سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

آیا جنین از خون بسته (علق) پدید میآید؟


برگردان: خشایار رخسانی

در بیست و سومین سوره قرآن، آیۀِ  چهارده (23:14)، در پیوند با گامه های (مرحله های) گوناگونِ بوجود آمدن رویان (جنین) در شکم مادرگفته میشود که: «آب گُنی (جنسی) مرد با یک لخته از خون بسته (از سوی مادر) آمیخته میشود، و از این خون بسته ماسه ای بوجود میآید، بخشی از این ماسۀِ خونین به استخوان تبدیل میشود، و سپس گوشت استخوان را میپوشد ............» و در چند جای دیگر قرآن از جمله در سورۀِ هفتاد و پنج، آیۀِ سی و هشت (75:38) این فرایندِ پیدایش رویان (جنین) در شکم مادر تکرار شده است.
ولی از دید دانش نوین چنین دیدگاهی دربارۀِ رُشد جنین در شکم مادر پذیرفتنی نیست، برای اینکه خون بسته، یا بگفته قرآن «علق»، نمیتواند رُشد کند و در نتیجه به چیز زندۀِ دیگری فراروید (تبدیل شود.) راستی این است که چنین بینشی ریشه در باورهایِ یونان باستان داشته است. اَرستو (Aristotle) از روی اشتباه باور داشت که نوزادان از راه آمیخته شدنِ آب گُنی (جنسی) مردان و آن خونی پدید میآیند که زنان در دوران دَشنان (عادت ماهانه) از دست میدهند؛ نگرشی که از بیخ و بُن نادُرُست است. از اینرو داوی (ادعای) قرآن دربارۀِ بوجود آمدنِ انسان از خون بسته (علق) از ریشه نادُرُست است، زیرا در دورانِ پیدایش و رُشدِ جنین، هیچ گامه ای (مرحله ای) وجود ندارد که در آن جنین از خون بسته ساخته شود. تنها نهِشتی (وضعیتی) که در آن شاید جنین همانندِ خون بسته نمایان شود، در هنگامی است که مشکلی در روندِ رشد جنین پدید آید و در نتیجه به مرگ او بفرجامد که در این مورد، آن خون بسته ای که نمایان میشود (که بیشتر از مادر سرچشمه میگیرد) یک ماسه خونی سفت است و هیچ امکانی برای زنده ماندن و ادامه رُشد ندارد. از اینرو، هتا اگر یک جنینی همانند یک مُشت خون بسته و سفت نمایان شود، از او هیچگاه یک انسان پدید نخواهد آمد.؛ او توده ای از یاخته هایِ گوشتی و خونینی خواهد بود، که در رُشد آن مشکلی ایجاد شده است. راستی این است که از آنجا که محمد ابن عبدالله دارای سیزده زن بود، بدون شک او با مشکل افتادن ناخواسته و افکانیدن رویان (سقط جنین) و آن ماسه خونینی که از بدن مادر بیرون میآید، آشنایی داشته است.
دانش نوین به ما میگویید که شکل گیری جنین انسان یک روند بی درزی است که با بسته شدنِ تُم (نطفه) آغاز و با زایش نوزاد پایان مییابد؛ از اینرو در ناسانی با دیدگاه قرآن، دورانِ رُشد جنین را هیچ گامه (مرحله) و چهارچوبِ سفتی از هم جدا نمیکند. قرآن برای رشد جنین از چهار گامه (مرحله) نام میبرد، که به رسایی (بطور کامل) با بینش پزشک یونانی دوران باستان، گالن (Claudius Galenus) دربارۀِ فرایندِ رُشد جنین انسان هماهنگی دارد (که دانش نوین آنرا رد کرده است.) [1].

ساخته شدن استخوان و پوشیده شدنِ آن با گوشت
برپایۀِ دانش جنین شناسی نوین آن لایه ای که از بافت های آن استخوان ساخته میشود، «مزودرم، mesoderm » نام دارد، ماهیچه های گوشتی نیز از بافت های همین لایه جنینی ساخته میشوند [2]. بدینسان ساخته شدن و رُشد استخوان ها و ماهیچه های گوشتی همزمان آغاز میشود، و نه یکی پس از دیگری (در ناسانی با آنچه که قرآن به ما میگویید). افزون برآن، بیشتر بافت های ماهیچه ای ما انسان ها، در دوران پیش از زایش نوازد ساخته و پرورش مییابند، درهالیکه رُشد استخوان ها و فرایند استوان و سخت شدن آنها با کلسیوم (calcium) تا سال هایِ نوجوانی ادامه میبابد. شاید دُرُست تر این بود که قرآن به ما میگفت که رُشد ماهیچه ها همزمان با اُستخوان ها آغاز میشود، ولی فرایند رُشد ماهیچه ها زودتر پایان مییابد. این دیدگاه که میگوید «اُستخوان ها با گوشت پوشیده میشوند» نه تنها برپایۀِ دانستنی های دانش نوین از بیخ و بُن نادُرُست است، بلکه رونوشت برداری شده از نگرش (نظریه) یک پزشک باستان یونانی به نام گالن (Claudius Galenus) است. همچنین، این دیدگاهِ قرآن که میگویید: «...از لخته استخوان پدید میآید و استخوان با ماهیچه پوشیده میشود...» سرچشمه در هُنر تندیس سازی دوران باستان دارد که برپایۀ آن برای تندیس یک جانور یا انسان، نخست به کمک یک اسکلت، چهارچوبی را میساختند و سپس پیرامون این چهارچوب یا اسکلت را با گچ یا سمنت میگرفتند.
 بنابراین، نگرش قرآن دربارۀِ فرایند رُشد جنین انسان هیچ همانندی با دانش نوین جنین شناسی ندارد. راستی این است که چنین دیدگاهی تنها میتواند از یک انسان بیسواد و نافرهیخته سرچشمه گرفته باشد تا از اهورا مَزدا، پدید آوَرَندۀِ هَستی و جان و خِرَد.

یاداشت:

[1] گالن پزشک یونانی در سال های 99-129 پیش از زایش مسیح میزیست.
[2] برپایه دانش جنین شناسی، توده های سلولی که از آن جنین پدید میآید، دارای سه لایه است، لایه درونی (endoderm)، لایه میانی (mesoderm)، و لایه بیرونی (ectoderm).

http://www.faithfreedom.org/Articles/SKM/contradictions.htm#9

دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

مُلاهای میلیونر


پال کلبنیکوف

پال كلبنیكوف (Paul Klebnikov) نویسنده كتاب معروف "ملا های ملیونر" است كه در ۹ جولای ۲۰۰۴ به طرز ناجوانمردانه ای در بیرون دفتر روزنامه محل كارش در مسكو ترور و كشته شد.
این تنها خلاصه بخش كمی از تحقیقات اوست:
در حالی كه بیش از ۹ درصد نفت دنیا و ۱۵ در صد گاز طبیعی جهان در ایران قرار دارد، ایران باید كشوری ثروتمند باشد، اما درآمد سرانه هفت درصد كمتر از مقدار آن قبل از انقلاب می باشد. حجم سرمایه های منتقل شده از ایران به دبی و مناطق امن اقتصادی در حدود سه بیلیون دلار در سال است.

