۱۳۹۰ فروردین ۱۶, سه‌شنبه

بُنیانگُزاری یک هویت خودسالار (مستقل) برای نیروهای گیتیگرا (سکولار)




سحر

ناخُرسندی مردم از حکومت دینی و خودکامگی فقیهان هرگز تا به این اندازه ملموس و فراگیر نبوده است . نگرانی مردم از آینده ی کشور، فشار ناشی از تحریم ها، اوضاع نابسامان اقتصادی و کاهش امنیت و آزادی های اجتماعی روی هم رفته بهانه هایی نیرومند برای کشاندن دوباره-یِ مردم به اعتراضات خیابانی و اعتصابات هستند، اما تا زمانی که این بهانه ها با اُمید به دگرگونی همراه نشوند، نمی توانند تآثیر خود را آنچنان که باید بگذارند. راستی این است که به هدر رفتن نیرومندترین پتانسیل دگرگونی یعنی حضور مردم در گردهمایی های اعتراضی (خواسته یا نخواسته) به دست اصلاح طلبان، سبب شد که بیشینه-یِ مردم امید و اعتماد به نفس خود را از دست بدهند و به این نتیجه برسند که پایه های این نظام اُستوارتر از آن است که بتوان با دست تُهی و تنها از به روش مبارزه های مدنی به دگرگون کردن آن دل بست .
امروز مردم برای بازگشت به خیابان نیاز به یک نیروی جایگُزین (آلترناتیو) دارند که جُدا از اصلاح طلبان باشد و گرایش به دگرگونی داشته باشد؛ راستی این است که نیروی اصلاح طلبان و گرایش آنها برای دگرگونی از دید بیشینه-یِ مردم زیر پُرسش رفته است؛ و مردم دیگر آماده-ی سیج و خطر کردن در زیر پرچم این جناح از حکومت مذهبی نیستند. برای برپایی این نیروی جایگُزین (آلترناتیو) نیاز است که نیروهای گیتیگرا (سکولارها) برای خود سازماندهی خودسالار (مستقل)، منشور خودسالار و نماینده و رهبر خودسالار داشته باشند و بازده اینکه، سکولاریسم سرسخت تر و ریشه ای تر از پیش، جایگاه خود را در میدانِ سیاسی ایران باز کند و برای خود، دارای شناسنامه و هویتی روشن شود. چرا؟ زیرا که تنها برپایی یک جبهه ی خودسالار، ناوابسته و هماهنگ از هواداران گییتگرایی (سکولاریسم) است که می تواند نیروهای خاموش را که گرایش به دگرگونی دارند، از هالت سردرگمی و بی کُنشی ( انفعال) بیرون بیاورد و راهی آزمایش نشده (در ناسانی با اصلاح طلبان ) و هدفمند را پیش پای آنها بگذارد. سپس تر به پشتوانه ی همین نیروهای به پویش در آمده که ترسیم روشنی از هدف مبارزه و کوشندگی های خود دارند، میتوان گیتیگرایی (سکولاریسم) را آرام آرام به ژرفای همبودگاهِ (جامعه-ی) ایران فرستاد و آن را به خواسته ای تردید ناپذیر و آرَنگی (شعاری) چیره واگرداند. سوای این، ایستادن نیروهای گیتیگرا (سکولار) پشت سر اصلاح طلبان نمیتواند چندان به بازگشت مردم به میدانِ اعتراضات مدنی کمک کند و اگر هم بختی برای بروز اعتراضات پیش بیاید امکان هدر رفتن دوباره-یِ آن در اثر دلبستگی اصلاح طلبان به حکومت اسلامی و نیز توجیه نشدن مردم درباره-یِ نیاز به گیتیگرایی (سکولاریسم) در جایگاهِ پیش زمینه-ی دستیافتن به آزادی، بسیار زیاد است. در واقع تنها یک سکولاریسم هویت دار است که هم میتواند از موج سواری جناحهایی که هنوز به حکومت دینی باور دارند پیشگیری کُند که آنها از سکولارها در جایگاهِ سیاهی لشکر سو استفاده نَکُنند، و هم خواسته و آرمانی بزرگ و نیرومند به مردم بدهد که در صورت حضور میلیونی دوباره-ی آنها در گردهمایی ها، دیگر سنگر مبارزه را به امید اصلاح و دگرگونی رفتار حاکمان دینی رها نکنند و به چیزی کمتر از دگرگونی قانون اساسی به قوانینی سکولار و هماهنگ با حقوق بشر خُرسند نشوند . بنابراین سازماندهی و هماهنگی سکولارها در گام نُخست برای کشاندن مردم به میان مباررزه مدنی و سپس تر برای گرفتن برآیندیِ مثبت از این مباررزه ها بی اندازه نیازین است.














رگ میهنی و مرز بُردباری ایرانیان کُجاست؟





برگرفته از وبگاه «جمهوری دمکراتیک» در فیس بوک [1]

پیشگُفتار:
دستکاری در تاریخ یک پاترم (ملت) و به دروغ نوشتن آن بُزرگترین خوارداشت و دُشنام به آن مردم است؛ حکومت اسلامی برای درست کردن «شایستگی» تاریخی برای فرمانروایی ننگینش آنهم به بهای بیگانه کردن مردم ایران با گذشته و کَتامی (هویت) تاریخی شان، به دستکاری سامانمند (سیستماتیک) در تاریخ ایران روی آورده است تا با وارونه نشان دادن رویدادهایِ راستین تاریخی، کیستی (هویت) مردم ایران را زیر پُرسش ببرد. یکی از این نمونه دروغ های بیشرمانه «بی فرهنگ و بدوی خواندن مردم ایران پیش از مسلمان شُدن آنها و زنده به گور کردن دُخترانشان میباشد.» بسیاری از ایرانیان که آگاه از این بیداد فرهنگی هَستند، یا تنها با تکان دادن سر یا یک ریشخند تلخ، ناباوری خودشان را نشان میدهند و یا با چراغ خاموش و بی پروایی (بی تفاوتی) از کنار آن گذر میکُنند؛ اکنون پُرسش این است که: مرز بُردباری ایرانیان در برابر نگارش دُروغین گذشتهنگاری آنها بدست حکومت اشغالگر اسلامی و این خوارداشتِ بُزرگ از راه زیر پُرسش بُردن کَتامی (هویت) تاریخی آنها کُجاست؟ و آیا این مردم هرگز رگ میهنی دارند که به آن بر بُخورد؟

