است، و هر آینه، داستانی نیست که در ستایش از این «شیر خدا» (اسد الله) نشخوار نکرده باشند.
چهارم: و دل انگیز ترین گروه، هنرمندان و نوازندگانی هستند، که برای خوشامد آخوند، و فریفتن و هَلَک (احمق) نگاه داشتن توده های مردم در ترانه ها و سروده های خویش علی را ستایش میکُنند، درهالیکه آنها بدون باور به ارزش ها و دستورهای اسلامی زندگی میکنند، میگردند و میپوشند، و پیوسته در کاباره ها و کنسرت ها و شب زنده داری هایِ لوس آنجلس و کشورهایِ باختر ولو اند، ولی، داستانسرایی های آنان برای علی، و علی بازی شان، پایانی ندارد. شکیلا، هایده، مهستی، لیلا فروهر، امید، ستار، و بسیاری دیگر از این دست هنرمندان، که بی شرمانه، فرهنگ و زبان و خُنیاگری (موسیقی) ایرانی را، به نام این اهریمن تازی آلوده اند، از این گروه اند که همچنان فریاد سرمیدهند:
علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را....
که نگین پادشاهی، دهد از کَرَم گدا را!؟
یاداشت ها:

یاداشت :
[1]




۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

نامه-ی مهندس کورش زعیم به فرنشین دولت آمریکا باراک اوباما


پیشگفتار:

در پایین برگردانِ نامه-ی مهندس کورش زعیم هموند جبهه ملی ایران، به فرنشین دولت آمریکا باراک اوباما را میخوانید که هَشداری است به دُلتمردان آمریکا در پیوند با پیشگیری از دگرگون شُدنِ نام شاخابه-ی پارس و پرهیز دادنِ آنها از دُنبال کردن سیاست هایی که به یکپارچگی مرزی ایران آسیب بزنند. کشورهایی که سود خود را جدا کردنِ بخشی از خاک ایران از بدنه-ی این کشور جُستجو میکنند، «هوشمندانه» سیاست هایِ گام به گام را در پیش گرفته اند؛ نُخست نام آن بخش از خاک ایران را دگرگون میکنند که در هدف دارند، و سپس هاگ خویشنتاری (حق مالکیت) ایران بر آن بخش از خاک خود را زیر پُرسش میبرند و درگامه-ی سوم با یک تازش رَزمی به خاک ایران کار را به پایان میبرند. در زمانیکه حکومت اسلامی پدافندگری از خاک ایران را خویشکاری (وظیفه-ی) خود نمیداند، سهم 50% ایران در دریای مازندران را پیشکش روس ها میکند تا با گرفتن پایندانی (تضمین) از آنها چند روز بیشتر به هَستی ننگین خودش ادامه بدهد، و در برابر گوگال (جعل) نام شاخابه-ی پارس از سویِ همسایگان عرب خاموش میماند، پدافندگری از خاکِ ایران خویشکاری (وظیفه-ی) هر ایرانی میهندوستی است که در چهارگوشه-ی جهان زندگی میکند. خُورتاکی (مسئولیت) پدافندگری از خاک ایران هم اکنون میتواند از راه نگارش نامه هایِ هُشدار دهنده به بارک اوباما و دولتمردانِ سرشناس آمریکا انجام گیرد تا آنها در سُخنرانی هایِ رسمی و وَدایش های (تصمیم های) کشوریشان هاگِ خویشنیتاری (حق مالکیت) مردم ایران بر شاخابه-ی پارس و پاسداری از یکپارچگی مرزی ایران را آویزه-یِ گوششان کُنند.


سرآغاز:



پرزیدنت براک حسین اوباما

کاخ سپید، واشنگتن، ایالات متحده امریکا

رونوشت: وزیر خارجه ایالات متحده امریکا

پرزیدنت اوبامای گرامی،

دو دلیل برای نوشتن این نامه به نام یک کنشگر سیاسی ایرانی به شما دارم. یک دلیل، بزرگداشت سالروز نجات پاره ای از میهن من توسط ایالات متحده از تصرف اتحاد جماهیر شوروی در سال 1946 است، و دلیل دیگر اقدام رسمی اخیر نیروی دریایی امریکاست که برای ارضای عقده های شیخ هایی که میزبان ناوگان ایالات متحده در خلیج پارس هستند انجام گرفته است. رفتار نیروی دریایی که برخلاف همه آن ارزشهایی است که امریکا ادعا می کند، چون راستی و عدالت، به منافع درازمدت امریکا در منطقه خدمت نخواهد کرد. این اقدام شگفت انگیز ضربه سختی به جایگاه و غرور ملی ایرانیان در سراسر جهان وارد آورده است و ایمان مردم ایران را به ارزشهای امریکایی که شما تلاش می کنید بباورانید و ترویج کنید سست کرده است. سیاست رسمی نیروی دریایی در کاربرد یک نام ساختگی، بجای نام تاریخی خلیج پارس – که سازمان ملل متحد از آغاز اعلام کرده بوده است – شاید نشانگر تغییر چشمگیری در سیاست ایالات متحده و رویگردانی از منافع مشترک استراتژیک با ایران فقط بخاطر ارضای نیازهای سیاسی یا اقتصادی کوتاه مدت است.
ما درک می کنیم که تزریق ثروت شیخ های عرب به اقتصاد بیمار امریکا که شما تلاش در بهبود آن دارید مهم است، ولی این شیخ ها در هر حال همیشه ثروت خدادادی خود را به امریکا و دیگر کشورهای غربی انتقال می دهند. آنها هستند که باید شما را نوازش کنند که به آنها پناهگاه بدهید تا از از حساب پس دادن به مردمشان حفاظت شوند، نه شما آنها را. ما همچنین درک می کنیم که دولت شما می کوشد مورد محبت دولتهای کوچک عرب در خلیج پارس شود تا آنها تبدیل به سنگری علیه جمهوری اسلامی شوند، ولی ضرورت ندارد که این کار را به بهای از دست دادن ایران به عنوان یک متحد آینده انجام داد، یا به بهای هزینه اخلاقی مشارکت در تلاشی ایران. چشم انداز درازمدت شبه جزیره به ما می گوید که که همه این دولتهای کوچک و همچنین عربستان، در طی دو دهه آینده بی ثباتی اجتماعی و آشفتگی سیاسی شدید را تجربه خواهد کرد. مردم تحت ستم این کشورها برای حقوق سیاسی و انسانی خود برخواهند خاست و امریکا را سرزنش خواهند کرد. پل های پست سر خود را با ایران آینده نسوزانید، زیرا اگر ما از این چالش زمان گذر کنیم، در ترویج دموکراسی و حقوق بشر در منطقه با شما همکاری خواهیم کرد.
در حالیکه ادبیات دولت شما – پس از یک سال سازشکاری بی نتیجه با جمهوری اسلامی – اکنون، هرچند لرزان، علیه آنها هدف گرفته شده است، تایید این تغییر نام نمادین توسط نیروی دریایی امریکا می تواند یک اعلام جنگ اعلان نشده علیه مردم ایران، علیه تمامیت ارضی ما و علیه امید ما برای بازگشت احترام آمیز به جامعه جهانی تلقی شود. مردم ایران که از سازشکاری شما با جمهوری اسلامی در طول سال اول شما در کاخ سپید کلافه شده بودند، در طی تظاهرات اعتراض آمیز خود در سال گذشته خطاب بشما بانگ برآوردند که: "اوباما، یا با آنها یا با ما." ما پاسخ احتیاط آمیز شما را به مردم درک کردیم، ولی امروز شما با چالش بزرگتری در باورهای دهها میلیون ایرانی روبرو هستید، و آن واقعیت تلخی است که اکنون در سیاست کاخ سفید خود را آشکار می کند.
اکنون زمان حساسی برای مردم ایران است که از شرایط سخت دیکتاتوری خفقان آور، خشونت رسمی و فساد فرگیر رنج می برند. هنگامی که شما با لحنی احترام آمیز و پشتیبانانه با مردم ایران سخن گفتید، فرهنگ غنی آنان را ستودید و از تاریخ افتخارآمیزشان یاد کردید، مردم شما را باور کردند. مردم ایران مایل هستند بتواند شما را، آنچه را می گویید، به آنچه باور دارید و به آنچه می توانیم در آینده ای نزدیک با هم انجام دهیم باور کنند. ولی نشانه هایی که از واشنگتن به ما می رسد چندان امیدوار کننده نیست. برخی مردم اکنون می پندارند که فریب داده شده اند. دیدگاه خود من اینست که در سیاست امریکا نسبت به ایران بی ثباتی، بی تصمیمی و فقدان هماهنگی و همدلی میان دولت و کانون های سیاستگذاری دیگر وجود دارد و بهمین دلیل سیاست امریکا در نوسان میان این دیدگاه و آن دیدگاه است.
ایران وامریکا از سده هیجدهم با هم دوست و همبسته بوده اند، و این دوستی همانگونه که شما حتمن مطالعه کرده اید، با زنجیره ای از اشتباهات سیاستگذاری از آغاز دوران جنگ سرد، به پایان رسید.
در 1942، پس از اشغال ایران توسط نیروهای متفقین، پادشاه ایران بوسیله بریتانیا مجبور به کناره گیری و تبعید شد. پرزیدنت روزولت بر تداوم نظام پادشاهی حاکم پافشاری کرد و در نتیجه ما فرصت خوبی را که برای برپایی نظام جمهوری داشتیم از دست دادیم. از جنبه مثبت، پرزیدنت روزولت همچنین اصرار داشت که تمامیت ارضی و استقلال ایران تضمین شود و نیروهای بیگانه پس از پایان جنگ از خاک ایران بیرون روند. او این خواست خود را تبدیل به یک قطعنامه کرد و به امضای هر سه کشور اشغالگر رساند. او یک رییس جمهور قدرتمند، خردمند و دوراندیش بود و به آنچه می گفت باور داشت.
یک نکته مثبت دیگر در روابط ایران و امریکا زیر فشار گذاشتن شوروی توسط پرزیدنت ترومن بود که از تخلیه ایران خودداری می کرد. وی روسها را تهدید کرد که اگر آذربایجان را تخلیه نکنند مسکو را بمباران اتمی خواهد کرد. در سال 1952، وی از ملی شدن صنعت نفت ایران پشتیبانی کرد و در پی آن با نقشه بریتانیا برای سرنگونی تنها دولت مردم سالاری که ایران تجربه کرده بود مخالفت نمود. او مردی بود استوار بر باورهای خود و به آنچه می گفت باور داشت.
مردم ایران این دو مرد را در یاد دارند.
دوستی میان ایران و امریکا تا 1953، هنگامی که پرزیدنت ایزنهاور مقاومت کمی نسبت یه نقشه بریتانیا برای سرنگونی دولت
محبوب ما نشان داد ادامه داشت. او هرگز دور اندیش نبود و در این مورد رییس جمهور ضعیفی بود. می دانم که می دانید از آن پس همه چیز در روابط ما در سراشیبی افتاد. در 1979، یک بار دیگر ایالات متحده نقشی را که قدرتهای دیگر آماده کرده بودند بازی کرد و شرایطی که ما اکنون دچار آن هستیم بوجود آمد. ما همیشه از ریاست جمهوری ضعیف در کاخ سپید آسیب دیده ایم؛ و ما آقای رییس جمهوری همه چیز را به یاد داریم.
کمکهای امریکا به عراق در طی جنگ علیه ایران نشانگر یک کوته بینی و انتقام جویی در سیاست خارجی بود. امریکا بار دیگر نقشه بریتانیا را بازی کرد که: " دو شیر منطقه باید وادار شوند یکدیگر را نابود سازند." این نشان داد که کاخ سپید، با وجود قدرت نظامی بی همتا، فقط توهم بزرگی در سیاست مدیریتی و برنامه ریزی استراتژیک دارد. بحث های کنونی و جاری و اقدامات درباره ایران توسط کانون های سیاستگذاری و دولت امریکا نشانگر آشفتگی و بی تصمیمی است. در حالیکه سیاستگذاران شما گوشهای خود به هر لابی و مشاور می سپارند، بازیگران قدرتمند دیگر در حال نوشتن سناریو و صحنه ای هستند که ایالات متحده در آن بازی کند. آنچه ما از دور می بینیم شرایطی است که ایالات متحده نباید در آن بیافتد. عراق و افغانستان این را اثبات کردند که تلاش امریکا موثرتر می بود اگر دوستان دست خود را صادقانه بازی می کردند.
از این فاصله دور، به نظر می آید که کاخ سپید، هرچند نیک اندیش، از اعتماد به نفس برخوردار نیست و می خواهد که هدایت شود. کاخ سپید که به مشاورانی با گرایش ها و وفاداری های پرسش انگیز گوش فرا می دهد، توان نظارت یا کنترل دوستان و هم پیمانانش را به وسیله یک سیستم اطلاعاتی موثر ندارد و برای سیاستگذاری به منابع اطلاعاتی چند منظوره با وفاداریهای چندگانه تکیه می کند.
این اقدام نیروی دریایی ایالات متحده ، که با بی اعتنایی به واقعیت های تاریخی و دستورالعمل های رسمی امریکا و سازمان ملل و فقط برای ارضای تمایلات کودکانه برخی حاکمان قبیله ای در خلیج پارس انجام گرفته، نشانگر ضعف در دولت امریکاست. اگر بخواهیم باور کنیم که بی اجازه فرمانده کل قوا (رییس جمهور) انجام گرفته است، از خود می پرسیم که آیا این اقدام خودسرانه و برای آسیب زدن به سیاست رسمی کاخ سپید است، یا اینکه رییس جمهور امریکا با مردم ایران فریبکارانه سخن می گوید.
شگفت انگیز آن است که شما، پرزیدنت اوباما، برخلاف تصور همه، گوشی شنوا نسبت به گروههای تندرو داخلی و خارجی درمورد تجزیه ایران پیدا کرده اید. تجزیه ایران، همچنانکه رییس جمهورهای خردمند روزولت و ترومن درک می کردند، در راستای منافع درازمدت امریکا نیست. یک پیامد فوری آن دهه ها بی ثباتی و خونریزی در منطقه خواهد بود. بی تردید، برخی دولتهای نوپا به دست گروه های مذهبی تندرو خواهند افتاد یا پناهگاه و پایگاه برای گروههای تندرو جهت حمله های تروریستی به همسایگان و به کشورهای غربی خواهند شد. آشوب و جنگهای داخلی بسیار بدتر از آنچه در ترکیه، عراق، افغانستان و آسیای مرکزی تجربه شده، از هرگونه روابط سازنده با غرب جلوگیری خواهد کرد. خونریزی در یوگوسلاوی هنگام فروپاشی نسبت به آنچه در اینجا رخ خواهد دارد بسیار کوچک خواهد نمود. و شما، آقای رییس جمهور، مسئول همه این رنج ها و همه جنایت های علیه بشریت که رخ خواهد داد و تصور ابعادش را هم نمی توان کرد خواهید بود. از خود بپرسید، آیا می خواهید میلیونها شهروند ایرانی و میلیونها ایرانی مهاجر با همه دانش و توانشان که فقط خواهان یک کشور با ثبات و آزاد هستند در سوی شما باشند و به امریکا باور داشته باشند و به آن اعتماد کنند، یا بدترین فاجعه انسانی قابل تصور را در وجدان خود داشته باشید؟
همچنین، به روند شرایط استراتژیک منطقه بیاندیشید. به چین بزرگ با اقتصادی که بزودی بزرگتر از امریکا خواهد شد با یک توان نظامی قابل توجه بیاندیشید که با گذر از روی کشورهای کوچک غرب خود بخواهد به غرب نزدیک شود. به هندوستان سی تا پنجاه سال دیگر بیاندیشید، قدرتمند و گرسنه منابع جدید. اینها هیچ کشور بزرگ نیرومند دارای نفوذ فرهنگی و اقتصادی را در راه خود نخواهند داشت. بیاندیشید که تروریست ها را به سوی غرب هدایت کنند. به روسیه بیاندیشید که اعتماد به نفس خود را بازیافته و منافع خود را با چین همساز کند، یا چین با هندوستان. هیچ کشور نیرومندی وجود نخواهد داشت که با قدرت اقتصادی و تکنولوژیک خود حایل میان آنها و غرب باشد. ترکیه، عراق و قفقاز در آینده ای نه چندان دور شاهد افزایش تنش های اجتماعی و احتمالا جنگ داخلی خوهند بود. اگر آتش در ایران بر پا شود، دود آن هوا را تا واشنگتن آلوده خواهد کرد.
ما می دانیم که شما مردی خردمند و آگاه هستید، شاید باهوشترین رییس جمهور از جان کندی تا کنون، ولی گاهی هوشیاری ما فدای هوشمندی ما می شود، زیرا همیشه رو به آسمان می نگریم و آنچه را روی زمین می گذرد نمی بینیم. شما جایزه نوبل را برای این دریافت نکردید که آورنده صلح بودید، دریافت کردید که آورنده صلح باشید. آیا چنین خواهید کرد؟ راهبرد سیاست کنونی در مورد ایران بوی صلح نمی دهد. دشواری های شما در افغانستان و عراق چند برابر خواهد شد اگر ایران یکپارچه نماند و نیرومند و دموکراتیک نشود. یک کشور آشوب زده به درد امریکا که نمی خورد هیچ، به درد مردم خودش و منطقه هم نمی خورد. حدس بزنید به میراثی که شما از خود بر جا خواهید گذاشت چه خواهد کرد: یک رهبر بالقوه تاریخی که با وجود هوشمندی، یک منطقه استراتژیک حیاتی برای منافع امریکا و ثبات جهانی را به خونریزی بیشتر، آشوب جبران ناپذیر و نفرت ژرفتر از امریکا کشاند.
اگر شما با راستی با مردم من سخن گفته اید، که من باور دارم نیت شما این بوده، پس این نتیجه را می گیریم که شما زیردستان تحت فرمان خود را نمی توانید کنترل کنید تا از سیاست رسمی پیروی کنند. اگر چنین است، شما کماکان اعتماد جهانی را از دست خواهید داد که نمی توانید قول ها و سیاست هایی را که اعلام می کنید اجرا کنید. مردم ایران تاریخ را به یاد می آورند، به گفتار اعتماد ندارند ولی به تعهد احترام می گذارند. بنابراین، در گام نخست، ما انتظار داریم که شما اقدام توهین آمیز نیروی دریایی را محکوم و ابطال نمایید. این نشانگر آن خواهد بود که امریکا به آنان که آرزوی آزاد نفس کشیدن را دارند ارج می نهد و خود قابل اعتماد است. سخنرانی های زیبا تاریخ مصرف کوتاه دارند.
با گرامیداشت،
کورش زعیم
هموند شورای مرکزی جبهه ملی ایران



۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

ارزش و جایگاه زن از دید محمد ابن عبدالله و امامان شیعه


بابک – حکمت

بررسی سخنان محمد و امام های شیعه در باره-یِ زنان که در نسک هایِ وَرسَنگ (کتاب هایِ معتبر) اسلامی آمده اند:

چکیده:

خواندن نوشتاری که در پی میآید از اینرو با ارزش است که یک نِگارکی (تصویری) روشن از اندیشه هایِ تاریک اشوکان (مقدسان) دین اسلام و تشیع در باره-ی زنان بدست میدهد. در این نوشتار سُخنان پیشوایان دین اسلام و امامان شیعه که در باره-ی زنان گفته شده است از وَرسَنگترین (معتبرترین) نسک های (کتاب های) دینی اسلامی و شیعه وام گرفته شده اند. این سخنان شوربختانه بازتاب دهنده-یِ برداشت هایِ زن ستیزانه و نژادپرستانه ای هَستند که آنها از زنان داشتند، برداشت هایی که تنها میتوانستند انگیخته-ی (معلول) سامه هایِ هَنجُمَنی (شرایط اجتمایی) ویژه و سرکوب ترازداریک (اقتصادی) زنان از دوران پدرسالاری باشند که آنها در آن میزیسته اند. با اینهمه مردم ایران بویژه زنان همچنان پیشوایان دینی خود را همچون اشوکان (مقدسان) ستایش میکنند و از آنها همچون الگوی زندگی پیروی میکنند، برایِ آنها «سفره ابوالفضل» میاندازند بدون اینکه از اندرون اندیشه هایِ زن ستیزانه-ی این کسان آگاهی داشته باشند، اندیشه هایی که نمیتوانسته اند وَرجاوَند (مقدس)، بی آلایش و جاودانی باشند زیرا که تنها میوه-ی تلخ فرهنگی یک دوره-یِ ویژه و تاریک از سرکوب ترازداریک (اقتصادی) زنان و بی بهرگی آنها از هاگِ هنبازی (حق مشارکت) در سازندگی همبودگاهشان بوده اند.

سرآغاز

روامندانه (معمولا) رسم بر این شده است که مسلمین و بویژه آن دسته از روشنبین هایِ اسلامی که در تلاش برای پیشرفته نشان دادن سخنان محمد ابن عبدالله و امامان شیعه در باره زنان میباشند، سخنانی را از نسک ها (کتاب ها) و داستان ها میآورند که کمتر جای ایراد داشته باشد تا چهره-ی آنان واپسگرا نشان داده نشود. ولی در همان نسک هایِ (کتاب هایِ) داستان و دیگر نسک ها، در کنار آن سخنانِ به انگار خوب و فرخویی (اخلاقی)، سخنانِ واپسگرا، زشت و ناسزا آمیزی نسبت به زنان هست که روشنبین هایِ مسلمان آنها را ندیده میگیرند که برخی از آنها را در زیر می آوریم؛ نیاز به گفتن است که بُنمایه-یِ (منبع) این داستان ها و گُزارش ها نسک هایی هَستند که از دیدگاهِ شیعیان ارزشمند و ویچَرت (معتبر) میباشند؛ نسک هایی همچون، اصول اربعه و وسایل الشیعه و بحار وحلیته المتقین و..... ، نوشته کلینی ،شیخ صدوق، شیخ طوسی، حر عاملی ، مجلسی و....:

[1] زنان اُستوانترین (محکمترین) جنگ ابزار اهریمن هَستند _ زنان میانجیگر اهریمنند که سبب دیوکامگی (وسوسه) و وَرتَکی (انحراف) میشوند و مردان را گرفتار بدبختی های این جهان و روز رستاخیز مینمایند _ بَخش آسیم (عظیم) دوزخیان زنانند _از از گُن (جنس) زن آنچنان بیمناکم که از اهریمن، زیرا در قرآن در باره ترفندِ اهریمن میفرماید:« ترفندِ اهریمن سُست است ولی فریب زن آسیم (عظیم) است _ در بهشت نگریستم و دیدم که بیشتر مردم آن تنگدستانند و در گُهنام (جهنم) نگریستم و دیدم بیشتر مردم آن زنانند _ بیشتر زنانِ دوزخ آنها هستند که نا سپاس و گلگی از شوهر کنند و دُش یاد (غیبت) نمایند و هِلِش (طلاق) بخواهند _ اگر زن نبود مرد به بهشت میرفت _اگر زنان نبودند خدا چنانکه شایسته-یِ پرستش اوست پرستیده میشد _اگر زنان نباشند خدایِ بالَستیک (متعال) بدرستی و شایستگی نیایش میشود زیرا زن شوند (علت) سرگرم کردنِ اندیشه-ی مرد است و در یک دل دو مهر نگُنجد _ از زنان بَد، به خدا پناه برید و از نیکانشان بپرهیزید _برای مردان آشوبی زیان انگیز تر از زنان نخواهد بود _پَژمَرگ آمیز ترین (خطر ناک ترین) دشمن تو همسر تو است که با تو همخوابه است و برده-ی تو _ زن از دنده ای آفریده شده که به هیچوجه راستی پذیر نیست اگر با کجی او بسازی ساخته ای و اگر خواهی به راستی اش باز آوری او را می شکنی و شکستن، همانا هِلاندن (طلاق دادن) است_ من زنی را که از خانه خود دامن کشان برای گِله مندی از شوهرش بیرون شود را دشمن دارم _ندیدم کم خردی که خردمندان را فریب دهد و اندیشمندان را برُباید مانند زن _داستانِ زن پارسا در میانِ زنان چون کلاغ نشاندار است که یک پای آن سفید باشد _از گفتگو با زنان بپرهیز که هرگاه مردی با زنی تنها شود، آهنگِ او میکند _ بهترین سرگرمی مومن شنا است و بهترین سرگرمی زن دستگاه نخ ریسی است _