رفسنجانی ها 
پس از انقلاب ایران یك برادر رفسنجانی صنایع مس را در دست گرفت، دیگری كنترل تلویزیون را، برادر زن وی استاندار كرمان شد و پسر عمو (یا پسردایی یا پسرخاله ، لغت كازین در انگلیسی) صادرات چهارصد میلیون دلاری پسته را قبضه كرد.
پسر و خواهرزاده (یا برادرزاده؛ لغت نفیو در انگلیسی) او؛ در وزارت نفت پستهای كلیدی دارند، پسر دیگر او مترو را در اختیار دارد كه تا زمان تهیه گزارش حدود هفتصد میلیون دلار برای آن هزینه شده است. این خانواده از طریق شركت ها و بنیادهای مختلف عمل كرده و باور بر این است كه یكی از بزرگترین شركت های نفتی ایران، كارخانه ساخت اتومبیل دوو و یكی از بهترین خطوط هوایی خصوصی ایران را در دست دارند (علیرغم اینكه خود آنها منكر تصاحب این ثروت ها هستند.) كوچكترین پسر رفسنجانی یاسر، صاحب باغی سی هكتاری در منطقه فوق مدرن لواسان در همسایگی تهران است كه هر هكتار زمین در آن منطقه در حدود چهار میلیون دلار معامله میشود. یاسر از كجا این پول را آورده است؟ او یك تاجر تحصیل كرده بلژیك است و اداره كننده شركتی است كه در زمینه غذای كودك، آب معدنی و ماشین آلات صنعتی فعالیت دارد.
ساده ترین راه پولدار شدن به قول سعید لیلاز كه اكنون با یكی از شركتهای اتومبیل سازی همكاری می كند در سالهای اولیه انقلاب داشتن رابط های لازم به منظور گرفتن مجوز واردات و تبدیل دلار صد و هفتاد و پنج تومان به هشتصد تومان بود. تخمین او گویای زیانی معادل سه تا پنج بیلیون دلار در سال به اقتصاد ایران حاصل از این نوع كلاهبرداری قانونی در آن مدت است.