سرآغاز:
چگونگی کشتار و تاراج ایرانیان بدست عرب هایِ مسلمان
هم میهنان گرامی هم به روشنگری های تاریخی در این ویدیو گوش کُنید [2] و هم درباره-یِ این گفته های راستین و رفتار مسلمانان داوری کنید؛ هر بار که ستم، کُشتار، ترور و بمب گذاری در هرگوشه ای از جهان روی میدهد، دست یک یا چند مسلمان در آن کُشتار ها آلوده است، ولی من میخواهم شما را به سفری به گذشته با خود ببرم؛ بیاد بیاورید که مسمانان یا تازی ها در زمان خلافت عمر به کشور ما تاختند و آنرا ویران ساختند و ایرانیانی را که از میهن و آبرویشان پدافندی میکردند و تنها گُناهشان، دُشاکی (عشق) و مهر به آب وخاکشان بود، ددمنشانه کُشتند و زن و فرزندان آنها را به بردگی بُردند. بسیاری از این دلاوران به خون خُفته دارای همسر وفرزند وخانواده بودند ولی دُشاکی (عشق) آنها به میهن، از دریایِ مازندران گرفته تا شاخابِ پارس (خلیج پارس) و از خاور تا باختر و مهر آنها به اهورا مزدا سبب شُد که آنها از همه چیز خود بگُذرند و به یاری دیگر ایرانیان بشتابند تا با ایستادگی در برابر این تازشگران عرب، جان فشانی در راه میهن کُنند. عرب های تازشگر ایرانیان را کشتند انها را سر بریدند- هتمن هر بار الله و اکبر هم سر دادند- و اگر هم هَماوَردِ (حریف) دلاوران ایرانی نمیشدند از روی فرومایگی، شبیخون به ایرانیان میزدند و با نامردی و پستی در شب ها به چادرهایِ مبارزین ایرانی میتاختند و آنها را درخواب فرناسگیر کرده (غافلگیر کرده) و «الله و اکبر گویان» کُشتار میکردند. عرب ها پس پیروزی در جنگی که آنرا «فتح الفتوح» نامیدند، به چم (یعنی) جنگ پایانی، بر ایرانیان به رسایی (کاملا) چیره گَشتند، و با ددمنشی بیمانندی پس از کشتار مردم و به تاراج بُردن گنجینه هایِ مردم ایران، نَسکخانه های (کتابخانه های) ایرانیان را یا به اتش کشیدند و یا در آب ریختند، تا مردم ما را نیز بسانِ دیگر مردم کشور هایِ شکست خورده، بخشی از اُمت عرب سازند، که هرآینه (البته) در دستیافتن به این هدف پلیدشان کامگار نَشُدند (موفق نشدند)؛ پس از آن زنان و دختران پارسی را برای کلفتی وکامجویی گُنی (جنسی) در بازار ها فروختند تا کُرپانی (قربانی) دُژکاربُردی گُنی (سو استفاده جنسی) شیخ ها پست عرب گردند، هتا از پسران خردسال هم نگذشتند و آنها را اخته کرده به و به نام غلام فروختند تا شیخ های عرب از آنها کامجویی گُنی (جنسی) ببرند [3].
رفتار پلید عرب های مُسلمان در بچه بازی و کُون مرزی (لواط) با خُردسالان ایرانی، نشان دهنده-یِ ناباوری آنها به آموزش های آن دینی دارد که آنها میخواستند به زور شمشیر به مردم ایران بپذیرانند. از سویی دیگر با آنکه در قرآن به روشنی گفته شُده است که:« لا اکراه فی الدین » و یا اینکه:« ما برای هر پاترمی (ملتی) به زبان آن مردم، پیامبرانی فرستاده ایم»، و یا اینکه:« قرآن از اینرو به زبان عربی نگاشته شُده است که برای راهنمایی مردم عرب آمده است»، ولی عرب ها گُسترش دین خودشان را که به زور شمشیر انجام میگرفت، بهانه کردند تا به گنج ها و سرمایه های مردم توانمند ایران دسترسی پیدا کُنند و آنها را به بردگی ببرند. و این درهالی بود که دین آنها پیام سودمند تازه ای نداشت، بجز گُسترش برده داری، قصاص، سنگسار و فرهنگِ خودداری از راستگویی (تقیه)، فریب (خدعه)، زیر پا گُذاشتن هاگ های آدمی، بویژه بانوان که همیشه در فرهنگ ایران از هاگ های (حقوق) برابری با مردان برخوردار بودند.
این فیلم نمونه-یِ آشکار از ددمَنشی این دین است که برآیندِ آموزش های آن همین رژیم کُنونی مُلاها در ایران است که برای سده ها با زنده نگه داشتن آیین های تاسوعا وعاشور کیسه های گُشاد خودشان را پُر از پول کرده اند و بویژه با گُسترش نادانی، دورغ و ژاژپنداری ها (خرافات)، یک شاخه-ی دینی دیگر به نام شیعه گری دُرُست کرده اند. امروز هم میبینید که در سه دهه گذشته به نام «دین پُربرکت اسلام» چه به روزگار مردم ایران آرورده اند؛ و راستینگی (واقعیت) تلخ این است که تا زمانیکه مردم ایران بیدار و باهم هبسته نشوند، این جَنوری ها (جنایت ها)، کشتار ها و ترور ها ادامه خواهند داشت.
هم میهنان! تا زمانی که همه-یِ ما با هم همسته نشویم تا یکپارچه در برابر این ستمکاران برخیزیم، این ملاها بر جان و دارایی و آبروی ما چیره خواهند بود. بیایید همانند گذشته های دور از نیاکانمان یاد بگیریم و با یکپارچگی مان اینبار رژیم اشغالگر، آدمکُش و تبهکار اسلامی را شکست دهیم، زیرا ما هاگ دار (حق دار) و بیشماریم؛ بیگمان باشید که راز پیروزی ما در برابر این ستمگران در یگانه شُدن ماست.
دُروغ نگاری و گوگال کردن (جعل کردن) تاریخ ایران در نَسک (کتاب) دوم راهنمایی
جمهوری اسلامی به تازگی دست به دُروغنگاری گسترده ای در نَسک های (کتاب های) تاریخی زده است، برای نمونه نام پادشاهان را از همگی نَسک های (کتاب های) آموزشی زُدوده است. آن چه در پایین می آید بَخشی از نَسک (کتاب) تاریخ دوم راهنمایی میباشد که هم اکنون در دبیرستان هایِ ایران آموزش میشود:
تا پش از پیدایش اسلام، ایرانیان مردمانی بدوی، بُت پرست و با شهریگری (تمدن) یکسره (کاملا) بیگانه بودند. در این دوره برخی از دُوتاکمان های (قبیله های) ایرانی، دختران خود را زنده به گور می کردند.
با پیدایش دین اسلام، آوازه ی این دین پر از مهر بسیار زود به ایران رسید. مردم ایران کسی را به نام سلمان فارسی به نمایندگی از خود به نزد پیامبر اسلام فرستادند. سلمان فارسی به نزد حضرت محمد رفت و از او خواهش کرد تا ایرانیان را به نام مسلمان بپذیرد.
بیشتر عرب ها با این درخواستِ سلمان فارسی سر ناسازگاری گُذاشتند، ولی حضرت محمد که دارایِ دل مهربانی بودند با رویی گشاده از سلمان پذیرایی نموند و درخواست وی را پذیرفتند.
این گُزراش شادی بخش چنان سلمان فارسی را خوشهال نمود که او بازه-ی (فاصله ی) چهل روزه-ی میانِ مکه تا تیسپون (مدائن) را بیست روزه پیمود. مردم ایران با شنیدن این گُزارش خوش، یک هفته به جشن و پایکوبی پرداختند.
همانگونه که در بالا نمار شُد (اشاره شُد) ایرانیان، مردُمانی بی فرهنگ و بدور از شهریگری (تمدن) بودند، ازاینرو بار دیگر سلمان فارسی را به نزد پیامبر فرستادند و از او خواهش نمودند تا تنی چند از مسلمین را برای اداره-یِ کشور و دیگر آموزش هایِ دینی به ایران بفرستد.
به دُنبالِ دهه ها جنگ در میانِ دُوتاکمان های (قبیله های) ایرانی، بسیاری از مردان و پسران کشته شده بودند، و بازده اینکه بسیاری از زنان بی شوهر و بسیاری از دختران بی خواستگار مانده بودند.
پیامبر اسلام چند سد مسلمان عرب را به کمک ایرانیان فرستاد. هر کُدام از مسلمانان نُخست هفت یا هشت زن ایرانی را برای زناشویی برگُزیدند. گرچه مسلمانان دختران و زنان ایرانی را به همسری برگزیده بودند ولی شُمار زن ها و دختران به اندازه ای فراوان بود که با اینهمه باز هم بسیاری از آنان بی شوهر ماندند؛ بازده اینکه مسلمین وَداییدند (تصمیم گرفتند) ده ها هزار زن و دختر ایرانی را برای رسیدن به شوهر، به گُزیره دیس (شبه جزیره) عربستان بیاوَرند؛ بدینسان مسلمانان ریشه ی فساد را در همان آغاز کار خشکاندند. از آن پس دیگر هیچ زن و دختری بدون شوهر نماند.
هر اندازه که پیامبر و خویشاوندانش به ایرانیان نیکی می کردند به همان اندازه هم برخی از عرب ها به ایرانیان کینه میورزیدند؛ آنها بر این باور بودند که ایرانیان نبایستی مسلمان باشند.
پس از مرگ پیامبر اسلام، سه تن از یاران پیامبر حضرت علی را به گوشه ای کشاندند و به وی گفتند:« ما می دانیم که تو نماینده-ی بر هاگ (حق) پیامبر هَستی، ولی ما برای بستن پیمان پُشتیبانی (بیعت) با تو یک سامه داریم (شرط داریم)، سامه-ی (شرط) ما هم این است که به ایرانیان بگویی که دست از مسلمانی بکشند که ایرانیان نبایستی مسلمان باشند».
حضرت علی روی به آن سه تن کرده و گفت:« اگر عطارُد را در دست راست من و مریخ را در دست چپ من هم بگذارید هرگز چنین کاری نخواهم کرد، عطای خلافت را به لقایش بخشیدم.»
بدینسان کسی به نام ابوبکر به خلافت رسید، گرچه بر پایه-ی پیمانی که آنها بسته بودند، هال که حضرت علی از خلافت چشم پوشیده بود، عرب هایی که دُشمن ایرانیان بودند، نمیبایستی کاری به کار ایرانیان میداشتند، ولی آنها پیمان شکستند و از فردای خلافت ابوبکر، آزار ایرانیان آغازیدند.
پس از مرگ ابوبکر، عمر به خلافت رسید، وی آدمی به نام سعد ابی وقاص را روانه-یِ ایران کرد و به ایرانیان هشدار داد که دست از مسلمانی بکشند، ولی ایرانیان که تازه مزه-ی شیرین آزادی را چشیده بودند، دستور او را نپذیرفتند. عمر لشکری را به سوی ایران روانه ساخت، ارتش ایران به فرماندهی رستم فرخزاد در بیرون شهر تیسپون (مدائن) به جنگ دشمن رفت، لشکر ایران دو بار دشمن را شکست داد، ولی سرانجام در بار سوم شکست خورد.
لشکر عمر کشتار ایرانیان را آغازید، ولی هتا یک ایرانی هم آماده نشد که از دین اسلام برگردد. عمر برای این که ایرانیان را ناگُزیر به فرمانبُرداری کند، رو به شیوه های ناجوانمردانه آورد، وی فرمان داد که: «اگر ایرانیان آماده نیستند دست از مسلمانی بردارند پس باید نیمی از درآمد سالیانه ی خویش را به نام باژ (مالیات) بپردازند.» عمر اُمید داشت که با این سامه-ی (شرط) بسیار سختی که برنهاده است (وضع کرده است) ایرانیان را وادار سازد که دست از مسلمانی بکشند، ولی شگفتا که این دشنه-ی (حربه-یِ) او نیز ره به جایی نبرد.
عمر نسکخانه ها (کتابخانه ها) و کشتزارها را آتش زد، ولی باز هم کاری از پیش نبُرد؛ او ایرانیان را از گفتگو به زبان پارسی بازداشت، ولی باز هم برآیندی (نتیجه ای) نداشت؛ وی که از دیدن این همه ایستادگی سخت خَشمگین شده بود، در باشندگی (حضور) بسیاری از ایرانیان به پیامبر اسلام دشنام داد و او را وَرزیتار (عامل) مسلمان شدن ایرانیان دانست.
از آنجا که ایرانیان به پیامبر اسلام بسیار دلبستگی داشتند و به هیچ روی نمی توانستند ببینند که کسی به وی توهین کند، یکی از ایرانیان دلاور به نام فیروز نهاوندی، همینکه دشنام از زبان عمر را شنید، به سوی وی شتافت و با خنجری که در دست داشت به زندگی ننگین وی پایان داد.
پس از عمر واپسین بازمانده ی این تیره (قوم) به خلافت رسید و او نیز راه خلیفه هایِ پیشین را ادامه داد، ولی مانند آن دو تن پیشین نتوانست اندکی از مهر ایرانیان به دین اسلام را کم کند.
خلیفه ی سوم نیز سرنوشتی بهتر از خلیفه ی دوم نداشت و وی نیز به شَوَندِ (عت) بی ارجی کردن به جایگاهِ پیامبر اسلام، بدست یکی دیگر از ایرانیان دلاور کُشته شُد.
سرانجام پس از سال ها پَژمَر (انتظار)، امام علی به امامت رسیدند. دوران امامت حضرت علی اوگ (اوج) شکوفایی و رشد ایران بود. مردم ایران در این دوره در ناز و شِیدان (نعمت) زندگی می کردند. کشور به رسایی (کاملا) به آبادنی رسید و ساختمان هایِ بسیاری در کشور ساخته شد.
تخت جمشید، بیستون، سی و سه پل، چهل ستون و بسیاری دیگر از یادبودهایِ باستانی ایران در دوران امام علی در ایران ساخته شدند.
براستی که آدم شگفت زده از خواندن چنین دروغ های شرم آور میشود؛ و شرم آورتر از همه این است که مردم ایران که بُزرگترین کُرپانی (قربانی) تازش اسلام به این کشور بودند و ایستادگی مردانه-ی بابک خُرمدین برای 20 سال در برابر بیداد فرمانروایی عرب در ایران تنها یکی از سدها نمونه-یِ آن است [2]، با بی پروایی (بی تفاوتی) تماشاگر این چرند و پرندهایی باشند که حکومت اشغالگر اسلامی دارد به نام رویدادهای «راستین» تاریخی به فرزندان آنها آموزش میدهد، و ایرانیان این دروغ های بزرگ را برتابند و در برابر آنها واکُنش درخور نشان ندهند [4].
یاداشت:

[1] 
http://www.facebook.com/profile.php?id=100001807262786

[2]
http://www.youtube.com/watch?v=s8qt5PXt0Uo

http://www.youtube.com/watch?v=0GvI2hHlh7M

[3]

[4]



سه شنبه، 5 فروردین، بهرام شید، 3749 دین بهی




۱۳۹۰ فروردین ۱۵, دوشنبه

جشن فروردینگان": آیین ستایش گوهر پرفروغ هستیِ جان و تن سپردگان به مهر ایران



جیمز آبراهام
"فَروَردینگان" یا "فرودُگ" جشنی است که در روز نوزدم فروردین, برای نکوداشت درگذشتگان برگزار می گردد و از آنجا که در اندیشه ایرانی، آیین‌های سوگواری به سیمای امروزی آن ، جایی نداشته، مزدمان درهنگام این آیین نیز جشن برپاداشته و, روان درگذشتگان را هم در شادی خود , ...همراه میسازند.
در گاهشماری ایرانی,هر روز ماه را با نام یکی از امشاسپندان و ایزدان می‌خواندند و در هر ماه، روزی که با نام آن ماه همنام می‌شد، جشن میگرفتند . از آنجاکه روز نوزدهم هر ماه ,«فروردین روز» نام دارد ,ازین رو ,نوزدهم فروردین جشنی برگزار می گردد، به نام «فروردینگان» که به آن «فُرودُگ» نیز می‌گویند.
فروردین که در اوستا و پارسی باستان " فِروَرتینام " ، در پهلوی " فِروَرتین " و در فارسی " فروردین " گفته شده ,به معنای فروردهای پاکان و فروهرهای ایرانیان میباشد و روزی است که ایرانیان به یاد فروهر آدمی و به ویژه فروهر درگذشتگان آیین‌هایی برپا می‌دارند زیرا باور دارند این روز ازآنِ فروهرها یا نورانی‌ترین بخش هستی آدمی است.
"فروهر" که در زبان اوستایی "فِرَوَشی" و در زبان ایرانی باستان " فِرَوَرتی" خوانده میشود، یکی از نیروهای سرشتینی است که به باور مزدیستان ,پیش از پدید آمدن دیگر آفریدگان، پیدایی داشته و پس از نابودی آنها، به جهان مینوی رفته و پایدار می‌ماند.

در اوستا از پنج نیروی سرشتین, بدین گونه سخن رفته‌است

1. "اَهو" یا جان

2. "دَئنا" یا وجدان

3. "بَئوذ" یا نیروی اندریافت(ادراک)

4. "اُوروَن" یا روان

5. "فِروَشی" یا فروهر.

در فروردین یشت, کرده یکم چنین آمده:

اَهوره مَزدا به سِپیتمان زَرتُشت گفت :

ای سپیتمان !

اینک به راستی تو را از زور و نیرو و فر و یاری و پشتیبانی ِفَرَوَشی های توانای ِپیروزمند ِاَشَوَنان می آگاهانم که چگونه فروشی های توانای ِاشونان، مرا به یاری آمدند و چه سان مرا یاوری رساندند.

ای زَرتشت !
از فر و فروغ آنان است که من آسمان را در بالا نگاه می دارم تا از فراز، فروغ بیفشاند
فروهر یا فرَوَشی بخشی از هستی مینوی آدمی است که نگهبان تن و روان او میباشد و می توان آن را "خودِ آسمانی" او دانست. هر بدی که آدمی بر زمین کند، بر "خود آسمانی" او اثر نمی‌گذارد و تنها هستی زمینی وی خواهد بود که براثر گناهانش در دوزخ رنج می‌برد. به دیگرسخن، فروهر ,روح پاسبان آدمی است که پیش از زایش, پیدایی دارد و پس از مرگ نیز پاینده می‌ماند. روان پس از مرگ به فروشی خود می‌پیوندد. از آنجا که فروهرها یکسره پاکند، از یاوران نیروهای اهورایی به شمار می‌آیند و اهورامزدا را در نبرد با اهریمن یاری می‌کنند.
درباره معنی این واژه ,پیشنهادی که از همه پذیرفتنی تر به نظر می‌رسد، گفته هارولد بِیلی, ایران‌شناس بزرگ است که این واژه را از بُن «وَرتی» به معنای «دلاوری» می‌گیرد و باور دارد فروهر نماینده روان پهلوانان درگذشته بوده است. ایرانیان باستان,فروهرها را هستی مندانی مادینه و بالدار و جنگجو می‌دانستند که در آسمان زندگی می‌کنند. از این‌رو، بسیار چست و چالاک‌اند تا در هنگام نیاز , بیدرنگ به یاری خویشان خود بشتابند.