[2] خوشبختی و فرخُندگی (برکت) زن برای مرد به کمی مهر اوست و شومی زن برای مرد فُزونی مهر اوست _بهترین زن آنست که رویش خوبتر و مهرش کمتر است _از همه زنان فَرخُنده تر آنست که خرجش کمتر باشد _زنِ خوب آن است که گندم گون و دارای چشم های غزالی و آهوئی باشد ،نرم پوست و بزرگ سُرین (کفل) و نَمَکین و دلکش (جذاب) و خَندان لب باشد، چونکه زنِ نیکخوی دور کُننده-ی خَلَم (بلغم) است _بهترین زنان زنی است که فرزند آور باشد _برترین زنانِ امت من زنی است که خوشروتر و خوش نماتر و کم مهرتر باشد.

[3] پرهیز کنید از اینکه با زنها هَمپُرسَکی (مشورت) کنید همانا رآی و اندیشه زنان سُست و نارسا و خواست و اراده آنان سست است _ گروهی که زمام کار خویش را به زنی بسپارند هرگز رستگار نمیشوند _ مردانی که از زنان فرمانبُرداری کنند به نابودی افتند _با زنان سِگالش کُنید (مشورت کنید) که آنها در رَمِش اندیشه (تشریک مساعی) تلاش نمایند ولی در ناسانی با گفته-یِ آنها کار کنید! علی ابن ابوطالب گفته است: «ای مردم! زنها در ایمان و خَرَد کم بهره تر از مردان هستند ولی کمبودِ ایمانِ آنها از دستور آسوده بودنِ از نماز و روزه در هنگام خونریزیِ ماهانه آشکار است ولی کاستی خردشان در پذیرفتن گواهی آنها جلوه گر میشود که گواهی دو زن بجای یک مرد پذیرفتنی است، ولی کاستی در هاگ هایِ (حقوق) آنها از بهره-یِ رَخن (ارث) آنها که نیمی از مرد است، روشن میشود_ ویژگی (خصوصیت) دلاوری و بخشندگی در مرد هُنراوَندی (فضیلت) است و در زن نیست.»

[4] هر زنی که بدونِ پروانه-یِ شوهر از خانه خود بیرون رود هدفِ خشم خدا خواهد شد تا اینکه بخانه برگردد یا شوهر از او خُرسند شود _ زنان را بی جامه بگذارید تا در خانه بمانند _زاوَری (خدمتی) که به زن می کنید اَهرُوداد (صدقه) است _ زنان بَندگانِ در دست شما هستند و سرنوشتِ آنها در دستِ شماست _زنان هیچ آزادکامی (اختیاری) از خود ندارند و بنده-یِ مردانند، در باره-یِ آنها نیکی کنید_زن باید در بودگی (حضور) شوهر خوار و قروتن و فرمانبُردار باشد _زن باید سخن شوهر را بشنود و از دستور او پیروی کند و در بجاآوردنِ خواسته-یِ او گردن گُذارد _ محمد به فاطمه گفته:« اگر سزاوار بود که زنان سوای الله به چیز دیگری سُجده کُنند، میگفتم که به شوهران شان سجده کنند.»

[5] برایِ تُم هایِ (نطفه هایِ) خود جای درخور برگُزینید و از سیاهان بپرهیزید که سیاهی رنگ زشتی است _زن خوبرویِ نازا را واگذارید و سیاهی که فرزند بسیار آرد برگزینید _فرش و دوخی (حصیری) که در خانه افکنده باشد بهتر از زنی است که نازا باشد _ محمد به علی گفته است:« با زن خودت در آغاز ماه و نیمه ماه و پایان ماه آمیزش نکن، که این شایش (امکان) هست که فرزند تو به بیماری دیوانگی یا خوره (جذام) گرفتار شود. - پس از نیمروز آمیزش نکن، که فرزند مات و سرگشته و سبک مغز شود- در شب فطر و شب اضحی و نیمه شعبان و شب 29 و 30 شعبان ، در زیر آفتاب و زیر درختِ میوه دار آمیزش نکن که کاستی در فرزند پدیدار شود.- درمیانِ اذان و اقامه آمیزش نکن که فرزندت آزمند میشود.- محمد به علی گفته:« آمیزش در شب اضحی، فرزند را 4 و 6 انگشتی مینماید ،در نیمه شعبان آمیزش نکن که چهره-ی فرزند پُر مو میشود، آمیزش درشبهایِ دوشنبه فرزند را حافظ قرآن و خُرسند به سرنوشتش میسازد، آمیزش در پایانِ رجب سبب سرگشتگی و دیوانگی فرزند میشود، آمیزش در شب سه شنبه سبب شیهد شدن فرزند میگردد و نازک دل و گُشاده دست و رادمرد میشود، شب پنجشنبه فرمانروا و دانشمند میگردد ، شب آدینه فقیه میگردد، و آمیزش در سرشب آدینه فرزند را دانشمند و پژوهشگر مسازد، آمیزش در شب آدینه بخواست خدا فرزند را از برگُزیدگان میکند و در آغاز شب سبب سحر و رویکرد (توجه) او به جهان میشود.»
به گُفته-ی صدوق امام صادق گفته است:« کسی که میخواهد با زن خود برایِ داشتن فرزند پسر آمیزش نماید، دست راست خود را برچشم راست خود بگذارد و 8 بار سوره-یِ انا انزلنا بخواند پس از آن آمیزش کند، به همان خواست و اراده و هر روز بامداد و پس از نیمروز 7 بار سبحان الله و 10 بار استقفرالله و 9 بار سبحان العظیم را بخواند» _ علی گفته است:« هیچکس دشمن ما اهل بیت پیامبر نیست مگر کسیکه روسپی زاده باشد یا مادرش درهال خونریزی ماهانه با او آبستن شده باشد »_ از امام صادق سُخنی آورده شده است:« در هنگام آمیزش سخن مگو که بیم لال شدن فرزند است، و در آن هنگام نگاه به دستگاهِ آمیزشی زن نیانداز که بیم کور شدنِ فرزند است و ناخوشایند است رو به قبله آمیزش کردن.»
«کنیزان خویش را برای شکستن آوَند هایتان (ظرف هایتان) نزنید که آوَندها (ظرف ها) نیز همانند مردمان زمانِ مَرگ دارند _دو کَس هَستند که نمازشان از سرشان بالاتر نمیرود، بنده ایکه از سرور خود گریخته باشد تا هنگامیکه باز گردد و زنی که نافرمانی از شوهر خود کرده باشد _بندگان خود را درنگرید، هرچه میخورید به آنها بخورانید و هرچه میپوشید به آنها بپوشانید و اگر گناهی کردند که نمیخواهید ببخشید آنها را بفروشید و شکنجه شان نکنید _ درباره-یِ دو هَستُمَند (موجودِ) ناتوان، خدا را درنگرید و شِکوهِش (رعایتِ) هال آنها را بنمایید، نُخست زن و دوم بندگان و غلامان که جز شما چشمداشت بخشش به کسی دیگر ندارند.»
سخنانی که در بالا آمد به اندازه ای واپسگرا، بدون درونمایه، بیخردانه ، خنده دار، ژاژپنداشتی (خرافی)، بی ارزش و دُشنام آمیز نسبت به زن و هومَنی (انسانیت) است که به هیچ وجه ارزش بررسی و سُخن سَنجی (نقد) را ندارد .