Paul Klebnikov
Millionaire Mullahs
Top of Form

A looming nuclear threat to the rest of the world, Iran is robbing its own people of prosperity. But the men at the top are getting extremely rich.
It’s rumble time in Tehran. At dozens of intersections in the capital of Iran thousands of students are protesting on a recent Friday around midnight, as they do nearly every night, chanting pro-democracy slogans and lighting bonfires on street corners. Residents of the surrounding middle-class neighborhoods converge in their cars, honking their horns in raucous support.
Suddenly there’s thunder in the air. A gang of 30 motorcyclists, brandishing iron bars and clubs, roars through the stalled traffic. They glare at the drivers, yell threats, thump cars. Burly and bearded, the bikers yank two men from their auto and pummel them. Most protesters scatter. Uniformed policemen watch impassively as the thugs beat the last stragglers.
These bikers are part of the Hezbollah militia, recruited mostly from the countryside. Iran’s ruling mullahs roll them out whenever they need to intimidate their opponents. The Islamic Republic is a strange dictatorship. As it moves to repress growing opposition to clerical rule, the regime relies not on soldiers or uniformed police (many of whom sympathize with the protesters) but on the bullies of Hezbollah and the equally thuggish Revolutionary Guards. The powers that be claim to derive legitimacy from Allah but remain on top with gangsterlike methods of intimidation, violence and murder.
Who controls today’s Iran? Certainly not Mohammad Khatami, the twice-elected moderate president, or the reformist parliament. Not even the Supreme Leader Ayatollah Ali Khamenei–a stridently anti-American but unremarkable cleric plucked from the religious ranks 14 years ago to fill the shoes of his giant predecessor, Ayatollah Khomeini–is fully in control. The real power is a handful of clerics and their associates who call the shots behind the curtain and have gotten very rich in the process.
The economy bears more than a little resemblance to the crony capitalism that sprouted from the wreck of the Soviet Union. The 1979 revolution expropriated the assets of foreign investors and the nation’s wealthiest families; oil had long been nationalized, but the mullahs seized virtually everything else of value–banks, hotels, car and chemical companies, makers of drugs and consumer goods. What distinguishes Iran is that many of these assets were given to Islamic charitable foundations, controlled by the clerics. According to businessmen and former foundation executives, the charities now serve as slush funds for the mullahs and their supporters.
Iran has other lethal secrets besides its nuclear program, now the subject of prying international eyes. Dozens of interviews with businessmen, merchants, economists and former ministers and other top government officials reveal a picture of a dictatorship run by a shadow government that–the U.S. State Department suspects–finances terrorist groups abroad through a shadow foreign policy. Its economy is dominated by shadow business empires and its power is protected by a shadow army of enforcers.
Ironically, the man most adept at manipulating this hidden power structure is one of Iran’s best-known characters–Ali Akbar Hashemi Rafsanjani, who has been named an ayatollah, or religious leader. He was the speaker of parliament and Khomeini’s right-hand man in the 1980s, president of Iran from 1989 to 1997 and is now chairman of the powerful Expediency Council, which resolves disputes between the clerical establishment and parliament. Rafsanjani has more or less run the Islamic Republic for the past 24 years.
He played it smart, aligning himself in the 1960s with factions led by Ayatollah Khomeini, then becoming the go-to guy after the revolution. A hard-liner ideologically, Rafsanjani nonetheless has a pragmatic streak. He convinced Khomeini to end the Iran-Iraq war and broke Iran’s international isolation by establishing trade relations with the Soviet Union, China, Saudi Arabia and the United Arab Emirates. In the 1990s he restarted Iran’s nuclear program.
He is also the father of Iran’s “privatization” program. During his presidency the stock market was revived, some government companies were sold to insiders, foreign trade was liberalized and the oil sector was opened up to private companies. Most of the good properties and contracts, say dissident members of Iran’s Chamber of Commerce, ended up in the hands of mullahs, their associates and, not least, Rafsanjani’s family, who rose from modest origins as pistachio farmers. “They were not rich people, so they worked hard and always tried to help their relatives get ahead,” remembers Reza, a historian who declines to use his last name and who studied with one of Rafsanjani’s brothers at Tehran University in the early 1970s. “When they were in university, two brothers earned money on the side tutoring theological students and preparing their exam papers.”
The 1979 revolution transformed the Rafsanjani clan into commercial pashas. One brother headed the country’s largest copper mine; another took control of the state-owned TV network; a brother-in-law became governor of Kerman province, while a cousin runs an outfit that dominates Iran’s $400 million pistachio export business; a nephew and one of Rafsanjani’s sons took key positions in the Ministry of Oil; another son heads the Tehran Metro construction project (an estimated $700 million spent so far). Today, operating through various foundations and front companies, the family is also believed to control one of Iran’s biggest oil engineering companies, a plant assembling Daewoo automobiles, and Iran’s best private airline (though the Rafsanjanis insist they do not own these assets).
None of this sits well with the populace, whose per capita income is $1,800 a year. The gossip on the street, going well beyond the observable facts, has the Rafsanjanis stashing billions of dollars in bank accounts in Switzerland and Luxembourg; controlling huge swaths of waterfront in Iran’s free economic zones on the Persian Gulf; and owning whole vacation resorts on the idyllic beaches of Dubai, Goa and Thailand.
But not much of the criticism makes its way into print. One journalist who dared to investigate Rafsanjani’s secret dealings and his alleged role in extrajudicial killings of dissidents is now languishing in jail. He’s lucky. Iranian politics can be deadly. Five years ago Tehran was rocked by murders of journalists and anticorruption activists; some were beheaded, others mutilated.
Some of the family’s wealth is out there for all to see. Rafsanjani’s youngest son, Yaser, owns a 30-acre horse farm in the superfashionable Lavasan neighborhood of north Tehran, where land goes for over $4 million an acre. Just where did Yaser get his money? A Belgian-educated businessman, he runs a large export-import firm that includes baby food, bottled water and industrial machinery.
Until a few years ago the simplest way to get rich quick was through foreign-currency trades. Easy, if you could get greenbacks at the subsidized import rate of 1,750 rials to the dollar and resell them at the market rate of 8,000 to the dollar. You needed only the right connections for an import license. “I estimate that, over a period of ten years, Iran lost $3 billion to $5 billion annually from this kind of exchange-rate fraud,” says Saeed Laylaz, an economist, now with Iran’s biggest carmaker. “And the lion’s share of that went to about 50 families.”
One of the families benefiting from the foreign trade system was the Asgaroladis, an old Jewish clan of bazaar traders, who converted to Islam several generations ago. Asadollah Asgaroladi exports pistachios, cumin, dried fruit, shrimp and caviar, and imports sugar and home appliances; his fortune is estimated by Iranian bankers to be some $400 million. Asgaroladi had a little help from his older brother, Habibollah, who, as minister of commerce in the 1980s, was in charge of distributing lucrative foreign-trade licenses. (He was also a counterparty to commodities trader and then-fugitive Marc Rich, who helped Iran bypass U.S.-backed sanctions.)
The other side of Iran’s economy belongs to the Islamic foundations, which account for 10% to 20% of the nation’s GDP–$115 billion last year. Known asbonyads, the best-known of these outfits were established from seized property and enterprises by order of Ayatollah Khomeini in the first weeks of his regime. Their mission was to redistribute to the impoverished masses the “illegitimate” wealth accumulated before the revolution by “apostates” and “blood-sucking capitalists.” And, for a decade or so, the foundations shelled out money to build low-income housing and health clinics. But since Khomeini’s death in 1989 they have increasingly forsaken their social welfare functions for straightforward commercial activities.
Until recently they were exempt from taxes, import duties and most government regulation. They had access to subsidized foreign currency and low-interest loans from state-owned banks. And they were not accountable to the Central Bank, the Ministry of Finance or any other government institution. Formally, they are under the jurisdiction of the Supreme Leader; effectively, they operate without any oversight, answerable only to Allah.
According to Shiite Muslim tradition, devout businessmen are expected to donate 20% of profits to their local mosques, which use the money to help the poor. By contrast, many bonyads seem like rackets, extorting money from entrepreneurs. Besides the biggest national outfits, almost every Iranian town has its own bonyad, affiliated with local mullahs. “Many small businessmen complain that as soon as you start to make some money, the leading mullah will come to you and ask for a contribution to his local charity,” says an opposition economist, who declines to give his name. “If you refuse, you will be accused of not being a good Muslim. Some witnesses will turn up to testify that they heard you insult the Prophet Mohammad, and you will be thrown in jail.”
Other charities resemble multinational conglomerates. The Mostazafan & Jambazan Foundation (Foundation for the Oppressed and War Invalids) is the second-largest commercial enterprise in the country, behind the state-owned National Iranian Oil Co. Until recently it was run by a man named Mohsen Rafiqdoost. The son of a vegetable-and-fruit merchant at the Tehran bazaar, Rafiqdoost got his big break in 1979, when he was chosen to drive Ayatollah Khomeini from the airport after his triumphal return from exile in Paris.
Khomeini made him Minister of the Revolutionary Guards to quash internal dissent and smuggle in weapons for the Iran-Iraq war. In 1989, when Rafsanjani became president, Rafiqdoost gained control of the Mostazafan Foundation, which employs up to 400,000 workers and has assets that in all probability exceed $10 billion.
Theoretically the Mostazafan Foundation is a social welfare organization. By 1996 it began taking government funds to cover welfare disbursements; soon it plans to spin off its social responsibilities altogether, leaving behind a purely commercial conglomerate owned by–whom? That is not clear. Why does this foundation exist? “I don’t know–ask Mr. Rafiqdoost,” says Abbas Maleki, a foreign policy adviser to Ayatollah Rafsanjani.
A picture emerges from one Iranian businessman who used to handle the foreign trade deals for one of the big foundations. Organizations like the Mostazafan serve as giant cash boxes, he says, to pay off supporters of the mullahs, whether they’re thousands of peasants bused in to attend religious demonstrations in Tehran or Hezbollah thugs who beat up students. And, not least, the foundations serve as cash cows for their managers.
“It usually works like this,” explains this businessman. “Some foreigner comes in, proposes a deal to the foundation head. The big boss says: Fine. I agree. Work out the details with my administrator.’ So the foreigner goes to see the administrator, who tells him: You know that we have two economies here–official and unofficial. You have to be part of the unofficial economy if you want to be successful. So, you have to deposit the following amount into the following bank account abroad and then the deal will go forward.’”
Today Rafiqdoost heads up the Noor Foundation, which owns apartment blocks and makes an estimated $200 million importing pharmaceuticals, sugar and construction materials. He is quick to downplay his personal wealth. “I am just a normal person, with normal wealth,” he says. Then, striking a Napoleonic pose, he adds: “But if Islam is threatened, I will become big again.”
Implication: He has access to a secret reservoir of money that can be tapped when the need arises. That may have been what Ayatollah Rafsanjani had in mind when he declared recently that the Islamic Republic needed to keep large funds in reserve. But who is to determine when Islam is in danger?
As minister of the Revolutionary Guards in the 1980s, Rafiqdoost played a key role in sponsoring Hezbollah in Lebanon–which kidnapped foreigners, hijacked airplanes, set off car bombs, trafficked in heroin and pioneered the use of suicide bombers. According to Gregory Sullivan, spokesman for the Near Eastern Affairs Bureau at the U.S. State Department, the foundations are the perfect vehicles to carry out Iran’s shadow foreign policy. Whenever suspicion of complicity in a terrorist incident turns to Iran, the Tehran government has denied involvement. State Department officials suspect that such operations may be sponsored by one of the foundations and semiautonomous units of the Revolutionary Guards.
Iran’s foundations are a law unto themselves. The largest “charity” (at least in terms of real estate holdings) is the centuries-old Razavi Foundation, charged with caring for Iran’s most revered shrine–the tomb of Reza, the Eighth Shiite Imam, in the northern city of Mashhad. It is run by one of Iran’s leading hard-line mullahs, Ayatollah Vaez-Tabasi, who prefers to stay out of the public eye but emerges occasionally to urge death to apostates and other opponents of the clerical regime.
The Razavi Foundation owns vast tracts of urban real estate all across Iran, as well as hotels, factories, farms and quarries. Its assets are impossible to value with any precision, since the foundation has never released an inventory of its holdings, but Iranian economists speak of a net asset value of $15 billion or more. The foundation also receives generous contributions from the millions of pilgrims who visit the Mashhad shrine each year.
What happens to annual revenues estimated in the hundreds of millions–perhaps billions–of dollars? Not all of it goes to cover the maintenance costs of mosques, cemeteries, religious schools and libraries. Over the past decade the foundation has bought new businesses and properties, established investment banks (together with investors from Saudi Arabia and the United Arab Emirates) and financed big foreign trade deals.
The driving force behind the commercialization of the Razavi Foundation is Ayatollah Tabasi’s son, Naser, who was put in charge of the Sarakhs Free Trade Zone, on the border with the former Soviet republic of Turkmenistan. In the 1990s the foundation poured hundreds of millions of dollars into this project, funding a rail link between Iran and Turkmenistan, new highways, an international airport, a hotel and office buildings.
Then it all went wrong. In July 2001 Naser Tabasi was dismissed as director of the Free Trade Zone. Two months later he was arrested and charged with fraud in connection with a Dubai-based company called Al-Makasib. The details remain murky, but four months ago the General Court of Tehran acquitted him.
Iran’s most distinguished senior clerics are disgusted by the mullahcrats. Ayatollah Taheri, Friday prayer leader of the city of Isfahan, resigned in protest earlier this year. “When I hear that some of the privileged progeny and special people, some of whom even don cloaks and turbans, are competing amongst themselves to amass the most wealth,” he said, “I am drenched with the sweat of shame.”
Meanwhile the clerical elite has mismanaged the nation into senseless poverty. With 9% of the world’s oil and 15% of its natural gas, Iran should be a very rich country. It has a young, educated population and a long tradition of international commerce. But per capita income today is 7% below what it was before the revolution. Iranian economists estimate capital flight (to Dubai and other safe havens) at up to $3 billion a year.
No wonder so many students turn to the streets in protest. The dictatorship has been robbing them of their future.
Sources: U.S. Census Bureau; U.S. Department of Labor; Atieh Bahar Consulting; Forbes estimates.
Discontent Unveiled Disaffected, denied opportunity and just plain bored, Iran’s youth have taken their frustrations with the clerics’ regime to the streets.