آیین جشن فروردینگان

در این جشن که امروزه بیشتر به جشن فرودگ نامیده میشود , کسانی که هنوز یک سال از درگذشت خویشاوندشان نگذشته است، خوانی سفید می‌گسترند و جامه سپید بر تن می‌پوشانند، با این امید و آرزو که روان خویشاوند درگذشته نیز سپید و پاک از همۀ آلایش‌ها باشد، آنگاه از موبد سپیدپوش می‌خواهند با زمزمۀ آفرینگان، بر همه نیکی‌های گیتی و سرچشمه همه پاکی‌ها آفرین بفرستد و در این سِپاش(فضای) پر از بوهای خوش، آرزوی بهشتی سرشار از نور و خوشی برای نزدیکان درگذشته خود میکنند،در ایران امروز نیز, زردشتیان بر سر آرامگاه درگذشتگان خود (در تهران قصر فیروزه) می‌روند و برای خشنودی روان‌های ازدست رفتگان ,عود و کندر آتش می‌زنند و به نشانه میَزد(نذر),گل و گیاه و میوه و لُرک بر سر آرامگاه آنان می‌گذارند.

"لُرک" یا "آجیل هفت مغز" یا "آجیل گاهنبار" آجیلی است که هنگام جشن‌ها فراهم گردیده و به رسم مِیَزد(نذر) میان دیگران پخش مینمایند تا مایه خشنودی فروهرهای درگذشتگان شود. برای آماده سازی لُرک از هفت میوهٔ خشک بهره میبرند بویژه: پسته، بادام، سنجد، کشمش، گردو، برگه هلو، انجیر و خرما . فراهم ساختن آجیل مشگل‌گشا نیز ریشه در همین رسم دیرین دارد.
در هنگام این جشن، نان ويژه ای به نام ″سيروگ″ نیز به همراه تخم مرغ و كماچ و حلوا نیز بر سر سفره گذاشته میشود. سيروگ که از بايسته های چنين روزی می باشد را در روغن کنجد می پزند يا سرخ می کنند.
در جشن فرودُگ، هفت موبد آمده و می‌نشینند.سپس لُرک‌ها را در چادرشب‌هایی می‌ریزند و پیش موبدان می نهند.در این آیین, چند «موبدیار» نیز همکاری دارند. آنگاه موبدان اوستاخوانی آغاز می‌کنند، بیشتر هم سرودهایی از "فروردین یشت" می‌خوانند و بدین شیوه، لرک را فرخندگی(تَبَرّک) می بخشند. سپس، موبدیاران چادرشب‌ها را به کمر می‌بندند و لُرک را میان مردم پخش می‌کنند.. در یزد، این آیین از ساعت چهار پس ازنیمروز نوزدهم فروردین برگزار می‌شود، ولی در تهران چون گرفتاریهای روزانه مردم بسیار است، همه نمی‌توانند در یک زمان گرد یکدیگر جمع شوند.
زیبایی این جشن درآن است که ایرانیان برای درگذشتگان خود جشن می¬گیرند تا هم خود شاد باشند و هم اینکه برای درگذشتگان خود آرزوی شادی روان کنند، تا روان درگذشته¬شان به فروهران پاک بپیوندند.
با این آرزو که همگی ما فرزندان چنین نیاکانی زیبااندیش و خردمند, همواره یاد فروهرهای پاک سرشت پهلوانان و سرفرازان ایران زمین را زنده نگاه داشته و با بهره گیری از نیروی جاودان اهورایی, همچون "سپاه فروهران" که در جهان مینوی به رویارویی پیوسته با اهریمن می پردازند , در این جهان به پیکار با اهریمن زادگان و تاریک اندیشان بکوشیم و مهر فروزان ایرانزمین را دیگربار , درخشنده سازیم.

فرزفت و فرجام یافت به کام یزدان ایرانزمین

جاودان ایران پاینده مردم بهمنش ایران

یکشنبه مهرشید گئوش روز چهاردهم فروردین ماه سال 7033 آریایی-میترایی

جیمز آبراهام(ر.م)

یادکردها

رضی، هاشم. گاه‌شماری و جشن‌های ایران باستان. تهران: انتشارات فروهر، ۱۳۵۸

بویس، مری؛ زردشتیان، باورها و آداب دینی آنها، ترجمه عسکر بهرامی، تهران: ققنوس، ۱۳۸۱

آموزگار، ژاله؛ تاریخ اساطیری ایران، تهران: سمت، ۱۳۷۴

عفیفی، رحیم. اساطیر و فرهنگ ایران در نوشته‌های پهلوی. چاپ اول. تهران: انتشارات توس ۱۳۷۴

بهار، مهرداد (مترجم). 1369. بندهشن. فرنبغ دادگي. تهران. ص50

تارنماهای زرتشتی "همازور" و "برساد

فرستادنِ پیام به دنباله Donbaleh




۱۳۹۰ فروردین ۱۴, یکشنبه

نامهٔ حشمت تبرزدی از زندان رجایی شهر کرج به مردم ایران در پدافندی از جنبش آزادایخواهی آنها








حشمت تبرزدی، کُنشگر سیاسی گرفتار در زندان رجایی شهر کرج، در پایان اسفند ماه سال گذشته، نامه ای را که روی سُخنش با مردم است در ستایش از جنبش هَنجُمَنی (اجتماعی) آنها نگاشته است.


متن نامهٔ او در دسترس ارگان سُخن پراکنی مجموعه کُنشگران حقوق بشر در ایران "هرانا" قرار گرفته است را در ذیل می خوانید:


آزادیخواهان بپا خواستهٔ ایران با درودهای گرم همراه با امید به پیروزی


نمی‌توانم شادمانی و امید خودم را از جنبش سبز در شرایط کنونی آشکار سازم. طی سال‌های گذشته تنها آرزوی من این بود که جنبش اجتماعی زنده، پویا و قدرتمندی به وجود بیاید که به شکلی اثر گذار در صحنهٔ سیاسی اجتماعی حرکت کرده و هم چون بهمنی بزرگ آحاد دموکراسی خواهان را در خود جذب نماید و برای رسیدن به حکومتی آزاد و دموکراتیک و عرفی، بر دیکتاتوری مذهبی حاکم بتازد و امکان متوقف شدن آن وجود نداشته باشد.
باور عمیق من این است که چنین جنبشی شکل گرفته و بهمن آزادی به راه افتاده است. باید شتاب کنیم تا از حرکت جنبش عقب نمانیم. مرحله دوم جنبش سبز که از ۲۵ بهمن شروع شد و تا دهم اسفند ادامه یافت و می‌رود تا در سه شنبه‌های اعتراضی استمرار یابد، دیکتاتوری حاکم را تا آن اندازه وحشت زده و سردر گم کرد که مجلس اسلامی رژیم به شکل بسیار غیر مدنی و ضد فرهنگی شعار مرگ بر موسوی و کروبی سر داد و در حوزهٔ علمیه در هنگام سخنرانی به اصطلاح یک آیت الله، چوبه دار ساختند و برای مخالفین در خواست اعدام کردند. در همین دوره نهادهای امنیتی و قضایی حکومت به مبتذل‌ترین شکل به تهمت زنی دروغ پراکنی، تهدید و لجن پراکنی علیه مخالفین و معترضین روی آوردند.
همهٔ این‌ها ناشی از ترس، قدرت طلبی، خشونت ورزی و جهالت قومی ست که زمانی خود را نماینده اخلاق، معنویت و دین آسمانی معرفی می‌کردند. حال که مخالفت و اعتراض مردمی علیه خود را مشاهده می‌کنند، ماهیت واقعی خود را بروز می‌دهند.
باور من این است که همهٔ احزاب، سازمان‌ها و شخصیت‌ها در شرایط کنونی می‌بایست از مبارزات مسالمت امیز و متمدنانهٔ جوانان پشتیبانی کرده و سیاست سکوت و محافظه کاری را کنار بگذارند. برای رسیدن به دموکراسی و حقوق بشر می‌بایست هزینه پرداخت کرد.
خوشبختانه در آستانهٔ بهار آزادی قرار گرفته‌ایم و شرایط کنونی تحت هیچ فشار و سرکوبی لغزش پذیر نیست. ملت ایران در آستانهٔ سپیده دم آزادی و رهایی تاریخی قرار گرفته‌اند. باشد که این باره با درایت و شکیبایی و تداوم مبارزات شجاعانه آرزوی یکصد ساله برای رسیدن به آزادی و عدالت واقعی را محقق سازیم.