 فرگَردی (کلیاتی) از دیدگاه ها درباره زن که ریشه در قرآن و فقه اسلامی دارد و در میان مسلمین رواگ (رواج) داشته و دارد:

[6] زن، بُزرگترین مَدیان و ماده-ی هوش رُبا (مخدره) است، گُن نرم (جنس لطیف) یا زبون است؛ «مادر بچه ها» همانند ابزاری ازآن خانه است؛ در زندگی تکه-ی همراه و جُدا نشدنی و دست آویز خواسته هایِ مرد میباشد، که به تنهایی آدم نیست ونکه (بلکه) با و به کمک یک مرد آدم میشود، که همگی چم هایِ (مفاهیم) زندگی، در سایه-یِ این سرمست کُننده-یِ اینجهانی ست. زن توشه خوار و پیرو مرد است که برای کامِش (عشرت) و آرامش دل و برآوردن نیاز و زُدودن آسن گُنی (غریزه جنسی) مرد آفریده شده است. زن فرزندان مرد را هم در زَهدان (رحم) خویش میپروراند. از اینرو زن باید نیکو سرشت، پادگُهر (اصیل) و با خانواده، خوش خوی و نیکخوی باشد و پوشیده، و نازا نباشد، فریفته-یِ جاه و گاس (مقام) و زیبایی و سرمایه نگردد. و از اینرو که زن، ناتوانی سرشتین (طبیعی) دارد و کم خَرَد و ناهُشیار است، ژرف نگر نیست، اندیشه و چاره اندیشی ژرف نمیکند و در چهار چوب سُهِش ها (احساسات) گرفتار است، که برای همین خداوند سروری بر خُردسالان و رای در هِلِش (طلاق) را به او نداده و در گواهی دادن و رَخن (ارث) و خونبها، زن نیمی از مرد بشمار میآید، و دارای ویژگی ای است همچون دروغگویی، سخن چینی و دُش یادی (غیبت کردن)، تنگ چَشمی، آز، رشک و خودنمایی و دُنباله روی و چشم و هم چشمی، دلربایی و ناز و خودپسندی، و سست پیمانی، دل شکن، فریبا (مکار) و خودپرست، بلای جان و سرمایه ،... و نیز از ابزار آغار (تحریک) اهریمن است و سرچشمه-ی ویناستاری (فتنه) و تباهی است، و چون مُردابی سرکش ترین مردان را در خود فرو میبرد، بنا براین برایِ بَهینش او و پیروی و فرمانبرداری اش هیچ نیرویی توانمند تر از دین و ساز و کارهای درونی آن نیست، افزون بر اینکه گوش مالی او هم کارساز است. تا اینکه از خانه بیرون نرود، و بسیار خوب شوهر داری ، بچه داری ، خانه داری ، رفت و روب ، شستوشوی پخت و پز و مادری کند، تا در مال و جان شوهر دغایش (خیانت) نکند، و همیشه در راستایِ بهره برداری گُنی (جنسی) و کامجویی یک سویه-یِ مرد، با خوشرویی و ناز و کرشمه آماده باشد، دل شوهر را آسوده کند و به او آرامش دهد و همزمان فرو دست و برده شوهر باشد .

[7] چند بیتی هم از چکامه سران (شاعران) پر آوازه در باره زنان :

- سعدی:

چو زن راه بازار گیرد بزن

و گرنه تو در خانه بنشین چو زن

ز بیگانگان چشم زن کور باد
چو بیرون شد از خانه در گور باد

-کشکول از سلامان و ابصال –
در جهان از زن وفاداری که دید
غیر مکاری و عیاری که دید.

 

- نظامی
- زن چیست نشانه گاه نیرنگ
- در ظاهر صلح و در نهان جنگ

پیش از ادامه-ی این نوشتار، از همگی خوانندگان و بویژه دختران و زنان، در باره بیانِ اینهمه دیدگاه ها و فرازهای (جملات) ناسزا آمیز ازقرآن، نسک های (کتاب های) دینی، همبودگاهِ سنتی و مرد سالار در باره زنان پوزش میخواهم.


چگونگی پیدایی بردگی زنان در خانه از دیدگاه گُذشتهنگاری (تاریخی) :

یاد آور میشوم که بینش دینی به ما می آموزد که زن از روز نُخست پس از مرد جای گرفته است: در داستان آفرینش پس از آدم، حوا آفریده شده است ، زنان همیشه زیر سرپرستی مردان بوده اند. اکنون ازاین افسانه های کودکانه میگذریم و به گُذشتهنگاریِ (تاریخ) پیوستیافتگی ها (رابطه ها) و گوناگونی زندگی آدم ها می پردازیم.

همبودگاه هایِ مادر شاهی و پدر شاهی:

انگلس در نَسکِ (کتاب) «منشاء خانواده» به گُومان ( به تفصیل) و گُسترده سُخنی درباره-یِ نهشتِ (وضعیت) زنان در همبودگاه هایِ (جوامع) مادر شاهی و پیدایش بردگی زنان در همبودگاه هایِ (جوامع) پدر شاهی و گونه هایِ فراگیر زناشویی در درازایِ تاریخ، دَرَک هایی (موضوع هایی) را نگاشته است که به کوتاهی به برخی از آن نهاده ها (موضوع ها) میپردازم.
«اینکه زن، در آغاز پیدایش همبودگاه، برده-یِ مرد بوده است، یکی از بی پایه ترین اَنگاشت هایی (تصوراتی) است که از دورانِ روشنگری قرن هجدهم به ما رسیده است. زنان در میانِ همگی مردمان «وحشی» و همگی بربرها نه تنها جایگاه ناوابسته داشتند، ونکه (بلکه) از جایگاهی بسیار اَرجُمَند برخوردار بودند.»
همچنین درباره-یِ پیوستیافتگی گُنی آدم (روابط جنسی بشر) و یا زناشویی نیز بیشینه-یِ (اکثر) پژوهشگرانِ تاریخ و همبودگاه شناس و باستان شناس به این بازده رسیده اند که در دورانِ کُهن، پیوستیافتگی گُنی (رابطه-ی جنسی) آدم ها در اندرونِ دُوتاکمان ها (قبیله ها) به هیچ دات (قانون) و بُنپایه ای (قاعده ای) پایبند و مرزین (محدود) نبوده، بگونه ایکه که هر زن ازآن هر مرد و هر مرد ازآن هر زن بوده است. به این چم (یعنی) که نه تنها در آن دوران برادر و خواهر با یکدیگر زن و شوهر بودند ونکه (بلکه) در آن دوران از بُن (اساسا) اندیشه-یِ همبستری با خویشاوندان نزدیک (زنا با محارم) و زشت بودن اینکار که امروزه ما بدان باور داریم وجود نداشته است و رفتاری سرشتین (طبیعی) و روامند (معمولی) بوده است. در آن گونه از زناشویی هایِ گروهی درون دُوتاکمان ها (قبیله ها) که به همبودگاه (جامعه) مادر شاهی پُرآوازه است، پدر فرزندان، روشن نبود، ولی مادر فرزندان آشکار بود. و بُن و پَتوَند (اصل و نَسب) و تبار از سوی مادر روشن میشُد، سپس تر در درازایِ تاریخ، در پیوستیافتگی گُنی (روابط جنسی) زن و مرد سَهمانُمَندی هایی (محدودیتهائی) پدید آمد، به چم اینکه (یعنی) به مرور زمان پیوستیافتگی (رابطه) میانِ پدر و مادر و فرزندان برچیده شد و سپس تر پیوستیافتگی هایِ گُنی (رابطه های جنسی) خواهر و برادر ازکار افتاد.
انگلس در جایی دیگر از آن نَسک (کتاب) درباره-یِ برده شدن زن و برافتادن هاگ (حق) مادری در همبودگاه هایِ (جوامع) مادر شاهی می نویسد: «برافتادن هاگِ (حق) مادری – از میان رفتن تبار و پَتوَند (نسب) از سویِ مادر -شکست جهانی - تاریخی گُنه مادینه (جنس مونث) بود، که سبب شد مرد، فرمانروایی خانه را نیز بدست آورد. جایگاهِ زن فروکاهید و برده شد، بنده-یِ وَرَن (شهوت) مرد و تنها ابزاری برایِ زایش فرزندان. این جایگاهِ فروکاسته-یِ زن که بویژه در میانِ یونانیهایِ دورانِ نیم خدایان، و از آن هم بیشتر دورانِ باستان (کلاسیک)، به چشم میخورد آرام آرام بزک شده و آراسته گشته و تا اندازه ای در پوشش گونه هایِ نرم تری پیچیده شد، ولی بهیچوجه از میان نرفت. نخستین هنایش (اثر) حکومت مطلقه مرد، که اکنون پا برجا شده بود، در گونه-یِ میانه رویانه-یِ خانواده که اکنون نمایان شده است، نشان داده میشود، به چم (یعنی) خانواده-ی پدرسالا، که ویژگی بُنیادین آن چند همسری است؛ سازماندهی شماری از افراد، بگونه-یِ دربند و آزاد در یک خانواده که زیر وینارش (نظارت) پدر سالارانه-یِ فرنشین (رییس) خانواده است. این فرنشین خانواده، در گونه-ی سامی آن، بگونه-یِ چند همسری زندگی میکند؛ زن و فرزندان، افرادِ دربند (تحت تقید) هَستند، و هدفِ همگی سازماندهی، نگهداری رمه و گله در یک نیسَنگ مرزین (منطقه محدود) است.»
در جایی دیگر می نویسد:« درباره-ی برابری هاگ هایِ ( حقوق) مرد و زن در هنگامِ زناشویی هم نِهش (وضع) بهتر از این نیست، نابرابریِ هر دو سو در برابر دات (قانون) - که اَپَرماندِ (میراث) سامه هایِ هَنجُمَنی ( شرایط اجتماعی) گذشته است - نه شوند (علت)، ونکه (بلکه) انگیخته-ی (معلول) سرکوب ترازداریک (اقتصادی) زنان است. در خانواده-یِ هَمبازیکِ (اشتراکی) نُخستین که جُفت هایِ گوناگون و فرزندان آنان را دربر میگرفت، اداره کارهایِ خانه که بر دوش زن بود، همان اندازه یک ویژگی همگانی و نیازین (ضروری) برداشت میشُد که فراهم آوردن خوراک بدستِ مرد. این نهش (وضع) با پیدایش خانواده-یِ پدر سالار - و از آنهم بیشتر با خانواده-یِ فردیِ تک همسری – دگرگون شد . اداره کارهایِ خانه ویژگی همگانی خود را از دست داد، و دیگر این کاری نبود که پیوندی با همبودگاه داشته باشد که یک زاوَریِ خودویژه (خدمت خصوصی) شد. زن نُخستین پیشکار (خدمتکار) خانگی گشت، و از هَماش (شرکت) در فرآوری هَنجُمَنی (تولید اجتماعی) بیرون رانده شد . تنها ، انقلاب تُخشاکی ( صنعت) و بزرگ نوین، راه زاک (تولید) و فرآوری هَنجُمَنی (تولید اجتماعی) را بروی زن دوباره باز کرد. »
درباره-ی زناشویی و گوناگونی آن انگلس می نویسد:« بر این پایه، سه گونه-یِ بُنیادین زناشویی وجود دارد که کمابیش با سه گامه-ی (مرحله-ی) برجسته-یِ فرگشتِ آدمیک (تکامل انسانی) برابر و پَسَچاک هَستند (منطبق اند). برای دوران توحش – زناشویی گروهی، برای بربریت -زناشویی یارگیری ، برای شهریگری (تمدن) - یکتا همسری افزون بر بَریُون (زنا) و روسپیگری؛ در گامه-یِ (مرحله-ی) بالایی بربریت، میانِ زناشویی یارگیری و یکتا همسری، مرد فرمانروایی خود را بر بردگانِ زن و چند همسری، جا انداخته است. به دُرُستی چند همسری از سوی مرد آشکارا میوه-یِ برده داری است و کرانمند (محدود) به نمونه هایِ استثائی میباشد. در خانواده-یِ پدر سالاری سامی، تنها پدر و حد اکثر یکی دو تن از پسرانش چند همسر بودند. دیگران ناگُزیر بودند که هر کدام به یک زن خُرسند باشند .امروزه نیز در سراسر خاور چنین است. چند همسری، فَردات (امتیاز) توانمندان و بزرگان است که زنان را بیشتر از راه خرید بردگان زن بدست می آوردند. و توده های مردم در هالت یکتا همسری بسر میبرند.»
درباره-یِ چند همسری اشاره می کنیم که در جنگهایِ آغاز اسلام، زنانی که گرفتار میشدند بنام کنیز به دارایی پیروزمندان برای بجاآورن نیازهایِ وَرَنرانی (شهوانی) آنها واگردانده میشُدند. که در قرآن نیز اشاره شده که:« آنچه را مالک شد دستهاتان ...» و بیشتر بهترین زن به نام کنیز به محمد میرسید و یارانش هماهنگ با جایگاه شان از میان کنیزان بازمانده، زیبا ترین آنها را برای خود برمیگُزیدند. وجود برده داری و همچنین دات هایِ (قانون های) چند همسری برای مردان در اسلام، و کنیزانی که مردان میتوانستند از راه خریدن و یا جنگ بدست آورند، در کنار یکتا همسری، که برای توده-یِ مردم وجود داشت، از آغاز یکتا همسری را تنها برایِ زنان و نه مردان مهر زد. که تا امروز نیز این ویژگی خود را نگهداشته است .
اکنون ببینیم انگلس در مورد یکتا همسری چه گفته:« این گونه خانواده بر برتری مرد پایه گذاری شده است . هدف آشکار آن زایش فرزندان با پاسداری از برتریِ جایگاهِ پدر است، این «پدرسالاری» از این رو بایسته است که فرزندان در زمان نیاز بتوانند رَخن بَر (وارث) دارایی پدرشان بشوند. خانواده یکتا همسر از روزنِ سختی بسیار پیوند زناشویی، که دیگر اکنون نمیتواند بدلخواه هر دو سو گُسیخته شود، با زناشویی به گونه-ی «یارگیری» ناسانی دارد. اکنون براین پایه، تنها مرد میتواند آنرا بگُسلد (فسخ کند) و زنش را رها کند.»


۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

زندگینامه کوروش بُزُرگ



پیشگُفتار: خشایار رُخسانی
امروز مردم ایران به زبان «فارسی» سُخن میگویند که دربرگیرندۀِ 70% وام واژگان عربی و بیگانه است؛ و این درهالی است که در واژهنامه هایِ گوناگونِ پارسی برای هر وام واژۀِ عربی و بیگانه چند واژۀِ پارسی سره و پالوده در دسترس هست که ریشۀِ آنها را میشناسیم. و دیگر اینکه زبان پارسی از توانمندی های بیکران برای واژه سازی برخوردار است که ما را از بکارگرفتن واژگانِ بیگانه بی نیاز میسازد که نه ریشه هایِ آنها را میشناسیم و نه آنها را در زبان پارسی دُرُست بکارمیبریم. زبانِ هر کشوری پیوندِ تنگاتنگی با کیستی (هویت)، شناسه و گُذشتهنگاری مردم آن کشور دارد؛ اگر مردم کشوری زبان نیاکانشان را از دست بدهند، پیوندشان با گُذشته بُریده خواهد شد؛ چنین مردمی همانند رودخانه ای میمانند که از سرچشمه های خود در کوهستان بریده شُده باشند، سپس به گندآبی واگردند، خُشک شوند و بمیرند.  مَهَندی (اهمیت) زبان برای پاسداری از کیستی و کَتامی (هویت)، آزادی و خودسالاریِ (استقلال) مردم یک کشور تا این اندازه است که «اگر پاتَرمی (ملتی) در جنگ از بیگانگان شکست بخورد و گرفتار آید، تا زمانیکه زبان خودش را از دست نداده باشد، بَختی برای رهایی و پیروزی دارد.»
هدفِ من از برگردانِ این نسک (کتاب) کوشِشی برایِ گُسترش زبان خوش آوا و شیرین پارسی سره بود و همچنین آشناسازیِ زایَک (نسل) جوانِ ایران با گُذشتۀِ سرفراز ولی فراموش شُدۀِ کشورشان، گُذشتۀِ شکوهمندی که در رفتار و سرگذشتِ بُنیانگُزار ایران، کوروش بُزُرگ بهتر از همه بازتاب پیدا کرده است. زندگینامۀِ کوروش بزرگ تنها بازگوکُنندۀِ رویدادهایِ جنگ هایِ او نیست، ونکه (بلکه) نمایشگر هُنر رهبریِ او در جنگ و رفتار والامنشانۀِ او در زندگی است.
در درازای تاریخ نام آوران فراوانی بودند که با کارکَردِشان نام خود را در تاریخ برجای گذاشتند ولی درمیانِ آنها تنها اندک کسانی بودند که تاریخ از آنها به نیکنامی یاد میکُند. کوروش بُزُرگ پدر و بُنیانگُزار کشور ایران یکی از این اندک نام آوران جهان است که به پاس ویژگی هایِ مردمگرایی، آزادگی و نیکوکاری هایش، همگیِ گُذشتهنگاران از دوستدارانِ ایرانزمین گرفته تا دوشمنان این کشور، با ارج و آزَرمِش از او یاد میکُنند.
در بارۀِ ویژگی هایِ آزادمَنشی و مردمگرایی کوروش نَسک های (کتاب های) فراوانی نوشته شده است، ولی آنچه که کمتر به آن پرداخته شده است، زیر ریزبین گرفتن و واکاوی آن بَستر هَنجُمَنی (اجتمایی) و زمینه هایِ فرهنگی است که از کوروش یک اَبَرمَرد و یک آدم نیکوکار ساختند، کسیکه نه تنها زندگی اش را هزینۀِ بهروزی و آسایش هم میهنانش کرد ونکه (بلکه) در بَستر مرگ نیز به خوشبختیِ آنها میاندیشید. او درهنگامِ مرگ چنین میگوید:« در پیوند با پیکرِ من، هنگامیکه من مُردَم، دوست ندارم که بدنم را تلاکاری یا نُکره کاری (نقره کاری) کُنید یا در گاهوک (تابوت) یا چیزی همانند آن بِگُذارید، ونکه (بلکه) بیدرنگ آنرا به خاک بسپارید. چه چیزی میتواند فَرخُُنده تر (با برکت تر) از جای گرفتن در آغوشِ زمین باشد، مادر هَمِۀِ چیزهایِ زیبا و پروَرِش دَهندۀِ هَمِۀِ چیزهایِ خوب؟ من در هَمِۀِ دورانِ زندگی ام دوستدارِ آدم ها بوده ام و شاد خواهم شُد که دوباره بخشی از آن چیزی بشوم که برایِ آدم ها خوبیِ فراوان ببار آورد.»
کوروش در فرهنگ و آیین دین مَزدیسنا یا دین اشو زرتشت پرورش یافت و در دورانِ کودکی در دبستان به همراه دانش هایِ زمان، هُنر جنگ آوری، ویژگی هایِ دادگری، آزادگی و آدمگرایی را هماهنگ با دین مَزدیسنا آموخت. با آنکه کوروش یک زرتشتی بود، ولی او به دین و آیینِ مردم کشورهایِ دیگر ارج میگذاشت و هنگامِ بازدید از کشورهایِ دیگر، نخست از پرستشگاه هایِ آنها دیدن میکرد و در آنجا او خدایِ کشور مهمان را گرامی میداشت، زیرا او آزادیِ دین و ارج گذاشتن به باور مردم را از آیین مزدیسنا فراگرفته بود.
جنگ کوروش با کشور آشور که به گُشایش بابل و رهایی بردگان یهودی سرانجامید یک جنگ آزمندانه (حریصانه) برای دستیافتن بر پروه های (غنیمت های) جنگی و سرزمین های تازه نبود، ونکه (بلکه) یک جنگِ پدافندگرانه در برابر زیادی خواهی هایِ کشور ستیزه جویِ آشور بود که برای درهم شکستن همایه (ائتلاف) میان کشور پارس و کشورِ ماد و دستیافتن بر این دو کشور، بیشتر از نیمی از کشورهایِ جهانِ آن دوران را همپیمان رزمی خودش کرده بود.
از دیگر ویژگی های آدمگرایانۀِ کوروش پاسداری از جان مردم کشورهای دُشمن به هنگام جنگ بود. در جنگ با کرُزوس یکی از همپیمانان کشور آشور، کرُزوس شکست خورد و به کشور خودش لیدیه گُریخت. درهنگامِ فروگرفتنِ شهرِ ساردیس پایتختِ کشورِ لیدیه، کوروش به ارتشِ خود دستور داد تا از دست اندازی به جانِ و داراییِ مردم خودداری کُنند، و هنگامیکه شنید که سربازان کلدانی که بخشی از ارتش او را میساختند با سرپیچی از فرمانِ او دست به غارت شهر زده اند، او پس از بازخواست و سرزنشِ سربازان کلدانی، آنها را از ارتش بیرون کرد. ولی پس از پوزشخواهی کلدانیان و بخشش خواهی و دلجویی آنها از کوروش، او سرانجام از سَرِ گناهِ آنها گذشت. رمز کامگاری (موفقیت) کوروش در دست یافتن به هدف هایش این بود که او پیوسته دُشمنانش را به دوستانش و دوستانش را به همپیمانان رزمی اش وامیگرداند. تنها با پیروی از این یک نمونه از رفتارِهایِ ویژۀِ کوروش، اُپوزیسیون سرگشته و درهم شکستۀِ حکومت اسلامی میتواند خودش را به تُندی سر و سامان دهد.
و دیگر اینکه کوروش بر این باور بود که باید دوستانش را با مهربانی، مهرپو (وفادار) و همپیمان با خود نگهدارد، و نه از راهِ بکاربردنِ ابزارِ زور و ترس. سِنُفون میگوید:«کوروش همیشه و تا آنجا که میتوانست مهربانیِ هایی را که از ته دل برمیخاستند، نشان میداد؛ زیرا او بر این باور بود، همانگونه که آسان نیست کسانی را دوست داشته باشیم که از ما بیزارند، یا شادمانی برایِ کسانی فراهم کُنیم که بدخواه و دُشمن ما هَستند، به همانگونه، آنها که مهر و شادمانی برایِ دیگران به ارمغان میآورند، نمیتوانند هَدفِ کین و رَمیدگیِ کسانی شوند که به آنها مهر ورَرزیده اند و برایِ آنها این خوشی ها را فراهم آورده اند.» در سفارشی که کوروش در بستر مرگ به پسرانش کامبیز و بردیا (تن خارا، رویین تن) کرد، چنین گفت:«اگر شُما با دوستانتان مهربان باشید، در کیفر دادن به دُشمنانتان نیز توانا خواهید بود.»
سِنُفون میگوید:« این شگفت انگیز نیست که کوروش که توانمندترین آدم در میانِ همۀِ مردم جهان بود، میبایست در بَخششِ پیشکش ها و اَرمغان هایش سرآمدِ دیگران باشد؛ ولی چیزیکه بیشتر درخورِ نگرش است، گرایش کوروش در پیشی گرفتن از همه درگوش فرادادن به دوستانش و رسیدگی به رنج و گرفتاری هایِ آنها است؛ و گُفته میشود که این راز پنهانی نبوده است که هیچ چیز کوروش را بیشتر از این شرمنده نمیکرد که در رسیدگی به گرفتاری هایِ دوستانش کسی از او پیشی بگیرد.»
از دیگر ویژگی های پسندیدۀِ کوروش این بود، که او هیچگاه هدفِ فرجامین خودش را کُرپانی (قربانی) هُونبارکی ها (لذت ها) و خوشی های زودگُذر نمیکرد. از آنجا که دُشمنان کوروش از آزادگی و مهربانی او آگاهی داشتند، آنها هیچگاه در جنگ، در برابر ارتش او ایستادگیِ آنچنانی نمیکردند که یک ارتش هنگامی نشان میدهد که جانِ سربازانش تنها به ایستادگیش بستگی داشته باشد.
گُذشتهنگاران کوروش بزرگ را در گروه اندک نام آورانی جای میدهند که در هُنر جنگاوری و بکارگیری شگردهایِ خردمندانه برایِ دستیافتن به پیروزی سرآمد جهان بودند. از آنجا که زندگی نیز چیزی بجز جنگ نیست، بایسته است که هر ایرانی میهندوست نَسکِ (کتابِ) زندگینامۀِ کوروش بزرگ را بخواند تا در کنار یادگیریِ آموزش های فرخویی (اخلاقی) از این رادمرد بُزرگ، هُنر مُبارزه در زندگی را نیز در آموزشگاهِ این بُزرگترین نابغۀِ رزمی جهان بیاموزد که چگونه از راه بکارگیری شگردهایِ هوشمندانه و وَدایش های (تصمیم هایِ) خَرَدمندانه و بجا با کمترین هزینه بر گرفتاری های زندگی روزمره اش چیره گردد.
باهمۀِ ویژگی هایِ فرخوییِ (اخلاقی) ستایش انگیزی که کوروش داشت، او یک پدیدۀِ جُدابافته ( استثنایی) از مردم ایران نبود، او بازده و دست پروردۀِ یک آیین و فرهنگِ آدمساز بود که به جان مردم، هاگ هایِ آدمی (حقوق بشر) و هاگِ (حق) آزادی شان ارج میگُذاشت، همان آیینی که امروز شوربختانه به فراموشی سپرده شده است. در درونِ هر ایرانی میهندوست یک کوروش با همۀِ نیکی ها و آزادگیش نهفته است که میتواند از درون او برخیزد و نمایان شود اگر که او همان ارزش هایی را گرامیدارد که کوروش ارج میگُذاشت و همان آیین و فرهنگی را پاسدارد که کوروش در آن پَروَرِش یافته بود.
خشایار رُخسانی
آدینه، ناهیدشید، 12آذرماه سال 7032 آریایی میترایی