سه‌شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

چه کسی باید بترسد؟


مجتبی واحدی

چکیده:

علی خامنه ای با ترس از آشکار شدن مسئولیت او در دستبُرد غیر قانونی در آرای مردم در گزیدمان سال 88 و کُشتاری که در این پیوند برای سرکوب آزادیخواهان بکار بسته شُد، از دادگاهی کردنِ آشکار رهبران جنبش سبز میترسد. علی خامنه ای با سواستفاده از جایگاه یک رهبر خودکامه همانند «نمرودِ» زمان، همگی قدرت و سرمایه های کشور را زیر عبای خودش گرفته است ولی با اینهمه خودش را به هیچکس پاسخگو نمیداند، و در این پیوند با زیر پا گرفتن قانون های کیفری حکومت اسلامی، بدون دادنِ اجازۀِ دفاع به رهبران جنبش سبز، در پنهانی رای به کیفر آنها صادر کرده است. در این میان علی مطهری تنها نماینده مجلس است که با شعار «انتقاد از رهبر»، از علی خامنه ای درخواست آزادی یا رسیدگی آشکار به پرونده رهبران جنبش سبز را کرده است. از آنجا که علی مطهری با به چالش گرفتن «نمرود» زمان، آشکارا دُشمنی و خشم او را نیز نسبت به خودش به جان خریده است و در پذیرفتن پیامدهایِ کینۀِ شتری «رهبر» راه بازگشت ندارد، پس چه بهتر که او بجای خاموشی، راه پرسش از علی خامنه ای را تا پایان ادامه دهد.

سرآغاز

سخنان علی مطهری در خصوص ملاقات با سد علی خامنه ای و پاسخ ديکتاتور به در خواست مطهری برای ازادی موسوی ،کروبی ورهنورد بارديگر نشان داد که در ايران چه خبر است. به گفته مطهری ، علی خامنه ای با رد درخواست ازادی موسوی و کروبی ، اظهار داشته که " اگر آنها محاکمه شوند مجازاتشان بسيار سنگين خواهد بود". معنای اين سخن آنست که سد علی شخصاً موسوی و کروبی را به صورت غيابی و بدون امکان دفاع ، محاکمه کرده و حکم را هم صادر نموده اما به گفته خود ، در حق آنها ملاطفت نموده است. خامنه ای با اين اظهارات اولاً عدالت مورد نظر خويش را به صورت علنی و آشکار ، تعريف نموده و ثانيا نمادی ديگر از " اجرای بدون تنازل قانون اساسی " را به نمايش گذاشته است . بر اساس قانون اساسی ، قوای سه گانه کشور زير نظر ولايت مطلقه امر ، فعاليت می کنند .پس ولی مطلقه حق دارد رأساً به جای هر يک از قوا تصميم بگيرد. البته حتی اگر اين تلقی از قانون اساسی پر تنافض جمهوری اسلامی ، صحيح باشد خامنه ای موظف بوده که قبل از صدور حکم ، به متهمان خود اجازه دفاع دهد. اين چيزی است که کروبی بارها درخواست کرده اما ديکتاتور حقير و مواجب بگيران او در قوه قضائيه ، جرئت تن دادن به اين خواسته طبيعی را نداشته اند. خامنه ای با اين سخن ، نشان داده که نمرود دوران جديد است و برای خود شأن خدايی قائل است. اما چه چيز باعث شده که خامنه ای اين رسوايی را بپذيرد و به صورت علنی ، هيچ کاره بودن قوه قضائيه و دخالت مستقيم خود در صدور احکام قضايی را فرياد کند؟ پاسخ اين پرسش ، خيلی ساده است . خامنه ای می داند محاکمه کروبی و موسوی ، فرصتی در اختيار آنها خواهد گذاشت تا ضمن سخنان پيشين خود در خصوص آتش افتادن به ثروت و اعتبار ايران در فاصله سالهای هشتادو چهار تا نود ودو را اين بار با ارائه اسناد غير قابل انکار ، تکرار نمايند. نگرانی رهبر خودخواه و فساد پرور جمهوری اسلامی آنست که افشاگری های موسوی و کروبی در دادگاه ، مردم را قانع خواهد کرد که در هشت سال رياست جمهوری ظاهری احمدی نژاد ، او مهره ای بوده که در حد توان ، ازرانت های حکومتی بهره مند شده و جيب اطرافيان را پر نموده است اما منبع اصلی فساد ، شخص سد علی بوده که هم زمان با خالی کردن جيب ايرانيان هر روز بيش از روز گذشته ، خرانه اعتبار و آبروی ايرانيان را برای پيشبرد شهوات سياسی و عقده گشايی های خويش ، خالی نموده است .
اظهار نظر اخير خامنه ای ازسوی ديگر ، جديد ترين پيام او به خوش خيالان يا فريب کارانی است که می خواهند به زور، اصلاح پذيری نظام و امکان تن دادن رهبر به قانون را ثابت کنند . خامنه ای دوازده سال پيش به کروبی گفته بود که هنوز حتی از يک دهم اختيارات خود هم استفتده نکرده واکنون با فرا تر رفتن از آن موضع ،تلاش می کند به اصلاح طلبان حکومتی تفهيم نمايد اختيارات او هيچ حد و مرزی ندارد و حتی می تواند بدون محاکمه افراد ، مجازات ايشان را تعيين نمايد.البته در اين ميان ، بيش از سد علی ، کسانی مقصر هستند که هر روز جلوه های جديدی از ولايت پذيری را به نمايش می گذارند و بر توهمات اين موجود متوهم می افزايند. خامنه ای در سالهای اخير ، هرگاه دهان هرزه گوی خود را باز کرده ، بلافاصله عده ای مزدور حکومتی، به تمجيد و تعظيم از هرزه گويی های او پرداخته اند و همين امر هر روز بر غرور هزينه ساز او افزوده است .
اما اين همه ماجرا تيست .خامنه ای قبلا ثابت کرده به هيچ اصل اخلاقی و انسانی پايبندی ندارد . برخی افراد هم که تصور می رفت دل در گروی اصلاح حکومت دارند در پنج سال اخير نشان داده اند که حفظ روابط خود با خامنه ای را بر همراهی با ملت ترجيح می دهند. اما در اين ميان ، پديده ای مانند علی مطهری ظهور کرده که می خواهد يک تنه با برخی اقدامات افراطی همفکران خود مقابله نمايد. مطهری در دوران تبليغات انتخاباتی مجلس نهم ، جمله ای گفت که توجهات بسياری را متوجه او نمود.او اظهار داشت ، " از رهبر هم می توان انتقاد نمود". مطهری با سخن گفتن بر خلاف ميل رهبر در مورد سران زندانی جنبش سبز ، کينه ابدی خامنه ای را به جان خريده وراهی برای بازگشت ندارد. پس بهتر است سخن رأی ساز خود يعنی امکان انتقاد ازرهبر را عملی سازد. اظهارات غير حقوقی و همراه با عصبانيت خامنه ای در مورد موسوی و کروبی ، نقض بديهی ترين مبانی قضايی است. مطهری اگر به سخن خويش پايبند است اکنون بايد به انتقاد از رهبر بپردازد و مبنای شرعی و قانونی سخنان او را جويا شود. مطهری همچنين می تواند خواسته قبلی خود در خصوص محاکمه احمدی نژاد را تکرار کند. البته خامنه ای اجازه اين کار را نخواهد داد زيرا می داند محاکمه احمدی نژاد به معنای زنده شدن خاطره هشت سال حمايت خودخواهانه رهبر و مزد بگيران او از فاسد ترين ترين دولت تاريخ ايران است. اما پافشاری مطهری بر اين خواسته ، باعث خواهد شد برخی ساده لوحان که هنوز معتقدند " حتی يک نقطه خاکستری در رفتار اقتصادی خامنه ای وجود ندارد" تکليف خود را با اينگونه ادعاهای ساده لوحانه يا کاسب کارانه ، روشن نمايند.
در يک کلام، خامنه ای از محاکمه کروبی و موسوی می ترسد و برای فرار از اين ترس ، تن به رسوايی جديد داده و بدون محاکمه ، برای آنان حکم صادر کرده است. اما مطهری که ظاهراً ترسی از اشتلم های خامنه ای و قداره بندان او ندارد بايد ار فرصتی که پس از اظهارات اخير خامنه ای به وجود آمده بهره برداری نموده و وعده خويش برای انتقاد از رهبر را عملی نمايد. اين گوی و اين ميدان .


یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

میلیاردها دلار هزینه برای غنی سازی چند کیلو اورانیوم




مهران مصطفوی

چکیده:

با توجه به اینکه ایران معادن اورانیوم کافی حتی برای تامین سوخت یک نیروگاه را نیز ندارد، و اینکه کشور باید حداقل 10 نیروگاه داشته باشد تا غنی سازی از نظر اقتصادی بصرفه باشد و بالاخره با توجه به توافقنامه ژنو که به ایران اجازه نمی دهد صنعت غنی سازی ـ یعنی غنی سازی انبوه ـ را داشته باشد، پافشاری حاکمیت برای ادامۀِ غنی سازیِ چند کیلو اورانیوم در روز، چه چیزی را پنهان میکند، بجز اینکه حکومت اسلامی بخواهد اجازه برای غنی سازی چند کیلو اورانیوم را بجایِ نشانۀِ «پیروزی» و سرپوشی بر شکست زبونانه اش بکار بگیرد که کشورهای باختر در پیماننامۀِ ژنو با زور به این حکومتِ سرکش و اشغالگر پذیراندند؟

سرآغاز 


مذاکره با گروه 5 + 1 ادامه دارد و تمامی علائم نشان می دهند که ایران برای نیل به یک توافق جامع بسیار عجله دارد. آقای روحانی به مناسبتهای مختلف وضعیت بسیار شکننده اقتصاد کشور را یادآور شده است و بودجه ای که به مجلس برده تکیه اش به دلارهایی است که بناست آزاد شوند و نفتی که بناست بفروش برسد. آقای خامنه ای هم با اینکه خود را می خواهد دور از مذاکرات نگاه دارد اما از مذاکره کنندگان دفاع می کند و مذاکره کنندگان نیز مدعی هستند اوامر رهبر را به اجرا می گذارند. بهرحال بنظر می رسد که ایران خواهان توافقی در 6 ماه اول باشد و برای این هدف کمال همکاری را با گروه 5 + 1 انجام می دهد، بعنوان نمونه سه چهارم اورانیومهای غنی شده رقیق شدند و بازدیدهای لازم از معادن ایران بعمل آمده است. مذاکرات در شرایطی پیش می رود که ایران در موضع ضعف قرار گرفته و غرب هر آنچه را میخواهد بر روی میز گذاشته است. ایران سیاستی را پیش گرفته است که در آن مردم نامحرم اصلی مذاکرات باقی مانده اند. در اینجا سعی دارم نشان دهم که چرا نباید تماشاگر این مذاکرات بود و چرا باید صدای آزادیخواهان مستقل ایرانی باید در باره این موضوع شنیده شود. در این مقاله به مسئله غنی سازی اورانیوم که از سوی ایران و غرب بعنوان مهمترین معضل در مذاکرات از آن یاد می شود می پردازم.