زندان رجایی شهر. اسفند ۱۳۸۹


حشمت  تبرزدی




هرانا


«مهدویت»: بهایی گَزاف برایِ یک کالایِ بی ارزش،



Klinefelter syndrom

بیماری کلاین فلتر: در این بیماری، بیمار مرد به شَوَندِ (علت) داشتن یک کرُموزوم ایکس افزونی نمای زنانه دارد
 

خشایار رخسانی

چکیده:
آخوندها جواز سه دهه تبهکاری، ستم و جَنوَری (جنایت) بر مردم ایران را از این داوش (ادعا) بیهوده گرفته اند که آنها خود را باب یا نماینده-یِ «امام زمان» در دوران ناپیدا بودن او، میشناسانند. از آنجا که ادامه-یِ حکومتِ آخوندها، آزادی، آسایش و جان مردم ایران، تنها به دُرُستی یا نادُرُستی این داستان بستگی دارد، مردم ناگُزیر هَستند که با آینک ریزبین (عینک ذره بین)، آن راستینگی (واقعیتی) که در پس پرده-یِ این افسانه نهفته است، پژوهش کُنند. راستینگی (واقعیت) تاریخی نشان میدهد که انگیزه-یِ بافته شدنِ داستان «امام زمان» پیش از اینکه ریشه در باورهایِ بی آلایش دینی داشته باشد، برگرفته از اندیشه هایِ آزمندانه-یِ یک سوداگر و بازرگان روغن فروشی بنام عثمان بن سعید بود که نمیخواست پس از درگذشت امام حسن عسکری سرچشمه هایِ سرمایه هایِ کیهانی به نام سهم امام از ایران به عراق خشک گردد.

سرآغاز:
در نَسک (کتاب) ارزنده-یِ «مهدی بیا» نوشته دکتر لطف الله روزبهانی [1]، میخوانیم که امام یازدهم شیعیان هرگز فرزندی نداشته است، زیرا او یک آدم سترون و نازایی بوده است؛ همه-ی نسک های (کتاب های) دینی و تاریخی، اندام و رُخساره-ی (شمایل) حسن عسکری را بدینسان بازگویی کرده اند که او بُلند اندام بوده است، ریش و سبیل نداشته است، رشد سینه هایش نابهنجار بوده و نمایِ خواجه گونه ای داشته است و از بهر چهرَک (ظاهر) ویژه ای که داشته است، خودش را از پیش دید همگانی پنهان میکرده است. با ارزیابی دانش رَخنیک (ژنتیک) امروزین از این داده ها (اطلاعات)، درمیبابیم که حسن عسکری امام یازدهم شیعیان از بیماری کلاین فلتر [2] (klinefelter) در رنج بوده است (به فرتور بالا نگاه کُنید)، ازاینرو او هرگز نمیتوانسته است بچه ای بسازد و جعفر برادر حسن عسکری بارها در پیش دید همگانی این راستینگی (واقعیت) را بیان نموده است. ولی هنگامیکه دکانداران دین بخواهند کالای دروغ و فریب و سالوس بفروشند، میتوانند به آسانی کسی را از لیفه شلوارشان در آورند و یک زادروزی را هم برای او سرهم بیاورند.
از دیرباز،  وَرچ (معجزه) در افسانه سرایی های دینی نقش والایی داشته است، همانند باز شدن رودخانه-ی نیل بدست موسی، زنده شدن مرده بدست مسیح، آبستن شدن مریم خانم از خدا و … جای افسوس است که در سده-یِ بیست و یکم هنوز کسانی هستند که به یاوه های دینی باور دارند و با پول نذر و خمس و زکات، چرخ های پر آذینش (تجمل) مشتی مفت خور و رمال را میچرخانند. نَسک (کتاب) «مهدی بیا»، از دروغ هایِ تلخ آخوندها در باره-یِ هَستی امام زمان، پَرده دری میکُند، و سندهایِ تاریخی ای را پیش میکشد که سوای چند آخوندِ حکومتی نیرنگباز در ایران، از سوی همگی تاریخ نویسان دینی شیعه در جهان پذیرفته شده اند.
دوازده سده پیش عُثمان بن سعید روغن فروش با بافتن یک دُروغ بُزرگ در ذهنش، اندیشه-ی «مهدویت» را پایه گذاری کرد و با اینکار خلق الله را با یک موجود موهومی به نام «مهدی موعود یا امام زمان» سرکار گُذاشت و هنوز هم در سده-ی بیست و یکم پایان داستان روشن نیست. و سپس تر سه تن دغلکار دیگر برای نمونه دو تا از پسرانش و علی سمیری (یک ایرانی) داوش (ادعای) باب بودن یا نمایندگی از «امام زمان» را ادامه دادند؛ عُثمان بن سعید با آزمندی برای ازدست نرفتن و خشک نشدنِ سرچشمه-یِ سرمایه هایی که به نام سهم امام، همیشه از ایران به سوی عراق سرازیر بودند، پس از درگُذشتِ امام حسن عسکری، در سرداب سامره (جایی که روغن ها را خُنک نگه میداشت) دروغی را بافت که خودش هم باور نمیکرد که بتواند با آن، ملتِ ساده دلی را برایِ هزار و دویست سال اسیر و کُرپانی (قربانی) آن سازد. ولی او توانست این دروغ ارزان را با بهایِ گران همراه با روغن هایِ بی ارزشش به شیعیان ساده دل ایرانی بفروشد، با این ترفند، پَشک (طبقه) آخوندها را با سرمایه هایِ کیهانی سهم امام پاداش دهد و هزار و دویست سال مردم ایران را در بند و ریسمان این دروغ گرفتار سازد. این دروغ بُزرگ تاکنون پیآمدهای بسیار بدشگونی برای شیعیان و بویژه مردم ایران داشته است و مردم ایران برای این دروغ هزینه-ی سنگینی را پرداخته اند که انقلاب شوم اسلامی سال 57 در تارَک (راس) این بدشگونی های تاریخی جای میگیرد. ازاینرو بایسته است که هر شعیه-یِ ایرانی از نزدیک با این افسانه آشنا شود رویدادهای پیرامون آنرا با خَرَد خودش بسنجد تا نگذارد که بیشتر از این آخوندهایِ مُفتخور، ساده دلی او را ابزاری برای ادامه-ی دُکانداریشان و دستیافتن به سرمایه های کیهانی به بهای نابودی ایران کُنند.

برپایه-ی گُزراش های تاریخی: نرجس خاتون و دیگر همسران و کنیزان امام حسن عسکری ماه ها پس از مرگ او زیر بازرسی ویژه-یِ گُماشته هایِ خلیفه عباسی بودند تا اگر فرزندی در راه باشد، از وجود او آگاه شوند و همچنین مادر امام حسن عسکری، «حدیث» و برادرش جعفر در پیشگاهِ خلیفه عباسی المعتز باالله و شیعیان گواهی دادند که حسن عسکری دارای فرزندی نبوده است، و دیگر اینکه امام حسن عسکری در سفارش نامه اش (وصیت نامه اش) همه-یِ دارایی هایِ خود را تنها برای این دو تن سفارش کرده بوده است، و این دو تن نیز سر پخش آن سرمایه ها باهم درگیری داشته اند، ولی شیعیانی که سود خود را در ادامه-یِ داستان امامت جستجو میکردند، جعفر را به دروغ گویی متهم کردند و پاژنام (لقب) «کذاب» را به او بربَستند. ولی چیزیکه اشاره به آن را در این رویداد دل انگیز میکند، این راستی است که با آنکه شیعیان برای هزار و دویست سال است که برادر امام حسن عسکری، جعفر را «دروغگو (کذاب)» مینامند، ولی آنها از داوری و بازگویی دیدگاه خودشان در باره-یِ آن گواهی که مادر امام حسن عسکری، «حدیث»، در پیشگاهِ المعتز باالله و شیعیان هوادار آنها داده است، خودداری میکنند، چرا؟ برای اینکه دروغگو خواندنِ مادر یک امام، میتواند «بیگُناه (معصوم)» بودنِ آن امام را زیر پرسش ببرد. و با اینکار جُستار (موضوع) امامت را در گردابی از تنگنا بیاندازد. به هر روی این راستینگی (واقعیت) تاریخی پرده از دروغی به نام «مهدویت» بر میدارد که نُخستین بار در یکی از سرداب های سامره تنها با آزمندی به سهم امام بافته شد، و ایرانیان ساده دل شیعه پس از هزار و دویست سال هنوز درحال پرداختِ بهایِ گَزافی برایِ این کالای بی ارزش هَستند، بهایِی که به بُزرگی از دست رفتن آزادی و نابودی میهنشان و ازدست رفتن فرهنگ، و شهریگری شان (تمدنشان) بوده است. ایرانیان ناگُزیر هَستند که از نزدیک در باره-ی این افسانه پژوهش کُنند و خود را با راستینگی (واقعیت) تاریخی آن رو در روی سازند، اگر که براستی میخواهند خود را از نکبتِ حکومت آخوندی رها سازند، زیرا پیش پیغان (پیش شرط) رهایی مردم ایران از دستِ خودکامگی آخوندها که خودشان را باب یا نماینده-یِ آن امام «غیبی» میدانند، رها ساختن خودشان از بند و ریسمان این چنین دروغ بُزرگی است.

و از آنجا که آخوندها پروانه-یِ سه دهه خودکامگی و ستم و کُشتار خود را به نمایندگی از یک امام «غیبی» میگیرند که وجود او در این نسک (کتاب)، زیر پرسش رفته است، این نسک (کتاب) میتواند نقش و کارایی بُزرگی در نابودی زیرساختِ کاخ فرمانروایی و حکومتِ آخوندها در ایران داشته باشد.