برای بارگیری این نَسک (کتاب) مهروزانه پیوند زیر را دُنبال کُنید


۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

آیا دُشمن مردم ایران حکومتِ اسلامی است یا دین اسلام؟



خشایار رُخسانی
حکومت اسلامی تنها جلوه ای از چهارده سده فرهنگ اسلامی است که ستم پذیری را در میان مردم ایران گُسترش داده است و زمینه-ی روی کار آمدنِ اینچنین  حکومت های خودکامه را فراهم آورده است. مبارزه با حکومتِ اسلامی بدون درنگریستن به ریشه هایی که از آن این حکومت جان گرفته است، همانند نبرد با شاخه هایِ یک درخت زهراگین است بدون اینکه ریشه-ی آن کنده شود.
حکومت اسلامی در ایران یک تافته-ی جدا بافته از همبودگاهِ مذهب زده-یِ ایران نیست، ونکه (بلکه) بازده-ی فرهنگ ستم پذیری و خودکامه پروریِ اسلامی در این کشور است که برای چهارده سده در تلاش برای چیره کردن خود بر روان و اندیشه-یِ مردم ایران است. نیروهایِ سرکوبگر، شکنجه گران و سیاهی لشکر اهریمن را همین بخش مذهب زده ایران در دسترس حکومت اسلامی میگذارند. فرهنگ اسلامی و حکومت اسلامی بُن و بَر ( علت و معلول) همدیگر هَستند و در یک دایره-ی اهریمنی بسته همدیگر را باززایش میکنند. بدینسان که فرهنگ اسلامی زمینه-ی روی کار آمدن حکومت های تبهکار و خودکامه-ی اسلامی را فراهم میآورد و حکومت اسلامی به سهم خودش به گسترش این فرهنگ ستم پذیری، ژاژپرستی (خرافه پرستی) و خودکامه پروری اسلامی میکوشد. اکنون برای پایان دادن به هَستی این دایره-ی اهریمنی، ما آزادیخواهان چاره ای بجز شکستن و بریدن پیوندِ این دو پدیده از هم نداریم. چاره اینکار نیز از یک سوی روشنگری دینی برای پرده دری از نمادهایِ «وَرجاوندِ» (مقدس) دینی است که پیامی بجز خوارداشت و لگدمال کردن جان و هاگ های آدمی (حقوق بشر) و بویژه هاگ های بانوان ندارند. برای نمونه با روشنگری در میان آدم های مذهب زده که نان شب را از دهان فرزندشان میگرند تا هزینه-ی تلاکاری گُنبد یک امام زاده-ی گوربگور شده کنند، یا با سفر به مکه بر سرمایه های کیهانی شیخ های عربستان میافزایند، میتوان با نمونه آوری از سخنان امامان آنها نشان داد که جایگاهِ زن و جان آدم از دیدگاهِ این امامان چه اندازه بی ارزش بوده است تا از اینراه این باورمندان کوردل دینی را با خَرَد خودشان رو در روی کنیم که آیا براستی چنین «اشوکانی (مقدسانی) شایسته-ی ستایش شدن را دارند و یا نه؟ این درست است که مردم ایران مذهب زده هستند و یک شبه نمیتوان آنها را دگرگون ساخت، ولی راه رسیدن به هدف های بزرگ، نُخست برداشتن گام های کوچک به سوی هدف است. و برای پایان دادن به این فرهنگ مذهب زدگی باید از جایی آغازید
به باور من سازمان های سیاسی ایران بیخودی خودشان را سرگرم درگیری با این رژیم کرده اند. دُشمن بُنیادین ما آزادیخواهان حکومت اسلامی نیست ونکه (بلکه) دین اسلام و فرهنگ اسلامی آن است، زیرا این حکومت تنها بازده-یِ ایدیولوژی واپسگرای اسلامی است که در چهارده سده گُذشته پیوسته باززایش شده است؛ گُستردگی فرهنگِ اسلامی در این کشور پذیرش چنین حکومتی را آسان کرده و زمینه-ی آنر آماده ساخته است. هم اکنون نیروهای سیاسی ایران بجایِ روشنگری دینی برای خشک کردنِ ریشه-ی ایدیولوژی زیانبار دین اسلام و کور کردن چشم این اژدها که حکومت اسلامی تنها شاخ و برگ آن است، آنها این درختِ زهراگین را ندیده گرفته اند و خودشان را با شاخ و برگِ آن که حکومتِ اسلامی است سرگرم کرده اند. و هنگامیکه پرسش میکنیم که پس چرا شما این شگرد واژگونه و نادرست از مبارزه را برگُزیده اید؟ پاسخ میدهند که:« باید دین و باور مردم را ارج بداریم و به آن دُشنام ندهیم که چنین رفتاری بخشی از دمکراسی و فرهنگ بُردباری است؟!!!!!». ولی راستینگی (واقعیت) این است که دین اسلام تا زمانی میتواند در جایگاهِ باور خودویژه-یِ (خصوصی) مردم از ارج برخوردار باشد، که در چهارچوب خانه-ی مردم مرزین (محدود) بماند و خودش را در سیاست درنیامیزد و اهرمی در دست حکومت برای تئوریزه کردن جَنوری (جنایت) و کشتار نباشد. ولی تازمانیکه دین اسلام بُرنده ترین ابزار سرکوب در دست حکومتگران است، دیگر نمیتوان از آن به نام باور خودویژه-ی (شخصی) بخشی از شهروندان ایران نام برد، و باید از ژاژپنداری ها (خرافات) کاستی ها و لغزش های آن پرده دری کرد و دات های (قانون های) بیدادگرانه-یِ آنرا بر همگان هویدا ساخت
دُشمن مردم ایران تنها حکومت اسلامی نیست، ونکه (بلکه) دین اسلام و فرهنگ واپسگرای آن است که چنین حکومت هایی را باززایش میکند