جمهوری اسلامی با تمام قوا و از سوی تمامی جناحهایش بر این نکته اصرار دارد که ایران باید بتواند به غنی سازی اورانیوم ادامه دهد و حق غنی سازی ایران باید به رسمیت شناخته شود. در این امر همگی جناحها توافق دارند تنها اختلاف در درون حاکمیت چه از تندروها گرفته تا طرفداران روحانی و یا اصلاح طلبان در باره کم و زیاد غنی سازی است. گروههای تندرو داخل حاکمیت ـ جبهه پایداری و رهروان مصباح یزدی ـ که نگرانی اصلی آنها این است که رابطه ایران با غرب عادی شود بر این امر اصرار دارند که ایران غنی سازی را باید مانند گذشته ادامه دهد و یا حداقل بخشهای مهمی از آن را حفظ کند. آنچه باعث تاسف است اینکه تنها افراد تندرو رژیم هستند که در باره نواقص توافق ژنو مطلب می نویسند و بقیه یا سکوت کرده و یا برای حکومت آقای روحانی دست می زنند. بسیار باعث تاسف است که صدایی از میهن دوستان و مدافعان حقوق شهروندی و حقوق ملی در اینباره بلند نمی شود. و باز هم بخشی از فعالیت سیاسی مردم را بین دو سیاست، یا طرفداری از روحانی یا همراه بودن با تندروها قرار می دهند.
برای اینکه هموطنان بهتر مسئله را در یابند در آغاز در مورد غنی سازی اورانیوم به سند توافقنامه مراجعه میکنیم. توافقنامه ای که تنها دولت آمریکا آنرا منتشر کرد و دولت ایران حتی به انتشار آن نیز اعتراض کرد. در این سند در باره غنی سازی موارد زیر آمده است:
1 - توقف تولید اورانیوم تقریباَ ۲۰ درصد غنی شده و غیرفعال کردن تنظیمات ساختار آبشار سانتریفیوژهایی که ایران برای تولید اورانیوم تقریبا ۲۰ درصد غنی شده استفاده می کند.
2 - آغاز به رقیق کردن نیمی از ذخیره اورانیوم تقریبا ۲۰ درصد غنی شده ای که به شکل هگزافلوراید است و ادامه تبدیل مابقی به شکل اکسید که برای غنی سازی بیشتر مناسب نباشد. تکمیل رقیق سازی نیمی از ذخیره اورانیوم هگزافلوراید نزدیک بیست درصدی اش در مدت سه ماه و تکمیل تبدیل باقیمانده این مواد به اکسید در شش ماه.
3 - حدود نیمی از سانتریفیوژهای نصب شده در نطنز و سه چهارم سانتریفیوژهای نصب شده درتاسیسات فردو - ازجمله سانتریفیوژهای نسل جدید- به غنی سازی اورانیوم  نپردازند. ایران تولید سانتریفیوژهای جدید را باید محدود به تولید برای جایگزینی دستگاههای معیوب کند تا نتواند از این فرصت شش ماهه برای انباشتن سانتریفیوژهایش استفاده کند. ایران برای نخستین بارآماری که تایید نماید تولید سانتریفیوژها تنها مختص به جایگزینی ماشینهای معیوب است؛ را در اختیار می گذارد
4 – ایران تاسیسات غنی سازی جدیدی نمی سازد.
5 -
از برنامه های تحقیق و توسعه ای غنی سازی کنونی اش به گونه ای که در گزارش 14 نوامبر ۲۰۱۳ آژانس بین المللی  انرژی اتمی توصیف شده فراتر نمی رود.
6 -
محدود کردن  حجم مجاز ذخیره اورانیوم پنج درصد غنی شده ایران در پایان مدت شش ماه.
7
ـ تاسیسات غنی سازی نطنز و فردو مطابق آنچه در برنامه اقدام مشترک تبیین شده است از هم اکنون در فهرست مکانهای قابل بازدید روزانه بازرسان آژانس بین المللی انرژی اتمی قرار میگیرند(برخلاف بازدیدهای هرچند هفته ای.)
8
ـ سازمان انرژی اتمی و ایران مشغول اصلاح روشهایی هستند که به بازرسان آژانس اجازه دهد تا اطلاعات ثبت شده را درقالبی روزانه بررسی نمایند تا از زمان کشف هرگونه عدم تطابق فعالیتهای هسته ای ایران با تعهداتش بکاهند. علاوه برآنچه ذکر شد، این تاسیسات همچنان مشمول انواع بازرسی های حضوری از جمله بازرسی های هماهنگ شده و سرزده خواهند بود.
9-
ایران برای نخستین بار اطلاعاتی که دسترسی منضبط به کارگاههای تولید سانتریفیوژ ، کارگاههای تولید روتر سانتریفیوژها و تاسیسات نگهداری و معادن و کارخانه های آسیاب اورانیوم را قادر سازد را در اختیار می گذارد.
لازم به یادآوری است که آمریکاییها در نظر دارند بمدت حداقل 10 سال این محدودیتها را بر ایران تحمیل کنند. بدون اینکه در این مقاله وارد جزئیات 9 ماده بالا شوم نتیجه عملی اجرای این مواد این است که دیگر چیزی بعنوان صنعت غنی سازی در ایران باقی نمی‌ماند. در "بهترین صورت ممکن" غرب به ایران اجازه خواهد داد تا حدود چند هزار سانتریفوژ در نطنز فعالیت کنند. اما فعالیت این تعداد سانتریفوژ توان تولید یک دهم نیاز سوخت نیروگاه بوشهر را هم نخواهد داشت. در نیروگاه بوشهر سالی 25 تن اورانیوم غنی شده مصرف می شود و توان تولید ایران بعد از قراردادجامع به چند تن در سال هم نخواهد رسید. مضاف بر این مسئله، دو مطلب دیگر را هم باید در نظر داشت :
1 ـ ایران حداقل تا چندین سال سوخت نیروگاه تهران را دارد و کوچکترین نیازی به اورانیوم 20 درصد غنی شده ندارد. و در ضمن قیمت خرید این اورانیوم در بازار به چند میلیون دلار هم نمی رسد.
2
ـ طبق قرارداد، روسیه کنترل سوخت نیروگاه بوشهر را حداقل تا 8 سال دیگر در کنترل خود دارد. این نیروگاه نیاز به سوخت دیگری ندارد زیرا روسها سوخت را تامین می‌کنند و سوخت مصرف شده را هم به خرج ایران به روسیه منتقل می کنند.
حال سئوال اساسی این است که حاکمیت چرا اصرار دارد که ایران به فعالیت غنی سازی و آنهم در سطح کوچک خود ادامه دهد؟ آیا واقعا ایران نیازی به غنی سازی اورانیوم دارد؟ حاکمیت برای توجیه دو مسئله را طرح میکند:

الف ـ بعد از 8 سال ایران باید خود سوخت بوشهر را تامین کنیم.

ب ـ ایران بدنبال ساخت نیروگاههای هسته ای دیگری است. مسئولان ایرانی گاه از 20 نیروگاه، گاه از 10 نیروگاه، گاه از 4 نیروگاه و به تازگی تنها از ساخت دو نیروگاه دیگر سخن می گویند که قصد دارند از روسها بخرد.
اما همانطور که قبلا در اینباره نوشته ام با توجه به اینکه ایران معادن اورانیوم کافی حتی برای تامین سوخت یک نیروگاه را نیز ندارد و با توجه به اینکه کشوری باید حداقل 10 نیروگاه داشته باشد تا غنی سازی از نظر اقتصادی بصرفه باشد و بالاخره با توجه به توافقنامه ژنو که به ایران اجازه نمی دهد صنعت غنی سازی ـ یعنی غنی سازی انبوه ـ را داشته باشد، اصرار حاکمیت برای اینکه به غنی سازی چند کیلو اورانیوم در روز ادامه دهد چه چیزی را مخفی می کند؟ مسلم است که ساخت احتمالی نیروگاههای دیگر ـ که دربهترین صورت حداقل 10 سال طول می کشد ـ نمی تواند توجیه مناسبی برای اینکار باشد. برای پاسخ به سئوال پیش قبل از هر چیز باید به سابقه رفتار حاکمان نگاهی اجمالی بیندازیم تا بتوانیم پاسخ را دریابیم. بحران اتمی ای که ایران گرفتار آن شده است و هزینه های نجومی بر اقتصاد ایران وارد کرده است اولین بحران بزرگ که ایران بعد از انقلاب 57 دچار آن شده است نیست بلکه سومین نوع آن می باشد.