نَسک (کتاب) «مهدی بیا» را میتوانید به رایگان از نشانی زیر بارگیری کُنید [1]:

یاداشت:
[1]
[2] یک بیماری رَخنیکی (ژنتیکی) که در آن مرد بیمار بجای داشتن یک کرُمُوزم ایکس و یک کرُموزوم ایبسلون (xy) که ویژگی همه-ی مردهای روامند (عادی) است، او دارای دو کرُموزوم ایکس و یک کرُموزوم ایبسلون (xxy) است. این مردان بیمار دارای نمایی زنانه هَستند، زیرا تخم آنها بی اندازه کوچک میشود که توانایی ترشه-ی هورمن های مردانه همچون تستُسترون (  Testosterone)  را به اندازه-ی بَسنده از دست میدهد. هرمون تستُسترون برای ساختن اندام و نمای مردانه نقش کارا و مِهَندی (مهمی) دارد.

یکشنبه، 14 فروردین، مهرشید 3749 دین بهی





۱۳۹۰ فروردین ۱۲, جمعه

ساختن یک نیروی جایگُزین (آلترناتیو)


دُکتر اسماعیل نوری علا

چکیده:

خویشکاری (وظیفه-ی) هر سازمان سیاسی این است که بتواند برای گرفتن قدرت یک «دولت سایه» برپا سازد، وگرنه هر سازمان سیاسی ک «دولت سایه» برپا نکرده باشد، تنها انجمُنی برای دید و بازدیدِ کسانی است که هرازگاهی گردهم میآیند تا چای و شیرینی بخورند، خودشان را با جُستارهای سیاسی سرگرم کُنند، گاه به گاهی هم در یک گردهمایی، یک پرچمی را تکان دهند و سالی یکبار هم یک بیانیه بیرون بدهند. از سویی دیگر هر سازمان سیاسی که یک «دولت سایه» را برپا کرده است، نباید که از به رای گُذاشتن برنامه-یِ کشورداریش در پیش دید همگانی ترس داشته باشد، زیرا تنها از راه داوری مردم است که وزن سیاسی هر سازمان روشن میشود. از آنجا که جُنبش آزادیخواهی مردم ایران از گرایش های گوناگون اندیشمندی ساخته شده است و ایرانیانِ درونمرزی نمیتوانند از بهر جو سرکوب یک «دولت سایه» را برپا سازند، چه بهتر که اینکار در برونمرز انجام گیرد تا ایرانیانِ گیتیگرا (سکولار) این «دولت سایه» را به نمایندگی از خودشان بساند؛ هَنداخ (طرح) بُنیان گُزاری یک دولت گُذرا در برونمرز میخواهد برای نُخستین بار با دور زدن سازمان ها و «نُخبگان سیاسی»، این بخت را برای ایرانیان بُرونمرزی فراهم آورد که آنها با رای آزاد و از راه گُزینش نمایندگانِ شایسته-ی خودشان این «دولتِ سایه» را برپا سازند که خواست های آن بخش از مردم ایران را نمایندگی کُند که به گیتیگرایی (سکولاریسم) یا جدایی راه دین از راه کشورمداری باور دارند.

سرآغاز:

اين روزها حمله به «طرح ايجاد آلترناتيوی سکولار ـ دموکرات در خارج کشور از راه همه پرسی آزاد» شدت گرفته است و دليلی هم که بيش از همه در اين حملات اقامه می شود به مقاصد و مطامع شخصی من ـ بعنوان عنوان کنندهء اين طرح ـ مربوط می شود؛ گفته می شود که من می خواهم، به بهانهء وزن کشی از نخبگان سياسی، برای خودم وزنی سياسی دست و پا کنم و، یدون داشتن هرگونه پيشينهء مبارزاتی، خود را بعنوان يک «رجل سياسی» مطرح سازم. آنها همهء بحث های مربوط به «سکولاريسم نو» و «سکولارهای سبز» و «شبکهء انجمن های سکولار سبز» را هم نردبام سازی من برای رساندن خود به بام قدرت می دانند. من اين هفته می خواهم سر و ته آنچه را که به من مربوط می شود با يکی دو پاره سخن بهم آورم و سپس بپردازم به ايراداتی که به «طرح ايجاد آلترناتيو سکولار ـ دموکرات در خارج کشور از راه همه پرسی آزاد» گرفته می شود؛ طرحی که برای خود استقلال دارد، از جانب يک شبکهء چند صد نفره مطرح شده، و با من و بی من مسلماً می تواند به راه اجرائی شدن خود ادامه دهد.
در مورد خودم برايتان بگويم که هيچ هدف و مقصود شخصی را دنبال نمی کنم جز اينکه [با رسيدن به سنين بازنشستگی و داشتن فرصت بيشتر برای پرداختن به کاری که سرچشمهء درآمد و آب و نان نباشد، و با گذر کردن از گذرگاه بيماری هائی مهلک، می دانم که بهر حال ساليان چندان درازی نمی توانم زنده باشم و، به مصداق عنوان يکی از مقالات مخالفينم مبنی بر اينکه «ای بسا آرزو که خاک شده» (که معنای اصلی اش آن است که «اين آرزو را به گور خواهی برد»)، و محتمل است که نتوانم خود را به ايرانی آزاد و رها شده از شر حکومت مذهبی برسانم] می خواهم باقی عمر مفيدم را در خدمت آرزوئی صرف کنم که می دانم اگرچه خيال ماندگارش با سلول های خاکستری مغز من در خاک خواهد شد اما چون آرزوئی مشترک و برخاسته از نيازی مشترک است همچنان خواهد روئيد و به برگ و گل خواهد نشست. بقول حافظ، حديث آرزومندی که در اين نامه ثبت افتاد / همانا بی غلط باشد، که حافظ داد تلقينم.
و همينجا، به کسانی که در علم سياست «حيوان سياسی» خوانده می شوند و نمی توانند باور کنند که کسی ممکن است بدون داشتن هدفی برای شخص خود بکار سياسی بپردازد مژده می دهم که نه خود را کانديدای مقامی می کنم و نه خواستار توجهی خاص هستم. همهء عمر من در برپا ساختن جمع ها گذشته است، از گرد هم آوردن آدم ها، از سازمان و تشکيلات دادن هائی بر حول اهدافی قابل تحقق؛ و امروز هم چنين می کنم. نه خواستار رياستم و نه متقاضی بالانشينی و نه شايستهء رهبری. اما، از آنجا که يقين دارم، در خارج کشور، راهی جز متشکل کردن نيروهای سکولار ـ دموکرات و ايجاد يک تشکل دموکراتيک بر مبنای اعلاميه جهانی حقوق بشر برای ما باقی نمانده است، و تا در برابر حکومت مذهبی فعلی بديل و جايگزينی سکولار ـ دموکرات نيافرينيم اين رژيم ـ با دگرديسی های دلخوشکنک اش ـ به عمر خود ادامه خواهد داد، راهی را که به مدد يارانی که در جهان پراکنده اند آغاز کرده ايم، تا نفس در سينه و جان در بدن دارم ادامه خواهم داد.
پس اگر با اين «تعهدات» توانسته باشم خيال نگرانان جهان را از بابت مقاصد خود راحت کرده باشم، بد نيست همينجا «خودم» را به دست فراموشی سپرده و نظر خوانندگانم را به «طرح ايجاد آلترناتيو سکولار ـ دموکرات در خارج کشور از راه همه پرسی آزاد» جلب کنم و انتقاداتی را که بر آن وارد است بر شمرده و در حد توانم به آنها پاسخ بدهم.
اما، قبل از اين کار، لازم است توضيح دهم که چرا هيچکس و هيچ تشکيلاتی در خارج کشور نمی تواند ـ يعنی توانائی آن را ندارد ـ که يک تنه خود را نمايندهء همهء ايرانيان خارج کشور بداند مگر در زمانی که اين ايرانيان بصورتی آشکار و قابل تحقيق آنها را بعنوان نمايندهء خود بپذيرند. بنا بر اين، کوشش برای ايجاد «آلترناتيو» به معنای تلاش برای آفرينش «يک آلترناتيو بلامنازع» نيست. در يک سپهر واقعی و دموکراتيک سياسی هر حزب و گروهی می تواند دارای آلترناتيوی برای «دولت» بر سر کار باشد و، در يک سپهر غيردموکراتيک، هر گروه مخالفی می تواند خود را آلترناتيو «حکومت» بداند. پس کوشش برای خلق آلترناتيو لزوماً به معنای انحصار طلبی نيست. در واقع، اين وظيفهء هر تشکل سياسی است که خويش را در اندازه های يک آلترناتيو ببيند و خود را برای به دست گرفتن قدرت آماده کند. در انگلستان هر حزب دور مانده از قدرتی دارای يک «دولت سايه» است، تا روزی که انتخابات را برد و قدرت به دست اش افتاد آمادهء ادارهء کشور بوده باشد. بدينسان، بايد ديد که چرا احزاب ايرانی ـ چه در داخل و چه در خارج ـ دست به ايجاد اينگونه دولت های سايه (که آلترناتيو دولت نشسته در قدرت اند) نمی زنند. من البته علت اين کمبود يا کم کاری را در نداشتن اعتماد بخود و به پايگاه مردمی خويش می دانم.
در عين حال، آماده نبودن احزاب برای به دست گرفتن قدرت در روزی که شانس در ِ خانه شان را بزند موجب آن می شود که هر يک نگذارند که ديگران نيز به چنين کاری اقدام کنند. چرا که ما با رقيب سياسی مان مسابقه نمی دهيم بلکه پای او را لنگ می کنيم تا نتواند از ما جلو بزند.
دقت کنيد که، صرفنظر از اختلافات ايدئولوژيکی که روز به روز هم کمرنگ تر شده اند و سوابق تاريخی که هنوز به آنها رسيدگی نشده است، يکی از مشکلات اکثر گروهای سياسی با «شورای ملی مقاومت» (به مرکزيت سازمان مجاهدين خلق) در همين واقعيت نهفته است. چرا که اين شورا از روز نخست در قامت يک بديل و جايگزين ظهور کرده و هنوز هم اين هويت را حفظ نموده است. ديگران اما در اين مورد تنبلی کرده اند و نتوانسته اند جايگزين و آلترناتيو خود را بسازند و ارائه دهند. به همين دليل نيز همه نگرانند که مبادا در فردای فروپاشی نظام اسلامی و فقدان گروهی متشکل که بتواند کشور را اداره کند کار، چه بصورت طبيعی و چه از طريق کمک غربی ها، به دست مجاهدين بيافتد.
توجه کنيد که آنچه می گويم می تواند هيچ ربط ويژه ای به داخل و خارج کشور نداشته باشد. در هر دو سوی مرز گروه های سياسی موظفند آلترناتيوهای خود را بيافرينند و به فردای رسيدن بقدرت فکر کنند، برنامه و طرح داشته باشند و آمادگی برای اداره کشور. بی داشتن اين «تجهيزات» يک تشکل سياسی چيزی جز يک باشگاه کوچک يا بزرگ هموندانی نيست که، علاوه بر صرف چای و شيرينی، بحث سياسی هم می کنند و گهگاه اعلاميه ای صادر کرده و در تظاهرات پرچمی هم تکان می دهند. حال آنکه، در واقع، هر «ليست نامزدهای انتخاباتی» حکايت از وجود آلترناتيوی خاص می کند و انتخابات هم چيزی جز نبرد آلترناتيوها نيست.
اصلاح طلبان مذهبی در ايران، تا زمانی که در بازی سياسی مشارکت داشتند، همواره آلترناتيوهای خود در برابر دولت نشسته در قدرت را ارائه می دادند و، در عين حال، همگی کوشش می کردند که هيچ آلترناتيو سکولار و غيردينی در داخل و خارج ايران شکل و پا نگيرد. اکنون نيز که اختناق سياسی به حد بالای خود رسيده است، باز همين اصلاح طلبان هستند که می کوشند، اين بار بخصوص در خارج کشور، آلترناتيو جديدی از آن خود را بر روی ميز گذاشته و رهبری را در دست گيرند. معنای اين سخن آن است که، نه در ديروز و نه در امروز، ما هيچگاه دارای حتی يک آلترناتيو سکولار ـ دموکرات نبوده و نيستيم و همهء احزاب سکولار ما (چه دموکراتيک و چه متمرکز) دنباله روی اصلاح طلبان محسوب می شده اند و می شوند و نصيحت شان به ديگران هم آن است که رهبری با اصلاح طلبان است و سکولارها نبايد در برابر آنها دست به ساختن آلترناتيو خود بزنند. اما براستی چرا؟
قبل از هر احتجاج ديگری، بخش بيشتر ادبياتی که از جانب مخالفان «طرح ايجاد آلترناتيو سکولار ـ دموکرلت در خارج کشور و از راه همه پرسی آزاد» صادر می شود مصروف آن است که نشان دهند «انجام اين کار ممکن نيست». بسيار خوب، اما هيچ روشن نيست که اگر کسی يقين دارد که اينگونه طرح ها اجرا شدنی نيستند چرا آنقدر وقت و انرژی می گذارد تا سخن خود را با دليل و برهان ثابت کند؟ بديهی است که وقتی کاری اجرا شدنی نباشد نبايد چندان منشاء نگرانی شود.
پس، به اعتقاد من، اگر کسی قلم به دست می گيرد و يا جلوی کامپيوتر می نشيند تا مقاله ای عليه اين طرح توليد کند قطعاً مطمئن شده که اين کار شدنی است اما به دلايلی (و هر کس به دلايل ويژه ای که خود دارد) بايد جلوی اجرا شدن آن را گرفت.
اين دلايل متعددند و گاه در اين مقالات اصلاً بصراحت مطرح نمی شوند اما همواره می توان در جائی دم خروس را پيدا کرد. من نيز می کوشم ـ بدون اشاره به مقالهء خاصی ـ دلايل مزبور را، در حد فهم خود، حدس بزنم و به آنها بپردازم:
نخست بايد از گروهی بگويم که معتقدند اجرائی شدن «طرح ايجاد آلترناتيو در خارج کشور از راه همه پرسی آزاد» جنبش داخل کشور را «تضعيف» می کند. اين گروه، قبل از هرچيز، حتماً در ذهن خود پذيرفته اند که اين طرح هم شدنی است و هم حتی می تواند بر جنبش داخل کشور تأثيرگذار باشد. و درست برای حفظ قدرت جنبش (البته با تعريف خودشان از جنبش) بايد جلوی اجرائی شدن اش را گرفت. دز اين صورت «منکرين اهميت طرح» نبايد وقت خود را در اين اردوگاه کار اجباری تلف کنند.

البته اعضاء اين گروه خود می توانند دارای دلايل ناگفتهء گوناگونی باشند. بخشی از آنها بصورتی آشکار و پنهان (اما اغلب اثبات کردنی) وابسته به «رهبری مذهبی جنبش سبز» (آقايان موسوی و کروبی و اطرافيان آنها) هستند و منظورشان از «ضرر به جنبش سبز» همانا «ضرر به رهبری مذهبی جنبش سبز» است. درست هم می گويند و برای من هم مسلم است که پيدايش يک قطب سکولار ـ دموکرات، قبل از هر چيز و در همان اولين قدم، نقش اعوان و انصار رهبران مذهبی را (که اکنون در حصرند و دست شان از «دنيا» کوتاه است و در غياب شان ديگران می توانند از جانب شان سخن بگويند) کمرنگ خواهد کرد. معنای اين کمرنگ شدن هم، در عمل، آن است که پيدايش يک قطب سکولار ـ دموکرات موجب آن می شود تا شکافی که در ميان نيروهای دخيل در «جنبش سبز» (و نه جنبش مذهبی سبز) هم اکنون بصورت نا متعينی وجود دارد کاملاً آشکار و برجسته شده و در اين آشکارگری وزن سياسی بخش مذهبی و بخش سکولار جنبش سبز نيز مشخص و با هم مقايسه شود.
اينگونه منتقدان البته، از سوی ديگر دهان خود، به ضعف سکولار ـ دموکرات ها نيز اشاره کرده و می پرسند که «آيا کسی که خود را رهبر سکولارها می داند می تواند، با صدور دعوتی، ده نفر را به سر کوچه شان بياورد؟ حال آنکه خود رهبران مذهبی به کنار، حتی کمترين ابدال شان هم می تواند ميليون ها انسان را به خيابان های شهرهای ايران بکشاند!» آنها با اين سخن می خواهند بگويند که در برابر رهبران مذهبی جنبش، سکولارها فاقد هرگونه نفوذ و تأثيری هستند. اما باز می توان پرسيد که در اين صورت ديگر نگرانی شما از چيست؟ شما صبر کنيد تا سکولارها متشکل شوند و آلترناتيو خود را بيافرينند و آنگاه کناری بايستيد و به تلاش آنها برای هدايت جنبش بخنديد. صلاح شمائی که چنين می پنداريد اتفاقاً در آن است که به پروسهء متشکل شدن سکولارها کمک کنيد تا خودشان خودشان را رسوا سازند.
گروهی ديگر که مصراً خود را سکولار ـ دموکرات می خوانند و شهر به شهر می روند و در منقبت سکولار ـ دموکراتيسم سخن می گويند نيز از همين قاعده مبرا نيستند. هنگامی که يک سال و نيم پيش نطفهء «شبکهء سکولارهای سبز» بسته شده شاهد آن بوديم که يکباره برخی تشکلات ديگر سکولار ـ دموکرات نيز بوجود آمدند. يکی از آنها در تابستان گذشته در نيويورک اعلام موجوديت کرد و يکی از مؤسسين آن، که اکنون صراحتاً عليه سکولارهای سبز می نويسد، در آن جلسه و در برابر اين پرسش که «فرق شما با سکولارهای سبز چيست؟» توضيح داد که «سکولارهای سبز پشتيبان و حامی بخش سکولار جنبش سبز هستند اما ما پشتيبان کل جنبش سبزيم». براستی معنای اين سخن، که همچنان در نوشته های اين شخص تکرار می شود، چيست؟ و چرا يک تشکل سکولار ـ دموکرات بايد حامی «همه»ی بخش های جنبش سبز (يعنی از جمله نيروهای اسلاميت حاضر در جنبش) باشد؟ و چرا بايد بپذيرد که در برابر رهبری مذهبی ها نبايد به يک رهبری سکولار برای آيندهء ايران بيانديشد؟
گروهی نيز «طرح ايجاد آلترناتيو در خارج کشور از راه همه پرسی آزاد» را بدان دليل درست نمی دانند که در ايجاد آن نه همهء ايرانيان خارج کشور شرکت خواهند کرد و نه ايرانيان داخل کشور در آن دخيل خواهند بود و لذا چنين آلترناتيوی فاقد «حقانيت لازم» خواهد بود.
البته چنين سخنی می تواند از موضع دلسوزی برای آرزومندان ايجاد آلترناتيو نيز بيان شود. اما در اين دلسوزی عدم توجه به يک نکتهء اساسی بوضوح به چشم می خورد: آلترناتيو مورد نظر ما نه يکه خواه و تماميت طلب و انحصار گرا است و نه جای ديگران را تنگ می کند. ما معتقديم که سکولارها بايد متحد شوند تا بتوانند بصورت يک نيروی سياسی عمل کنند. برای اين اتحاد اما ما، بجای گردآوری برخی از نخبگان سياسی، خواستار مراجعه به افکار و آراء عمومی هستيم و اميدواريم که ايرانيان خارج کشور متوجه وظايف مبرم خود شده و وسيعاً در اين همه پرسی شرکت کنند. ولی، در عين حال از آنجا که معتقديم، تشکل سکولار ـ دموکراتی که می بايد بسوی يکی از آلترناتيوها شدن حرکت کند بايد، همچون هر کار نوی ديگری، از شالوده آغاز کرده و بتواند با «هر تعداد شرکت کننده» ای صاحب مقداری حقانيت و مأموريت شود و کار خود را آغاز نمايد. مگر ديگر جنبش ها و حرکت ها و گروه ها و احزاب با چند نفر کار خود را شروع کرده اند؟ شروع هر کاری واقعه ای اساسی است اما لزوماً همه نتايج را تعيين نمی کند. مهم آن لحظه ای است که يک تشکل سکولار ـ دموکرات مدعی آلترناتيو بودن که بر بنياد رأی «عده ای از مردم» شکل گرفته، برای دريافت پشتيبانی همگانی، پا به ميدان عمل می گذارد، امتحان پس می دهد، و رد يا قول می شود.
اما مشکل سياسيون ما در اپوزيسيون خارج کشور در همهء اين سه دهه آن بوده که رشتهء ارتباط خود را با مردم بريده، و از قرار دادن خود در معرض قضاوت و تصميم گيری مردم هراسيده اند. برای آنها «مردم» نام آن تودهء بی شکلی بوده است که با فراخوان آنها بيرون می آيند، یه سخنرانی اين رهبران گوش فرا می دهند، شعارهاشان را تکرار می کنند و سپس به خانه های خود بر می گردند، بی آنکه فرصتی به آنان داده شده باشد تا در مورد امور سياسی کشورشان که سهل است، در مورد تصميمات گروه های سياسی اظهار عقيده و نظر کنند.
«طرح ايجاد آلترناتيو در خارج کشور از راه همه پرسی آزاد» می خواهد اين رابطه را بهم بزند و درست به همين دليل است که از ناحيهء محافل سياسی سنتی نيز دچار سونامی مخالفت شده است

فرستادنِ پیام به دنباله Donbaleh









هَنداخی (طرحی) نو برای برپایی یک دولت سایه




گفتگوی تلوزیونی آقای علیرضا میبُدی در برنامه-ی « یاران» تلوزیون پارس با آقای دکتر اسماعیل نوری علا در پیوند با هَنداخ (طرح) بُنیانگزاری یک دولت گُذرا در برونمرز


خشایار رُخسانی

یکی از شَوَندهایی (علت هایی) که سبب به درازا کشیده شدن هَستی ننگین حکومت اشغالگر اسلامی در ایران شُده است، نبود یک نیروی جانشین است که بتواند به مردم ایران این آسوده دلی را بدهد که پس از سرنگونی این حکومت انیرانی و بیگانه پرست، تُهیگی قدرت را پُر کند از هرج و مرج پیشگیری کُند، از مرزهای کشور پاسداری کُند، و زمینه-ی برپایی یک همه پُرسی را برای گُزینش ساختار سیاسی آینده-ی ایران، فراهم آورد؛ برپایی یک دولت گُذرا که همگی مردم ایران را نمایندگی کُند، میتواند این آسودگی را به آنها دهد که با پیش بینی های نیازین (ضروری) و برنامه ریزی های خردمندانه به این نگرانی ها پایان دهد. با آنکه سازمان ها و هَنگان هایِ (حزب های) سیاسی در برونمرز از نیازین (ضروری) بودن یک دولت گُذرا آگاه هَستند، ولی فرنود (دلیل) پانگرفتن چنین «دولت گُذرایی» این بوده است که این سازمان ها و هَنگان ها (حزب ها) نمیتوانسته اند همگی مردم ایران را نمایندگی کُنند. برای گُذر کردن از این بُن بست، و برپایی یک «دولت گُذرا» که همگی مردم ایران را نمایندگی کُند، دکتر اسماعیل نوری علا هَنداخ (طرح) بُنیانگُزاری یک «مِهَستان میهنی» (مجلس ملی) در برونمرز را داده اند که سپس تر از دل این «مِهَستان میهنی» یک «دولت گُذرا» برگُزیده شود [1].

این هَنداخ (طرح) یکی از راهکار های بسیار سودمندی است که میتواند جنبش آزادیخواهی مردم ایران را با کمترین هزینه و بیشترین راندمان، در نبرد با حکومت اشغالگر اسلامی به پیروزی برساند. بر پایه-ی این برنامه، پنج میلیون ایرانی برونمرزی خواهند توانست به کمک ابزارهای نوین پیوستمانی (ارتباطاتی) همانند تارکده (اینترنت)، فیس بوک و تلوزیون های ماهواره ای نمایندگانِ شایسته-ی خودشان را برای یک «مِهَستان میهنی» برگُزینند و سپس تر از میان این نمایندگانِ مِهَستان میهنی، یک دولت گُذرا برگُزیده خواهد شُد. این دولت گُذرا میتواند به جنبش آزادیخواهی مردم ایران که هم اکنون بی در و پیکر است، سر و سازمان دهد و مبارزه های خیابانی و نافرمانی شهریگری (مدنی) آنها را رهبری کُند: برای نمونه سازماندهی ایستکاری های (اعتصاب های) سراسری و خودداری از پرداخت رسیدهای آب، کَهرُبا (برق)، گاز و تلفن. همچنین دولت گُذرا میتواند به نمایندگی از مردم ایران با کشورهای آزاد جهان تماس بگیرد و با آنها درباره-ی آینده-ی سیاسی ایران و بازپس گرفتن سفارتخانه های ایران از حکومت اشغالگر اسلامی گفتگو کُند. از خویشکاری های مِهَند (مهم) این دولت گُذرا درانداختن برنامه هایی برای پُرکردن تُهیگی قدرت و اداره کشور پس از سرنگونی حکومت اشغالگر اسلامی است که دربرگیرنده-ی سر و سامان دادن به کشور، پیشگیری از هرج و مرج، پاسداری از مرزهای کشور و فراهم آوردن زمینه-ی همه پرسی و گزیدمان آزاد برای ساختار سیاسی آینده ایران است.

در این پیوند «کانون همبستگی مردم ایران برای دمکراسی و لائیسیته» [2] آقای دکتر اسماعیل نوری علا را به یکی از نشست هایِ تارکده ای خود از راه بیلوکس (beyluxe) فراخوانده اند [3]، تا ایشان هموندانِ «کانون همبستگی» و میهندوستان ایرانی و آزاده را بیشتر با برنامه-ی پیشنهادی خودشان آشنا سازند [4].


http://khaschayarrochssani.blogspot.com/2011/03/blog-post_16.html


فرستادنِ پیام به دنباله Donbaleh