راه حل بحران گروگانگیری
در بحران اول که نتیجه گروگانگیری کارمندان سفارت آمریکا بود آقای خمینی و همراهان حزب جمهوری اسلامی و مجاهدین انقلاب اسلامی بعد از اینکه از گروگانگیری اول برای کنار زدن بازرگان و ملیون و سپس حمله به بنی صدر و چپها مستقل استفاده کردند، برای حل بحران گروگانگیری بعد از اینکه با مخالفان کارتر توافقی پنهانی که از آن بنام افتضاح "اکتبر سورپراز" یاد می شود بستند، قراردادی هم با دولت کارتر بنام قرارداد الجزایر امضا کردند. مفاد قرار داد قرارداد الجزایر آنچنان شرم آور بود که انرا از مردم مخفی کردند. قرارداد الجزایر را چون به زیان ایران بود و حکومت رجائی می‌دانست رئیس جمهوری وقت، آقای بنی صدر آن را امضاء نخواهد کرد و چون برطبق قانون اساسی، بدون امضای رئیس جمهوری قرارداد منعقد نمی‌شد، به آن، «بیانیه» عنوان دادند و حتی آنرا به اطلاع رئیس جمهوری نیز نرساندند. بنی‌صدر به خمینی نامه نوشت که این خیانت به نام شما در تاریخ ثبت می‌شود. جلو امضای آن را بگیرد. بعدها، او و بهزاد نبوی گفتند به دستور شخص خمینی قرارداد را امضاء کرده‌اند. غلامعلی رجائی،  فرزند رجائی در مصاحبه ای با یاس نو ( 31 دیماه 1382) بار خیانت را از دوش بهزاد نبوی  برداشته اشت و  قول کیومرث صابری، همکار رجائی و بهزاد نبوی را انتشار داده است. ایشان نوشته است : « به ﺁقای رجائی گفتم : ... چرا دولت باید برود و این قضیه را حل کند و تبعات ﺁن دامنگیر دولت بشود که فردا مخالفان سیاسی بگویند ﺁزادی گروگانها به منافع ملی ضربه زده ؟ ... پس از این صحبت، این دو بزرگوار بلند شدند و خدمت امام رفتند. منهم با التهاب خاصی در نخست وزیری منتظر بودم تا ببینم نتیجه این ملاقات چه می شود  و کمتر کسی می دانست که اینها کجا و برای چه کاری رفته اند.  وقتی دو نفری از جماران بازگشتند، بهزاد نبوی تا مرا دید از ته سالن گفت: صابری ببین ! تو بعنوان یک نویسنده شاهد باش قرار است ما کاری بکنیم که فردا به من خواهند گفت : وثوق الدوله ایران. ولی تو شاهد باش که ما فقط به اطاعت امر امام این کار را می کنیم. من به بهزاد نبوی گفتم: حالا نروی و این عبارت وثوق الدوله را به خبرنگاران بگوئی که اتفاقاً گوش نکرد و عین همین تعبیر را هم به خبرنگاران گفت."
جالب است بدانیم که همان موقع بنی صدر نامه ای به خمینی در مورد قرارداد الجزایر نوشت در آن نامه از جمله آمده است : "پریشب به احمد آقا گفتم داستان دارد به صورتی تمام می شود كه همه اش ضرر و تسلیم است و لااقل باید بفرمایید افرادی كه مذاكرات را كرده اند، خدمت برسند توضیح بدهند. آن طور كه این جانب فهمیده ام، هم قانون اساسی نادیده گرفته شده و هم شروط  چهارگانه آقا و هم مصوبات مجلس كنار گذاشته شده است و این در ایران مسكوت نخواهد ماند و عواقب بسیار خواهد داشت. پولهای ایران را نمی دهند...  كاری در حد خیانت است و هیج دلیلی هم برای قبول این معنی نیست... چه كسی جواب این بذل وبخشش ها را خواهد داد؟ خدا می داند. اموال شاه و ... را كه نگرفته هیچ، اینك پولهای یك ملتی كه از صدها سال سختی رنج می برد را می خواهند به آمریكا بدهند. شرف و اعتبار ملت ما را و انقلاب ما را به باد می دهند. دیگر چه عرض كنم كه این جانب در تابستان در جلسه شورای انقلاب گریه كردم كه این ترتیب كار كشور را به تسلیم خواهد كشاند و ضربه خطرناكی به اساس موجودیت انقلاب خواهد زد. این نتیجه، نتیجه خوبی نیست. لااقل طوری نشود كه خدای نكرده بگویند آقا این ترتیب را موافقت كردید. این طور گفته اند كه رهبر انقلاب موافق كرده است. بسیار برای اعتبار انقلاب و رهبر و بنیانگذار انقلاب صدمه دارد. این موافقتنامه نیست، تسلیم نامه است. اینك ساعت 3 بعد از ظهر است و این جانب هم اكنون از قضیه مطلع شدم". تاریخ نشان داد که تصمیم را خود خمینی گرفته بود و این نامه ها در او اثری نداشت به غیر از اینکه نامه نویسان را مطرود کند. بنی صدر همانزمان از رجائی و بهزاد نبوی شکایت کرد. یعنی اولین رئیس جمهوری علیه نخست وزیر بعد از انقلاب به دادگاه مراجعه نمود. بازپرس مأمور رسیدگی به اعلام جرم، جرم رجائی و بهزاد نبوی را محرز دانست و چون خواست دستور توقیف این دو را صادر کند، موسوی اردبیلی که خمینی، بر خلاف قانون اساسی، دادستان کل کرده بود، پرونده را از او گرفت. و از ان به بعد به این پرونده هرگز رسیدگی نشد.
بدین قسم مبارزه با "امپریالیسم امریکا" با سه نتیجه به پایان رسید:
ـ نیروههای دمکرات در داخل کشور بنام مبارزه با آمریکا تحت فشار قرار گرفتند، از حاکمیت رانده شدند و سپس شدیدا سرکوب شدند.
ـ ریگان و نیروهای محافظه کار در آمریکا به قدرت رسیدند
ـ پولهای ایران بنام بیانیه الجزایر در اختیار آمریکا قرار گرفت.
ـ در این بین نیز حمله عراق به ایران با چراغ سبز آمریکا صورت گرفت.

مجموع خسارتهای ناشی از قرارداد الجزایر بسیار بالاست و تنها در قسمت مالی صحبت از 12 میلیارد دلار پول ایران است که در این معامله ننگین به جیب آمریکا رفت و بحران بزرگ دیگری بنام جنگ شروع شد. ثروتی بر باد رفت ولی کسانی که از آن استفاده سیاسی کردند با لگدمال کردن حقوق ملی ایرانیان به مقصود خود رسیدند و گروگانگیری را انقلاب دوم خواندند. این راه حلی بود که برای بحران اول به بکار بردند. از آنروز کسی نپرسیده است که چرا با آبرو و ثروت ملت ایران اینگونه بازی کردید.


راه حل بحران ناشی از ادامه جنگ با عراق

مسئله جنگ بسیار مفصل است با مراجعه به اسناد در می یابیم که میشد در سال 60 و یا بعد از پیروی خرمشهر در موقعیت مسلط به جنگ پایان داد. در سال 60 ابوالحسن بنی صدر و فرماندهان ارتش خواستار پایان دادن به جنگ بودند اما هم بنی صدر کنار گذاشته شد و هم فرماندهان ارتش کشته شدند. بعد از گرفتن خرمشهر، در داخل کشور مهندس بازرگان و همراهانش نامه نوشتند که فرصت ایجاد شده است که به این جنگ پایان داد اما شعار جنگ جنگ تا رفع فتنه پاسخ خمینی و اعوان و انصارش بود. بحرانی که طی آن ایران تمامی توان اقتصادی خود را در خدمت جنگ گذاشت و در سال 68 آتش بسی را که حتی یکسال قبلش می توانست در موقعیت بهتری بپذیرد با سرکشیدن جام زهر مجبور به پذیرفتن آن شد. آقای هاشمی رفسنجانی مدعی شد که به ایران 1000 میلیارد دلار خسارت وارد شده است چند صد هزار نفر کشته شده و صدها هزار نفر بیخانمان شدند و بر اینها باید اضافه کرد که نسلی در خشونت نفله شد. اما آیا از مسئولین تاکنون کسی پاسخی به این بیلان سیاه داده است؟ خوانندگان محترم می دانند که هنوز ما با عراق صلح نکرده ایم و در حال آتش بس هستیم. یعنی این بحران بزرگ دوم نیز حل نشده است. هر از چندی نیز جنازههای سربازان ایرانی را پیدا کرده و از جنازهای آنها نیز برای سرکوب خواسته های مردم استفاده میکنند و یا دانش آموزان را در شرایطی به محل های جنگی می فرستند که قربانی می شوند و یا مینهای موجود در مرزها جان مردم را می گیرد. چرا ملت ایران باید بپذیرد که مسئولین با چنین بیلان سیاهی از پیروزی در جنگ صحبت کنند و فخر هم بفروشند؟ آقای خمینی با اینکه گفت جام زهر را نوشیده است اما اجازه نداد در باره سیاست جنگ با عراق سئوال و جوابی شود و بحران دوم هم اینگونه "حل" شد.

راه حل رژیم برای بحران اتمی : نرمش قهرمانانه با لعاب اعتدال و تدبیر
راه حل درست و مردمی بحران اتمی این بود که حقایق با مردم بمیان گذاشته شوند و قبل از هر تصمیگیری در سیاست خارجی به مردم گفته شود که از آنجا که فعالیتهای غنی سازی اورانیوم در ایران از نظر اقتصادی به هیچوجه صرفه ندارد و از آنجا که این فعالیت در جهان باعث بی اعتمادی شده است کلیه این فعالیتها را در شرایط فعلی متوقف می کنیم. اما رژیم ایران اصولا مسئله اتمی را از آغاز بعنوان وسیله ای برای حفظ نظام بکار می برد و نه امکانی برای تولید انرژی برای مردم. اکنون چون بهیچوجه نمی تواند آشکار بگوید آنچه تاکنون شده است خلاف حقوق ملی ایران بوده می خواهد سیاستش را پشت، "در روز چند کیلو اورانیم غنی کردن" پنهان کند و با اینکه خود آقای عراقچی نیز در محفل خصوصی اعتراف کرده است که آمریکا حقی برای غنی سازی به رسمیت نشناخته است، همانطور که آقای روحانی گفت ادعای دروغین نیز کنند که "شرق و غرب در ژنو برابر ایران تسلیم شدند و قبول کردند که ایران غنی سازی کند!." هدف از توافق شفاهی ژنو برداشتن بخشی از تحریمها با تسلیم شدن به خواسته های دول خارجی است بدون اینکه گشایشی با مردم بوجود آید و یا روابط سالمی با کشورهای غربی برقرار شود. آقای خامنه ای هیچیک از ایندو گشایش را نمی خواهد.
بیاد بیاورم که در مورد آزاد کردن گروگانها بجای استفاده از "قرارداد" از کلمه "بیانیه" استفاده کردند تا رئیس جمهوری وقت حق دیدن ان را نداشته باشد! و برای پایان جنگ ایران و عراق هم تنها از لفظ "آتش بس" استفاده شده است و اصلا توافقی در بین نیست که در آن مسئولیتها مشخص شود و برای بحران اتمی نیز از از "توافق شفاهی" صحبت میکنند که تنها در ایران اجازه انتشار ندارد! آقای خمینی بهنگام پذیرفتن قطعنامه سازمان ملل برای آتش بس بین ایران و عراق از آن بنام جام زهر یاد کرد هر چند اجازه نداد بیلانی در باره چرائی جنگ و ادامه جنگ و پایان آن داده شود اما حداقل این توان را داشت که بیان کند که بر خلاف خواست خودش که ادامه جنگ بود آتش بس را پذیرفته است. اما اینبار آقای خامنه ای حتی توان این را هم ندارد که بگوید بر خلاف خواسته خود و بیست سال پیگیری اش، تسلیم غربی ها شده است و مجبور شده صنعت غنی سازی را کنار بگذارد. خامنه ای و همدستانش با فریبکاری با ادامه میزان بسیار محدودی غنی سازی می خواهند مدعی شوند که ایران پیروز شده است، در حالیکه بازنده بزرگ در این میان ایران و مردم ایران بوده اند. با ادامه غنی کردن چند کیلو اورانیوم غرب زیانی نمی بیند و روسیه هم مشکلی با آن نخواهد داشت و تنها ایرانیان هستند که باید بهای دکور زیبا برای شکست سیاست خامنه ای را بپردازند. خسران ادامه غنی سازی زیاد است برای توجیه آن نیز ممکن است رژیم دست به پروژه های جدید با خرید نیروگاههای اتمی دیگر از روسیه کند که واقعا برای کشوری چون ایران غیر ضروری و خطرناک است.
بیاد خوانندگان می اوردم که در جنگ جهانی دوم افسران ژاپنی وقتی شکست خوردند به خاطر بی لیاقتی خود در کنار کاخ امپراطوری خودکشی کردند و گفتند با توجه به ویرانی ای که ببار آمده بود شرم شکست را نمی توانستند بپذیرند. اما مسئولین ایرانی که این بلای سیاه را بر سر ایران آورده اند و حال نیز شکست خورده اند چه میکنند؟ آنها ذره ای شرف افسران ژاپنی را هم ندارند اگر داشتند از مردم عذر خواهی می کردند و حداقل بکناری می نشستند. اما فاجعه بحران اتمی به اینجا ختم نمی شود. عمق فاجعه وقتی بیشتر می شود که سکوت اندیشمندان و متخصصان و فعالان ایرانی را در مورد سیاست هسته ای رژیم قبل و بعد از توافق ژنو مشاهده می کنیم. اکثرا تقصیر شکست سیاست اتمی را به دروغ بر گردن آقای احمدی نژاد ـ که در سیاست ابلهانه ای او شکی نیست ـ می اندازند و چون طرفدار عمل در درون رژیم هستند چشم را بر ام الفساد این جریان که آقای خامنه ای است و بالاترین تصمیم گیرنده سیاستهای هسته ای 20 سال اخیر بوده است می بندند. براستی چرا باید تنها تندروهایی که طرفدار بحران هستند و خواستار ادامه سیاست قبلی صنعت غنی سازی ـ حداقل در شعار و برای چوب لای چرخ آقای روحانی گذاشتن ـ می باشند باید در باره توافق ژنو و نوع عملکرد حکومت روحانی بنویسند؟ اما از طرفداران حقوق مردم و دمکراسی صدائی بر نمی خیزد و اعتراضی بلند نمی شود. چرا باید بین دست زدن برای سیاسات جدید و مجریانش و ادامه بحران یکی را انتخاب کرد؟ سیاست جدید ادامه همان سیاست فریب قبلی با شکلی دیگر است. سیاستی که در آن جایی برای مردم ایران نمی گذارد و هدفش تنها تثبیت رژیم یعنی اجرای همان سیاست "اوجب واجبات" 35 سال اخیر می باشد. هیچ ملت زنده ای نمی پذیرد که عده ای برای باقی ماندن در قدرت چنین بلایی بر سر کشور آورند. مسئولان وارد کردن چند صد میلیارد دلار هزینه به کشور هنوز برای ما انتخاب می‌کنند و نسخه می پیچند. تاریخ در باره سکوت کسانی که از کم و بیش مسئله اتمی ایران اطلاع دارند بخوبی یاد نخواهد کرد. دول غربی از سیر تا پیاز مسائل هسته ای ایران را می دانند و تنها مردم ایران اند که در این بین نامحرم هستند. نباید اجازه داد بحران سوم را هم مانند دو بحران قبلی "حل" کنند. کجا هستند دانشجویان و متخصصان هسته ای ایرانی که واقعیتها را برای مردم بازگو کنند؟ اگر این نوشته بدست کسانی که می دانم اکثرا برای خدمت به وطن در قسمتهای مختلف اجرایی سیاست هسته ای مشغول به فعالیت بوده و یا هستند می رسد و اگر در این نوشته میزانی از حقیقت می یابند حداقل وظیفه خود را انجام دهند و با دادن اطلاعات و بازگو کردن حقایق به مردم در باره فهم این سیاستها یاری برسانند و واقعیتهای پنهان شده را آشکار کنند. برای خروج از بحران فعلی قبل از هر چیز باید از سیاست صبر و انتظار و سکوت بیرون آمد.